اوروال هوبارت مورر
اوروال هوبارت مورر Orval Hobart Mowrer | |
|---|---|
| زادهٔ | ۲۳ ژانویهٔ ۱۹۰۷ (۱۱۹ سال) یونیونویل، میزوری، ایالات متحده |
| درگذشت | ۲۰ ژوئن ۱۹۸۲ (۷۵ سال) اوربانا، ایلینوی، ایالات متحده |
| ملیت | آمریکایی |
| پیشه(ها) | روانشناس، استاد دانشگاه |
| سالهای فعالیت | ۱۹۳۲–۱۹۷۵ |
| شناختهشده برای | پژوهش در رفتاردرمانی، نظریهٔ یادگیری دوسازهای، بنیانگذاری گروههای تمامیت |
| آثار برجسته | ریاست انجمن روانشناسی آمریکا (۱۹۵۴) |
اوروال هوبارت مورر (۲۳ ژانویهٔ ۱۹۰۷ – ۲۰ ژوئن ۱۹۸۲) روانشناس آمریکایی و استاد روانشناسی در دانشگاه ایلینوی از سال ۱۹۴۸ تا ۱۹۷۵ بود که بهخاطر پژوهشهایش در زمینهٔ رفتاردرمانی شناخته میشود. مورر در ناحیه کلانشهری شمپین–اوربانا و در بیمارستان پژوهشی ایالتی گیلزبرگ به رواندرمانی میپرداخت.[۱]
در سال ۱۹۵۴ مورر ریاست انجمن روانشناسی آمریکا را بر عهده داشت.[۲] او گروههای «تمامیت» (گروههای جامعهدرمانی مبتنی بر اصول صداقت، مسئولیت و درگیری هیجانی)[۳] را بنیان گذاشت و در شکلگیری گروههای گرو در ایالات متحده آمریکا نقشی مؤثر داشت.[۴]
یک نظرسنجی در نشریهٔ مرور روانشناسی عمومی[الف] که در سال ۲۰۰۲ منتشر شد، مورر را در جایگاه نودوهشتمِ فهرست پراستنادترین روانشناسان قرن بیستم قرار داد.[۵]
دوران کودکی و تحصیلات
مورر سالهای نخست زندگی خود را در مزرعهٔ خانوادگی نزدیک یونیونویل، میزوری گذراند. پدرش زمانی که هابارت به سن مدرسه رسید از کشاورزی بازنشسته شد و خانواده را به شهر برد. مرگ پدر هنگامی که هابارت ۱۳ سال داشت، زندگی او را بهکلی دگرگون کرد. یک سال بعد نخستین مورد از رشته افسردگیهای شدید در زندگی او رخ داد که در سالهای بعد نیز بازمیگشت.[۶] با این همه، او در دبیرستان موفق بود و در سال ۱۹۲۵ وارد دانشگاه میزوری شد. مورر که تصمیم گرفته بود روانشناسی را بهعنوان حرفهٔ خود برگزیند، دستیار آزمایشگاهی نخستین و تنها استاد روانشناسی دانشگاه، ماکس فریدریش مایر[ب] شد. مایر پیشتر در آلمان دکترای فیزیک گرفته بود و در دههٔ ۱۸۹۰ به ایالات متحده مهاجرت کرده بود و یک رفتارگرای سختگیر بهشمار میرفت. هرچند امید آغازین مورر این بود که روانشناسی به او در درک خود و مشکلاتش یاری رساند، اما او بهسرعت با رویکرد رفتاری مایر سازگار شد.[۶] مورر دوران دانشجویی را با باورهای مسیحی محافظهکارانه آغاز کرد، اما بهتدریج با پذیرش دیدگاههای علمی و پیشرو رایج در دانشگاه ایمان خود را از دست داد.[۷]
در سال پایانی تحصیل، بهعنوان پروژهای برای یک درس جامعهشناسی، مورر پرسشنامهای برای بررسی نگرشهای جنسی در میان دانشجویان تدوین کرد. این پرسشنامه بهطور ناشناس توزیع شد و قرار بود پاسخها نیز ناشناس بازگردانده شود. پرسشنامه با نامهای همراه بود که از سوی یک «ادارهٔ پژوهش پرسنلی» ساختگی نوشته شده بود و چنین آغاز میشد:
