فرنان دومانی

فرنان دومانی
نماینده پارلمان بلژیک
(مجلس نمایندگان)
دوره مسئولیت
۸ مارس ۱۹۴۶  ۴ ژوئن ۱۹۵۰
حوزه انتخاباتیشارلروآ
وزیر امور مقاومت
دوره مسئولیت
سپتامبر ۱۹۴۴  نوامبر ۱۹۴۴
نخست‌وزیراوبر پیرلو
اطلاعات شخصی
زاده۲۶ ژوئن ۱۹۰۴
لیژ، بلژیک
درگذشته۱۹ ژوئن ۱۹۷۷ (۷۲ سال)
اوکل، بلژیک
ملیتبلژیکی
حزب سیاسیحزب کمونیست بلژیک
پیشهروزنامه‌نگار، نویسنده، سیاستمدار، مبارز مقاومت

فرنان دومانی (فرانسوی: Fernand Demany؛ زاده ۲۶ ژوئن ۱۹۰۴ - درگذشته ۱۹ ژوئن ۱۹۷۷) روزنامه‌نگار، نویسنده، مبارز برجسته مقاومت و سیاستمدار بلژیکی، و عضو حزب کمونیست بلژیک (۱۹۴۶-۱۹۵۰) بود.

زندگی‌نامه حرفه‌ای

او پیش از جنگ، به عنوان روزنامه‌نگار در نشریات لومتن و لو سوآر فعالیت می‌کرد و هم‌زمان با لو سوآر ایلُستره و پورکوآ پا؟ همکاری داشت. در طول جنگ، او نقش فعالی در مطبوعات زیرزمینی ایفا کرد و در ایجاد، گسترش و هدایت «جبهه استقلال» مشارکت نمود. او همچنین به عنوان سردبیر در انتشار «لو سوآر جعلی» نقش داشت. در زمان آزادسازی بلژیک، او از سپتامبر ۱۹۴۴ تا نوامبر ۱۹۴۴ به عنوان وزیر مسئول امور مقاومت در دولت اوبر پیرلو منصوب شد. پس از تجربه وزارت، او در سال ۱۹۴۶ به حزب کمونیست بلژیک پیوست و موفق شد به عنوان نماینده منطقه شارلروآ انتخاب شود. او در سال ۱۹۵۰ حزب را ترک کرد. پس از این خروج، او با حمایت پل-آنری اسپاک و ویکتور لاروک[۱] به حزب سوسیالیست پیوست. او همچنین نوشتن را در ستون‌های روزنامه سوسیالیستی «لو پوپل» از سر گرفت.

زندگی شخصی

فرنان دومانی هنگامی که دو ساله بود پدرش را از دست داد. مادرش برای تأمین مخارج خانواده تصمیم گرفت به آنتورپ، جایی که برادرش پزشک بود، نقل مکان کند. او در آنجا مغازه کوچک عینک‌فروشی دایر کرد.[۲] در سال ۱۹۲۸، فرنان با ژان دو بکر ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دختری به نام کلر بود.

نقل‌قول‌ها

او در ۲۶ مارس ۱۹۵۰، در کنگره ملی فوق‌العاده والونی در شارلروآ سخنرانی کرد:

«این کنگره والونی باید پیش از هر چیز، یک کنگره ضد فاشیستی باشد. اگر این‌گونه باشد، به دموکراسی و از طریق آن به والونی عزیز ما خدمت شایانی کرده است و وفاداری خود را به روح زوال‌ناپذیر مقاومت نشان داده است.»[۳]

او که در سال ۱۹۵۰ توسط استالینیست‌های حزب کمونیست اخراج شده بود، بی‌تردید کسی است که روزهای پرشور ژوئیه ۱۹۵۰ را به بهترین شکل درک و بیان کرده است:

