دختر نارنج و ترنج
| دختر نارنج و ترنج | |
|---|---|
| قصهٔ فولکلور | |
| نام | دختر نارنج و ترنج |
| اطلاعات | |
| گروهبندی آرنه-تامپسون | ATU 408، "عشق به سه پرتقال" |
| منطقه | استان کرمان، ایران |
| مرتبط | قصههای فارسی، اثر امیلی لوریمر و دیوید لاکهارت رابرتسون لوریمر (۱۹۱۹) |
دخترِ نارنج و ترنج یکی از داستانهای عامیانهٔ ایرانی است که نخستینبار در سال ۱۹۱۹ میلادی، به کوشش امیلی لوریمر و دیوید لاکهارت رابرتسون لوریمر در مجموعهای از قصههای فارسی منتشر شد.
این افسانه در شاخص بینالمللی آرنه–تامپسون–اوتر در ردهٔ ATU 408 با عنوان «عشق به سه پرتقال» جای گرفته است.
مانند نمونههای اروپایی این تیپ داستانی، روایت ایرانی نیز بر محور جستوجوی شاهزادهای عاشق میچرخد که در پی یافتن دختری نهفته درون میوهای جادویی برمیآید؛ اما پس از رهایی دختر، عروسی دروغین جای او را میگیرد. در ادامه، دخترِ راستین در هیئتها و تجسمهای گوناگون ــ از گل سرخ تا انسانی دوباره زادهشده ــ بازمیگردد تا سرانجام با یار حقیقی خود دوباره پیوند یابد.
خاستگاه
لوریمرها این داستان را از روستای کرمانی نقل کردهاند و پژوهشگر آلمانی، اولریش مارزلف نیز نسخهای از این روایت را از کرمان گردآوری کرده است.[۱]
خلاصه داستان
روزی روزگاری، شاهزادهای از زبان ملای مکتبخانه شنید که در سرزمینی دور دختری هست به نام دخترِ نارنج و ترنجِ زرین. سخن آن مرد در دل شاهزاده چنان نشست که شب و روز آرام نداشت. به مادرش اصرار کرد تا جای آن دختر را به او بگوید. مادر، درمانده از پرسشهای پیدرپی او، گفت: «پسرم، اگر میخواهی او را بیآبی، باید هفت جفت کفش آهنی را بپوشی و در هفت سال راه بروی تا به چاهی برسی که در آن زنی از نژاد دیوان زندگی میکند. اگر بر او سلام دهی و حرمت نگهداری، راه را به تو نشان خواهد داد.»
شاهزاده سفر خود را آغاز کرد. پس از یک سال، به چاه آن دیوزن رسید. دیو با مهربانی او را پذیرفت و گفت: «راه رسیدن به دختر نارنج و ترنج را میدانم، اما در عوض باید با من پیمان زناشویی ببندی و آن دختر را چون کنیزی برای من آوری.»
شاهزاده پذیرفت، و دیوزن او را با جادو به سوزنی کوچک بدل کرد تا هنگام بازگشت هفت پسرش او را از چشمشان پنهان دارد. چون دیوان رفتند، دیوزن نامهای به شاهزاده داد و گفت: «به دیدار خواهرانم برو که هر یک در چاهی دیگرند. آنان تو را یاری خواهند کرد.»
شاهزاده هفت سال دیگر در راه بود تا سرانجام به چاه آخر رسید. یکی از خواهران دیوزن، چند چیز به او داد: یک نی، پارهای شیشه، سوزن، کارد، اندکی نمک، ذغالی سیاه و کفِ دریا — و گفت: «اینها برکتیافتهاند. در راهی که میروی، به باغی میرسی؛ باغبانی آنجاست، به او هدیهای بده تا تو را به باغ راه دهد. در میانهٔ باغ درخت نارنجی است. میوههایش را یکییکی ببر و بشکاف، و تنها آن را برگیر که فریاد "آه!" برآورد — در آن، دخترِ نارنج و ترنج نهفته است. اما برحذر باش، که پریان و دیوان عاشق اویند و در پیات خواهند آمد.»
شاهزاده چنان کرد که گفته بود. میوهٔ گرانبها را یافت و با خود گریخت. دیوان و پریان در پیاش آمدند، اما او به نام حضرت سلیمان پناه جست و هرچه در دست داشت به پشت سر افکند: نی به نیزار بدل شد، شیشه به دشت شیشهای، سوزن به بیشهای از سوزنها، کارد به بیابانی از تیغها، نمک به شورهزار، ذغال به آتشفشان و کف دریا به دریایی گسترده. بدینسان از چنگ دیوان رست. چون از خطر دور شد، پوست نارنج را شکافت و دوشیزهای زیبا چون ماه از درون آن بیرون آمد. او را بر شاخهٔ درختی نشاند و خود برای آوردن جامه و همراهان به کاخ بازگشت.
در نبود او، کنیزی سیاهپوست برای آبکشی به نهر آمد. تصویر شاهدخت را در آب دید و پنداشت که چهرهٔ خود اوست. سه بار چنین پندار کرد، تا سرانجام صدای دخترِ نارنج و ترنج را شنید که از بالای درخت او را خطاب میکرد. کنیز بالا رفت، دختر را با گیسوانش بست و با خنجری گلویش را برید. پیکر بیجان او در آب افتاد، و از خونش درختی از گلهای سرخ خوشبو رویید. شاهزاده بازگشت و دختری دیگر را بر درخت دید. کنیز گفت: «من همان دخترم، اما آفتاب پوستم را تیره کرد و کلاغان رخسارم را زخمی نمودند.»
شاهزاده، سادهدل و عاشق، سخنش را پذیرفت و او را به همسری گرفت، ولی دلش بیاختیار به گلسرخی که از زمین روییده بود بسته ماند. کنیز از این مهر به گل رشک برد. فرمان داد گل را ببُرند و از چوبش گهوارهای برای فرزندش سازند. چون کودک را در گهواره نهاد، نوزاد به لرزه افتاد و جان از او رفت. کنیز گهواره را به آتش انداخت. پیرزنی همسایه برای گرفتن ذغال به آشپزخانهٔ قصر رفت و تکهای از چوب نیمسوخته را با خود آورد. از آن جعبهای از چوب گلسرخ ساخت. چند روز بعد، دید که خانهاش بیآنکه دستی در کار باشد، پاک و مرتب میشود. در پی کنجکاوی، پس از سه روز، دختر نارنج و ترنج را زنده در صندوق یافت. او همهٔ ماجرا را گفت و نزد پیرزن ماند.
در کاخ، شاهزاده از اندوه و بیماری نزار شده بود. روزی بر بام رفت و از دور چهرهٔ دختر را در خانهٔ پیرزن دید و بیهوش بر زمین افتاد. چون به هوش آمد، پیرزن را فراخواند، حقیقت را شنید و نزد دختر رفت. آنگاه دخترِ راستینِ نارنج و ترنج همهٔ راز را بازگفت. شاهزاده فرمان داد تا آن کنیز و فرزندش را به دم اسبان ببندند و در بیابان رها کنند. سپس با عشق حقیقیاش ازدواج کرد، و روزگارشان با شکوه و شادی گذشت.[۲]
منابع
- ↑ Marzolph, Ulrich. Typologie des persischen Volksmärchens. Beirut: Orient-Inst. der Deutschen Morgenländischen Ges.; Wiesbaden: Steiner [in Komm.], 1984. pp. 79-80, 82 (entry nr. 18).
- ↑ Lorimer, David Lockhart Robertson; Lorimer, Emily Overend (1919). Persian tales. London: Macmillan and Co. , Ltd. pp. 135–147.