دانشجوی عزیز دانشگاه:
در چند دههٔ اخیر بهطور فزاینده روشن شده است که در نظام سنتی ازدواج در این کشور اشکال جدیای وجود دارد. اما متأسفانه، کل موضوع چنان درهمتنیده با آموزههای دینی، احساسات اخلاقی و انواع و اقسام قید و بندهای متعارف خشک بوده است که بهسختی میتوان با دقتی کافی دلایل این وضعیت را دریافت.[۷]
پرسشنامهها برای زنان و مردان تفاوتهای اندکی در واژهگزینی داشت، اما هر دو شامل یازده گروه پرسش بود که نظر دانشجویان را دربارهٔ روابط جنسی نامشروع، آمادگی برای ازدواج با فردی که پیشتر روابط جنسی داشته، واکنش به بیوفایی در ازدواج، تجربهٔ بازیهای جنسی در کودکی یا روابط جنسی در بزرگسالی و همچنین دیدگاه دربارهٔ قانونی شدن «ازدواج آزمایشی» یا «ازدواج همراهانه» جویا میشد.[۷]
برخی دانشجویان پرسشنامهها را برای والدین خود فرستادند و آنان به مدیریت شکایت کردند. دو استاد از پرسشنامه باخبر بودند و اجازهٔ توزیع آن را داده بودند: استاد جامعهشناسی هارمون او. دیگراف و استاد روانشناسی ماکس فریدریش مایر، هرچند هیچیک نامهٔ پیوست را نخوانده بودند. در نهایت هر دو از کار برکنار شدند و مایر دیگر هیچگاه سمتی دانشگاهی نیافت.[۷] انجمن استادان دانشگاه آمریکا[پ]دانشگاه را بهخاطر نقض آزادی دانشگاهی محکوم کرد؛ نخستین بار بود که این انجمن دست به چنین اقدامی میزد.[۸]
این رسوایی تأثیر چندانی بر مسیر شغلی مورر نگذاشت. او در سال ۱۹۲۹ بدون دریافت مدرک دانشگاه را ترک کرد (مدرک چند سال بعد به او اعطا شد) و وارد دانشگاه جانز هاپکینز شد، جایی که زیر نظر نایت دانلاپ[ت] کار کرد. پژوهش دکترای مورر بر جهتیابی فضایی متمرکز بود که از راه بینایی و گیرندههای دهلیزی گوش داخلی واسطهگری میشد و در آن از کبوترها بهعنوان آزمودنی استفاده میکرد. او در همین دوره برای نخستین بار برای حل یکی از دورههای افسردگی خود تحت روانکاوی قرار گرفت. پس از دریافت دکترای خود در سال ۱۹۳۲، بهعنوان پژوهشگر پسادکتری در دانشگاه نورثوسترن و سپس دانشگاه پرینستون به کار در حوزهٔ جهتیابی فضایی ادامه داد.[۶]
ییل، سپس هاروارد
موقعیتهای دانشگاهی در دوران رکود بزرگ کمیاب بود، بنابراین در سال ۱۹۳۴ مورر بورسیهٔ استرلینگ را در دانشگاه ییل آغاز کرد و به پژوهش دربارهٔ نظریهٔ یادگیری پرداخت. روانشناسی در ییل در آن زمان زیر سلطهٔ رویکرد محرک–پاسخ کلارک هال بود. همسر مورر، ویلی می (ملقب به مالی)، که همدورهٔ او در هاپکینز بود، چند سال پس از رفتن مورر در آنجا بهعنوان مدرس باقی ماند. هنگامی که او به نیو هیون، کنتیکت نقلمکان کرد، این زوج بهعنوان سرپرست خانهای شبانهروزی برای نوزادان و کودکان کار کردند. مورر از این خانه بهعنوان آزمایشگاهی غیررسمی در علوم رفتاری استفاده کرد.[۹] او و همسرش نخستین زنگ شبادراری را در همین دوران طراحی کردند.