«من به نوبه خود، هرگز منظره شگفت‌انگیزی را که در روزهای تقریباً شورشی ژوئیه ۱۹۵۰ در برابر چشمان خیره شده‌ام پدیدار شد، فراموش نخواهم کرد. لئوپولد سوم در قصر خود محبوس بود و در پارک متروکه لاکن، دسته‌گل‌هایی که طرفداران هیستریکش به تعداد صدها عدد از دورترین نقاط فلاندر برای او آورده بودند، زیر آفتاب تابستان پژمرده می‌شدند. هرگز – حتی در جریان اعتصابات بزرگ گذشته – شاهد چنین استقرار گسترده‌ای از ژاندارم‌ها و سربازان نبودیم. بروکسل در وضعیت حکومت‌نظامی بود و شهرهای والونی در غلیان بودند. در اطراف «فدراسیون عمومی کارگران بلژیک»، ارتش پرولترها در حال سازماندهی بود. از هر سو نوای سرود انترناسیونال برمی‌خاست، از هر سو پرچم‌های سرخ بیرون می‌آمدند و در همه‌جا مشت‌های گره‌کرده برافراشته می‌شدند. فضایی اصالتاً انقلابی بود، عاری از هرگونه صحنه‌سازی. وزش باد امید کشور را در می‌نوردید. طبقه کارگر با نیروی آرام، سنت‌های مبارزاتی و اراده استوارش، خود را باز می‌یافت؛ او هرگز شعارهای خود را جز در قلب همان مردمی که سرنوشت کشور را رقم می‌زنند، جستجو نکرده بود. چشمان تمام جهان به ما دوخته شده بود. نبردی سهمگین و باشکوه میان یک پادشاه متکبر و طرفداران ناگهان وحشت‌زده‌اش از یک سو، و این مردم سرسخت که به باشکوه‌ترین خاطرات مقاومت بازگشته بودند از سوی دیگر، در جریان بود.

در این نشاط همگانیِ مبارزه – که افسوس! حوادث خونین گراس-برلور پرده‌ای از عزا بر آن افکند – من به ندرت شاهد ظهور نفوذ یا نقش رهبری حزب کمونیست بلژیک بودم؛ حزبی که چند هفته پیش از آن با روحی آزرده و قلبی آکنده از تلخی ترکش کرده بودم. در واقع، حزب کمونیست هیچ‌کجا نبود. آن زمان بود که توانستم بسنجم تا چه اندازه رفقای دیروز من توانسته‌ بودند درباره این واژه که در سطوح بالا از محتوا تهی شده بود، یعنی «مردم»، خود را بفریبند. مردم، مردمِ بی‌نام، اما سوسیالیست تا مغز استخوان، همان معدنچیان، فلزکاران، راه‌آهنی‌ها و همچنین دهقانانی بودند که در سپیده‌دم مضطرب اولین روز اوت، از تمام جاده‌های والونی به سوی بروکسل سرازیر می‌شدند. مردم، مردمِ ما، یعنی همراهان رنج‌کشیده، مبارز، امیدوار و نغمه‌خوان ما؛ مردم زیر آسمان تابستان در مسیر پیروزی بودند، به سوی پیروزیِ تقریباً جسمانی و جمعی‌شان. آن‌ها برخلاف دیگران، از دفاتر خفقان‌آوری که در آن روح‌ها در میان توده‌های کاغذبازی غبارآلود فاسد می‌شوند، بیرون نیامده بودند. آن‌ها برای چند روز شکوه، کارخانه‌ها و مزارع، کارگاه‌های نورد و معدن را رها کرده بودند. آن‌ها همزمان با حال و هوای پرشور اول مه ۱۹۴۵، شادی وحشیانه نبردهای بزرگی را بازمی‌یافتند که وقتی بخواهند، با گرفتن نیرو از خاک خود، از سنت خود و از گویش نغمه‌گون سرزمین کهن خود – و نه از اصطلاحات نامفهوم کلوب‌ها و کمیته‌ها – در آن‌ها پیروز می‌شوند. و همین‌ها بودند که حزب واقعی و تنها حزب ارزشمند را تشکیل می‌دادند، و قلب من پس از سال‌ها تردید، پس از آن‌همه روزهای دردناک و تنهایی، از شادی تازه‌ای و یقین شگفت‌انگیزی لبریز می‌شد. حزب آنجا بود، در میان مردانی که هرگز نباید از آن‌ها ناامید شد. این حزبِ مردان آزاد و بدون زنجیر بود.

چهل و هشت ساعت بعد، لئوپولد سوم در برابر طبقه کارگر بلژیک تسلیم شد؛ طبقه‌ای که با اتکا به انضباط خود و آگاه‌تر از همیشه به قدرتش، سرانجام رضایت داد تا مشت خود را باز کند و از خشم خویش دست بشوید.»[۴]

منابع

  1. "Biographie Nationale Tome 2101" (PDF). Académie royale des Sciences, des Lettres et des Beaux-Arts de Belgique. 1866. Retrieved 2026-01-26.
  2. "Fernand Demany | The Belgian War Press". The Belgian War Press (به فرانسوی). Retrieved 2018-07-16.
  3. Encyclopédie du Mouvement wallon, p.455
  4. Fernand Demany, Si c’était à refaire, Est-Ouest, Bruxelles, 1951, p.133