در سال ۱۹۳۶ مورر در مؤسسهٔ روابط انسانی ییل، که پروژهای تازهتأسیس با حمایت مالی بنیاد راکفلر بود، بهعنوان مدرس استخدام شد. هدف این مؤسسه ادغام روانشناسی، روانکاوی و علوم اجتماعی بود.[۶] یکی از دستاوردهای رویکرد ویژهٔ این مؤسسه، مطالعهای دقیق دربارهٔ پرخاشگری بود که جامعهشناس جان دلارْد با همکاری روانشناسانی چون مورر، لئونارد دوب، نیل میلر و رابرت سییرز انجام داد.[۱۰] هر پنج پژوهشگر یا در روانکاوی آموزش دیده بودند یا شخصاً روانکاوی شده بودند، اما زبان کتاب بازتابدهندهٔ رفتارگرایی عینی رایج در آن دوران بود.
در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ مورر آزمایش با استفاده از شوک الکتریکی بهعنوان عامل شرطیسازی را آغاز کرد. در آن زمان بیشتر روانشناسان با دیدگاه ویلیام جیمز موافق بودند که ترس (در این کاربرد مترادف با اضطراب) یک واکنش غریزی است. مورر گمان میبرد ترس یک پاسخ شرطی است و روشی برای ایجاد ترس در آزمایشگاه طراحی کرد.[۱۱] بودجهٔ چشمگیر مؤسسه به او امکان داد برای نخستین بار از آزمودنیهای انسانی استفاده کند. شرکتکنندگان به دستگاههای ثبت پاسخ گالوانیکی پوست[ث] و الکترودهایی متصل میشدند که توانایی ایجاد شوک الکتریکی داشت. سپس آنان در معرض محرک نوری قرار میگرفتند که گاه (بهطور تصادفی) با شوک همراه میشد.[۱۲] مورر دو پدیدهٔ غیرمنتظره کشف کرد: نخست اینکه در همان نخستین ارائهٔ نور (پیش از هرگونه شوک)، پاسخ استرس گالوانیکی چشمگیری دیده میشد. گویی انتظار، آزاردهندهتر از خودِ شوک بود؛ نتیجهای که با نظریهٔ سنتی رفتارگرایی همخوانی نداشت. دوم اینکه پس از هر شوک، افراد دچار آرامش قابلتوجهی میشدند.[۱۲] همراه با روانشناس همکارش نیل میلر، نام مورر در دستگاهی به نام «جعبهٔ رفتوبرگشت میلر–مورر» ثبت شد.[۱۳]
با استفاده از حیوانات در آزمایشهای مشابه، او دریافت که چرخهای میتواند ایجاد شود که در آن آزمودنی هرچه بیشتر به شرطیسازی پاسخ دهد.[۱۲] او نتیجه گرفت که اضطراب اساساً ماهیتی پیشبینانه دارد و بهطور ایدهآل برای حفاظت موجود زنده از خطر عمل میکند. با این حال، به دلیل شرایط شرطیسازی، میزان ترس اغلب نامتناسب با منبع آن است. اضطراب میتواند بهطور مصنوعی ایجاد شود و رفع اضطراب میتواند برای شرطیسازی رفتارهای دیگر بهکار رود.[۱۴] اصطلاح مورر برای حالت انتظار ناشی از محرکهای آزارندهٔ زمانبندیشده «مجموعهٔ آمادگی» بود که در اندیشههای بعدی او در نظریهٔ یادگیری و روانشناسی بالینی بنیادی شد.
در سال ۱۹۴۰ مورر بهعنوان دانشیار در مدرسهٔ تحصیلات تکمیلی آموزش هاروارد مشغول به کار شد. در آنجا او با هنری ای. موری و گروهش در کلینیک روانشناسی هاروارد همکاری کرد. مورر، موری، تالکوت پارسونز، گوردون آلپورت و دیگران گروهی تشکیل دادند که سرانجام به ایجاد بخش روابط اجتماعی هاروارد انجامید؛ بخشی که تا حدی در پاسخ به موفقیت مؤسسهٔ روابط انسانی ییل شکل گرفت.[۶]
در همین زمان باور مورر به نظریهٔ فروید[ج] رو به کاهش بود. وفاداری حرفهای او همواره به نظریهٔ یادگیری معطوف بود، اما همچنان میپنداشت که بهترین راه برای درمان نشانههای نوروتیک و افسردگی، تحلیل روانی است. نخستین روانکاو او تنها چند ماه او را درمان کرده بود. هنگامی که افسردگیاش بازگشت، او تحت دومین روانکاوی طولانیتر قرار گرفت و احساس بهبود کرد. اما نشانهها خیلی زود بازگشتند و همین او را به تردید در مبانی فروید واداشت. با وجود این تردیدها، در دوران حضورش در هاروارد، برای بار سوم تحت روانکاوی قرار گرفت؛ این بار با هانس زاکس، از شاگردان برجستهٔ فروید.[۹]
فعالیتهای زمان جنگ
در سال ۱۹۴۴ مورر بهعنوان روانشناس در دفتر خدمات راهبردی مشغول به کار شد و روشهایی برای ارزیابی داوطلبان مأموریتهای اطلاعاتی طراحی کرد.[۹] تجربهٔ مورر در القای آزمایشگاهی استرس روانشناختی، همراه با کار سایر روانشناسان، برای ایجاد محیطی بهکار رفت که در آن توانایی نیروهای تازهوارد برای تحمل شرایط بسیار پراسترس سنجیده میشد.[۱۵]
در بخشی از کار خود، او در سمیناری به سرپرستی هری استک سالیوان شرکت کرد. نظریههای سالیوان دربارهٔ نقش اختلال در روابط میانفردی با «دیگران مهم» در پدید آمدن اختلالات روانی تأثیر عمیقی بر اندیشهٔ مورر گذاشت. پس از بازگشت به هاروارد، او در کنار وظایف آموزشی، به مشاورهٔ دانشجویان پرداخت و اصولی را که از سالیوان آموخته بود بهکار گرفت؛ او از دانشجویان دربارهٔ روابط میانفردیشان میپرسید و زمانی که احساس میکرد صادق نیستند با آنان بهطور مستقیم روبهرو میشد.[۹]
انتقال به ایلینوی
در سال ۱۹۴۸، هابارت مورر موقعیتی پژوهشی (بدون مسئولیت تدریس) را در دانشگاه ایلینوی پذیرفت و همراه با مالی و سه فرزند خردسالشان به اوربانا، ایلینوی نقلمکان کرد. او از این زمان درگیر دو حوزهٔ کاری اساساً جداگانه بود: نظریهٔ یادگیری و روانشناسی بالینی.[۶] دستاوردهای اصلی مورر در نظریهٔ یادگیری بر پایهٔ کار او در زمینهٔ شرطیسازی آزارنده یا یادگیری اجتنابی شکل گرفت. او نظریهٔ یادگیری دوسازهای را تدوین کرد و استدلال نمود که شرطیسازی (یادگیری نشانهای) از شکلگیری عادت (یادگیری راهحل) متمایز است. این نظریه نخستین بار در مقالهای در سال ۱۹۴۷ شرح داده شد.[۱۴] در دههٔ ۱۹۵۰ او نظریه را تغییر داد تا تنها یک نوع یادگیری، اما دو نوع تقویت را شامل شود.[۶]
علاقهٔ مورر به روانشناسی بالینی در دههٔ ۱۹۵۰ بیشتر در حد سرگرمی بود، اما سرانجام بر کار او بهعنوان نظریهپرداز یادگیری غلبه یافت. او پس از سال ۱۹۴۴ از روانکاوی دست کشید، تا حدی بهسبب ناکامی روانکاوان خودش در درمان مشکلاتش. مهمتر از همه، هری استک سالیوان او را متقاعد کرده بود که کلید سلامت روانی در روابط انسانی سالم و بهدقت صادقانه نهفته است، نه در عوامل درونروانی. مورر آموزههای سالیوان را جدی گرفت و رازهایی گناهآلود دربارهٔ رفتارهای جنسی دوران نوجوانی و نیز داشتن رابطهٔ خارج از ازدواج را با همسرش در میان گذاشت.[۱۶] همسرش آزرده شد، اما باور داشت (چنانکه مورر نیز معتقد بود) که آن رازها میتواند توضیحی برای دورههای افسردگی او باشد. نشانههای افسردگی نیز بهمدت هشت سال خاموش ماند.[۶]
در سال ۱۹۵۳، در اوج دوران حرفهای و در آستانهٔ پذیرش ریاست انجمن روانشناسی آمریکا، او دچار شدیدترین فروپاشی روانی زندگی خود شد. مورر سه ماه و نیم در بیمارستان بستری بود و از افسردگی همراه با نشانههایی شبیه روانپریشی رنج میبرد. در آن زمان درمانهای مؤثر اندکی در دسترس بود.[۶] چند سال بعد، مورر با یکی از نخستین ضدافسردگیهای سهحلقهای با موفقیت درمان شد.
دیدگاههای دینی
در بیشتر سالهای بزرگسالی مورر، او هیچگونه ارتباطی با دین نداشت. او تشخیص میداد که نظریههایش دربارهٔ اهمیت احساس گناه شباهتهایی با اندیشههای سنتی دینی دارد، اما به این باورها از راهی سکولار رسیده بود و مفاهیم دینیِ گناه و خطا در آغاز برایش جذابیتی نداشت. از دید مورر، فروید اشتباهی مرگبار مرتکب شده بود که رنجهای هیجانی را به احساس گناه نامناسب نسبت داده بود. مورر نتیجه گرفته بود که اختلالات روانی، حتی اسکیزوفرنی، نتیجهٔ گناه واقعی است، نه خیالی.[۱۷] مورر این موضوع را مسئلهای دینی نمیدانست. او در خانوادهای پرورش یافته بود که دین را با ارزشهای «جهانِ دیگر» و رابطهٔ فرد با خدا پیوند میداد، در حالی که تمرکز خودش بر روابط افراد با یکدیگر بود.
در سال ۱۹۵۵ مورر رمانی مذهبی خواند که طرز فکر او را تغییر داد. دخترش کتاب شیفتگی باشکوه اثر لوید سی. داگلاس را میخواند و به پدرش گفت شاید برای او نیز جالب باشد. مورر از تز داگلاس – که از زبان یک شخصیت داستانی بیان میشد – تأثیر پذیرفت: اینکه کتاب مقدس کتابچهای عالی در روابط انسانی است.[۱۸] موضوع اصلی رمان، رازی است که گروه کوچکی از افراد در میان خود دارند و به موفقیتهای معنوی و مادی بزرگ دست یافتهاند. این راز برگرفته از پیشنهاد عیسی است که «صدقه را در خفا بدهید» بیآنکه کسی بداند. با این حال، در کتاب، کارهای نیک پنهانی به شخصیتها قدرتی تقریباً جادویی میبخشید. مورر این مفهوم را دگرگون کرد و تأکید را بر جنبهٔ آسیبزای خطاهایی گذاشت که پنهان میمانند. او این اندیشه را در عبارتی خلاصه کرد: «تو همان رازهایت هستی» یا به شکلی دیگر: «تو به اندازهٔ رازهایت بیمار هستی.»
پس از خواندن دیگر آثار داستانی و غیرداستانی لوید داگلاس – که خدمت در انجمن کنگرهای را رها کرده و خود را وقف نویسندگی کرده بود – مورر به کلیسای پروتستان پرسبیتر پیوست. اما خیلی زود ناامید شد. او پیشتر روانکاوی را بهدلیل نرمش در برابر گناه نکوهش کرده بود، و اکنون دریافت که کلیسا نیز از پیشفرضهایی مشابه و آسانگیرانه پیروی میکند. اعتراض او تنها به نفوذ اندیشههای مدرن در کلیساها محدود نبود، بلکه برخی باورهای سنتی مانند آموزهٔ توجیه با ایمان را نیز دربرمیگرفت. او درصدد برآمد آگاهی از گناه و خطای شخصی را – که معتقد بود کلیساها از دست دادهاند – دوباره زنده کند. مورر توانست از بنیاد لیلی کمک مالی برای یک برنامهٔ پژوهشی در زمینهٔ اخلاق و سلامت روانی بهدست آورد. این برنامه دانشجویانی از حوزههای علمیه و مدارس الهیات (از جمله جی ای. آدامز[۱۹]) را به ناحیه کلانشهری شمپین–اوربانا میآورد تا شیوههای مشاوره و گروهدرمانی مورر را بیاموزند.
درمان تمامیت
پس از تجربههای مثبت مورر از اعترافاتش نزد همسرش در سال ۱۹۴۵، او آغاز به مشاوره دادن به دانشجویان کرد و از چند اصل ساده بهره گرفت: اینکه افراد نوروتیک اغلب بهنوعی نسبت به کسانی که برایشان مهماند رفتاری فریبکارانه دارند؛ اینکه آنها از عذاب وجدان رنج میبرند، اما در برابر ندای وجدان مقاومت میکنند یا آن را سرکوب میکنند؛ و اینکه همین امر موجب بروز نشانههایشان میشود. هنگامی که مورر با فردی مشاوره میکرد که حاضر به اعتراف به هیچ موضوع مهمی نبود، او برایشان «الگوی اعتراف» میشد و چیزی از زندگی خودش را آشکار میکرد. در آن زمان گروهدرمانی رواج پیدا کرده بود و گرچه بیشتر گروهها بر پایهٔ همان اندیشههای رواندرمانیای بودند که مورر رد کرده بود، او امید داشت از گروهها بهگونهای استفاده کند که فرصتهای اعتراف و درگیری هیجانی افزایش یابد.[۱۸]
در مقالهای در سال ۱۹۷۲ که روش کار گروهها را شرح میداد،[۲۰] مورر مصاحبههای اولیه را «کاملاً متفاوت از یک مصاحبهٔ مددکاری اجتماعی» و «بیشتر شبیه به روشهای جذب در سینانون یا دیتاپ» توصیف کرد. در آغاز، مصاحبهگران با «سهیم شدن» فضای آرامی برای فرد ایجاد میکردند. سپس اعضای کمیته بر نکتهای متمرکز میشدند که فرد در آن زمینه طفرهرو، ناسازگار یا تدافعی به نظر میرسید. اگر فرد بلافاصله «راست میگفت» و کمیته قانع میشد، با تأیید کلامی پاداش میگرفت و به گروه پذیرفته میشد. اگر مقاومتی نشان داده میشد، رویارویی بیشتری صورت میگرفت و سپس در حضور فرد تصمیمگیری نهایی انجام میشد. به گفتهٔ مورر، بهندرت پیش میآمد که کسی بهطور کامل رد شود، اما ممکن بود از او خواسته شود به جای دیگری (با «روانپزشکی که ما انتخاب میکنیم») مراجعه کند و زمانی که توانست به صداقت – به تعریفی که گروه میپذیرد – پایبند باشد بازگردد.[۲۰]
جلسهها دستکم سه ساعت طول میکشید. هیچکس نمیتوانست پیش از پایان سه ساعت جلسه را ترک کند و هرکسی که در میانهٔ «رویارویی گروهی» بیرون میرفت، برای همیشه از گروه کنار گذاشته میشد. استفاده از هر نوع زبانی پذیرفته بود، از جمله ناسزا و فریاد، اما خشونت فیزیکی یا تهدید به آن ممنوع بود. احساسات باید با زبانی «رودهای» و بیپرده بیان میشد و پرخاشگری کلامی رایج بود. در آغوش گرفتن و ابراز محبت جسمانی نیز رایج بود. همهٔ جزئیات مهم زندگی روزمرهٔ اعضا باید با گروه در میان گذاشته میشد و اعضا قراردادهایی داشتند که گامهایشان در راه صداقت و جبران خطا را مشخص میکرد. این توافقها در «کتاب تعهد» ثبت میشد و عضو موظف بود در برابر گروه بابت هرگونه کوتاهی در عمل به تعهد پاسخگو باشد.[۲۰]
مورر اصطلاح «درمان تمامیت» را کنار گذاشت و بهجای آن «گروههای تمامیت» را بهکار برد تا این تصور ایجاد نشود که میتوان از نیاز به حضور در گروه فراتر رفت. او عضویت در گروه تمامیت را تعهدی مادامالعمر میدانست (اعضا میان گروهها جابهجا میشدند تا روابط ثابت شکل نگیرد). انتقادها از مفهوم گروه تمامیت بر منفینگری مورر دربارهٔ سرشت انسان و ارزش مشکوک سپردن اختیار کامل زندگی فرد به یک گروه متمرکز بود.[۲۱]
زمانی که گفته شد روشهای او شبیه شستشوی مغزی است، مورر پاسخ چارلز ددریش (به نقل یابلونسکی) را به پرسش مشابهی تکرار کرد: «بله درست است، ما واقعاً مقدار زیادی شستوشوی مغزی انجام میدهیم. بیشتر کسانی که اینجا میآیند مغزهای بسیار کثیفی دارند و ما سعی میکنیم کمی آنها را تمیز کنیم!»[۲۰] یوجین می [۲۱] با اشاره به این سخن خاطرنشان کرد که بیشتر کسانی که وارد سینانون میشدند مشکلات شدید مواد مخدر داشتند و از خانواده و جامعه بریده بودند، در حالی که بیشتر شرکتکنندگان در گروههای دانشگاهی و اجتماعی مورر زندگی نسبتاً عادیای داشتند.
سالهای پایانی
محبوبیت گروههای تمامیت در دههٔ ۱۹۷۰ کاهش یافت.[۶] با این حال، روشهای مورر میراث چشمگیری در حوزهٔ توانبخشی از اعتیاد به الکل و مواد مخدر بر جای گذاشت،[۳] هرچند گروههای اجتماعی او دوام نیاوردند. مورر به این طنز واقف بود. مخالفت با حرفهایگرایی در درمان، اصلی راهبردی برای مالی و هابارت مورر بود و آن دو سالها در برابر وسوسهٔ برگزاری دورههای رسمی آموزش رهبری گروههای تمامیت مقاومت کردند.[۶] اما زمانه تغییر کرده بود و بهنظر میرسید آیندهٔ رویکرد مورر تنها در دست متخصصان حقوقبگیر خواهد بود. با این وجود، او همچنان از راه مقالاتی که برای نشریهٔ Grapevine انجمن الکلیهای گمنام مینوشت – سازمانی که بسیار تحسینش میکرد – نفوذی غیرحرفهای داشت.[۲۲]
هابارت مورر از حامیان اندیشهای بود که بیماری روانی را دارای بنیانی مهم در زیستشناسی و ژنتیک میدانست. او با وجود باور پررنگش به اهمیت «راز آسیبزا»، به عوامل زیستی نیز اعتراف داشت، در زمانی که بسیاری چنین اعتقادی نداشتند؛ از این نظر، او جلوتر از زمانهٔ خود بود. او رنج شخصی خود را تا حدی «هدیهای» میدانست: نیروی محرک اندیشههای نوآورانهاش، و در عین حال سرچشمهٔ رنج بزرگ زندگیاش.
مورر امیدوار بود در دوران بازنشستگی همچنان فعال بماند، اما شرایط او را واداشت که اندکی پس از بازنشستگی در ۱۹۷۵ فعالیتهایش را کاهش دهد. مالی بهشدت بیمار شد و خودش نیز با مشکلات جسمی روبهرو گردید. مرگ مالی در ۱۹۷۹ برایش ضایعهای بزرگ بود و او را از بسیاری مسئولیتها رها کرد. او پذیرفته بود که افسردگیهای دورهایاش هرگز بهطور کامل درمان نخواهد شد و مدتی طولانی بر این باور بود که خودکشی در برخی شرایط انتخابی معقول است. مورر در سال ۱۹۸۲ در ۷۵ سالگی با خودکشی درگذشت.[۹]
پانویس
منابع
- ↑ "Galesburg State Research Hospital - Asylum Projects".
- ↑ American Psychological Association (2008-01-09). "APA Past Presidents". Retrieved 2008-05-17.
- 1 2 Lander, Nedra R.; Nahon, Danielle (2005). "Chapter 1. Integrity Therapy and the Integrity model: The beginning". The Integrity Model of Existential Psychotherapy in Working with the "Difficult Patient". Psychology Press. pp. 4–19. ISBN 978-1-58391-220-1. OCLC 56921380.
- ↑ Keogh, C.B. (1979). GROW Comes of Age: A Celebration and a Vision!. Sydney, Australia: GROW Publications. ISBN 978-0-909114-01-5. OCLC 27588634. Archived from the original on 2009-02-21.
- ↑ Haggbloom, Steven J.; Warnick, Renee; Warnick, Jason E.; Jones, Vinessa K.; Yarbrough, Gary L.; Russell, Tenea M.; Borecky, Chris M.; McGahhey, Reagan; et al. (2002). "The 100 most eminent psychologists of the 20th century". Review of General Psychology. 6 (2): 139–152. CiteSeerX 10.1.1.586.1913. doi:10.1037/1089-2680.6.2.139. S2CID 145668721.
- 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 Mowrer, O. Hobart (1974). Gardner Lindsey (ed.). A History of Psychology in Autobiography Volume 6.
- 1 2 3 4 Nelson, Lawrence J. (2003). Rumors of Indiscretion: The University of Missouri "Sex Questionnaire" Scandal in the Jazz Age. Columbia, Mo.: University of Missouri Press. ISBN 978-0-8262-1449-2.
- ↑ Knight, Jonathan (January–February 2003). "AAUP: The AAUP's Censure List".
- 1 2 3 4 5 Hunt, J. McVicker (August 1984). "Obituary, Orval Hobart Mowrer (1907-1982)". American Psychologist. 39 (8): 912–914. doi:10.1037/0003-066x.39.8.912.
- ↑ Dollard (1939). Frustration and Aggression. London: Kegan Paul, Trench, Trubner. ISBN 978-0-313-22201-6.
- ↑ Mowrer, O. Hobart (1983). Leaves From Many Seasons: Selected Papers. New York: Praeger: Praeger. ISBN 978-0-03-059147-1.
- 1 2 3 Lemov, Rebecca (2005). World as Laboratory: Experiments With Mice, Mazes and Men. New York: Hill & Wang. ISBN 978-0-8090-9811-8.
- ↑ N., Pam M.S., "MILLER-MOWRER SHUTTLEBOX," in PsychologyDictionary.org, April 7, 2013, https://psychologydictionary.org/miller-mowrer-shuttlebox/ (accessed February 20, 2019).
- 1 2 Mowrer, O. Hobart (1950). Learning Theory and Personality Dynamics. OCLC 185637244.
- ↑ "Office of Strategic Services Assessment Program".
- ↑ Mowrer, O. Hobart (1966). Abnormal Reactions Or Actions?(an autobiographical answer). OCLC 4794003.
- ↑ Mowrer, O. Hobart (1961). The Crisis in Psychiatry and Religion. OCLC 71781659.
- 1 2 Mowrer, O. Hobart (1964). The New Group Therapy. pp. 65–71. OCLC 192134874.
- ↑ Adams, Jay E. (1970). Competent To Counsel. Grand Rapids, MI: Presbyterian and Reformed. ISBN 978-0-310-51140-3.
- 1 2 3 4 Mowrer, O. Hobart (1972). "Integrity Groups: Principles and Procedures". The Counseling Psychologist. 3 (2): 7–33. doi:10.1177/001100007200300203. S2CID 146370712.
- 1 2 May, Eugene P. (1972). "Critique of Integrity Therapy". The Counseling Psychologist. 3 (2): 50–63. doi:10.1177/001100007200300207. S2CID 145580865.
- ↑ Mowrer, O. Hobart (1967). Morality and Mental Health. OCLC 775098.