لیلی و خلیفه
| قالب | مثنوی |
|---|---|
| از کتاب | مثنوی معنوی |
| پدیدآورنده | مولوی |
| وزن | بحر رمل مثمن محذوف |
| شخصیتها | لیلی، خلیفه |
| از سلسلهٔ مقالات دربارهٔ |
![]() |
|---|
| سرگذشت • شب عروس |
| آثار |
| مثنوی معنوی • دیوان شمس • فیه ما فیه • مجالس سبعه • مکتوبات • هزلیات |
| دیـگر |
|
|
لیلی و خلیفه، گفتار ۱۷ از دفتر اول مثنوی معنوی نوشتهٔ مولانا جلالالدین محمد بلخی است.[۱][۲] این داستان در ابیات ۴۰۷ الی ۴۳۶ مثنوی آمده است.[۳]
خلاصه داستان
خلیفه که آوازهٔ عشق مجنون به لیلی را شنیده بود، کنجکاو میشود تا لیلی را از نزدیک ببیند. وقتی او را ملاقات میکند، در کمال تعجب میبیند که لیلی دختری است ساده و از نظر زیبایی هیچ چیز بیشتر از دختران دیگر ندارد. تعجب میکند که چگونه فردی میتواند اینچنین عاشق لیلی شود تا نهایتاً مجنون شود. با تعجب از لیلی میپرسد: «آیا تو همان دختری هستی که مجنون را اینگونه شیفته کرده؟! در ظاهر که از دیگران زیباتر نیستی!» لیلی در پاسخ، جملهای عمیق و پرمعنا میگوید: «خاموش باش، چون تو مجنون نیستی.» در ادامه سؤال و جوابهای زیبایی بین خلیفه و لیلی صورت میگیرد.
مضمون
مضمون اصلی داستان لیلی و خلیفه در مثنوی معنوی، تفاوت نگاه ظاهربین با نگاه عاشقانه و باطنی است.
در این حکایت، خلیفه که از عشق مجنون به لیلی شگفتزده شده، با دیدی عقلمحور و ظاهربین به لیلی نگاه میکند و زیباییاش را معمولی میبیند. اما لیلی با پاسخ کوتاه و عمیق خود— «چون تو مجنون نیستی» —نشان میدهد که زیبایی واقعی تنها از چشم دل و درک عاشقانه قابل مشاهده است، نه از نگاه سطحی و عقلمحور.
مضامین کلیدی داستان
- عشق، راز درک زیبایی است: زیبایی لیلی برای مجنون، حاصل شور و دلدادگی است، نه صرفاً ظاهر.
- ظاهر نمیتواند حقیقت را نشان دهد: خلیفه با مقام و عقل، از حقیقت عشق بیخبر است.
- ادراک باطنی برتر از قضاوت ظاهری است: تنها عاشق میتواند جمال معشوق را درک کند.
- نقد عقل در برابر عشق: مولانا در این داستان، عقل را در برابر شور عاشقانه قرار میدهد و نشان میدهد که عشق راهی به حقیقت دارد که عقل از آن بیخبر است.
متن لیلی و خلیفه
| گفت لیلی را خلیفه، کان توی؟ | کز تو مجنون شد پریشان و غَوی؟ | |
| از دگر خوبان تو افزون نیستی! | گفت: خامش، چون تو مجنون نیستی | |
| هر که بیدارست او در خوابتر | هست بیداریش از خوابش بتر | |
| هر که بیدارست او در خوابتر | هست بیداریش از خوابش بتر | |
| چون بحق بیدار نبود جانِ ما | هست بیداری چو در بندان ما | |
| جان همه روز از لگدکوب خیال | وز زیان و سود وز خوفِ زوال | |
| نی صفا میماندش نی لطف و فَر | نی به سوی آسمان راهِ سفر | |
| خفته آن باشد که او از هر خیال | دارد اومید و کند با او مَقال | |
| دیو را چون حور بیند او به خواب | پس ز شهوت ریزد او با دیو آب | |
| چونک تخم نسل را در شوره ریخت | او به خویش آمد خیال از وی گریخت | |
| ضعفِ سر بیند از آن و تن پلید | آه از آن نقش پدید ناپدید | |
| مرغ بر بالا و زیر آن سایهاش | میدود بر خاک پرّان مرغوش | |
| ابلهی صیّاد آن سایه شود | میدود چندانکه بیمایه شود | |
| بیخبر کان عکسِ آن مرغ هواست | بیخبر که اصل آن سایه کجاست | |
| تیر اندازد به سوی سایه او | ترکشش خالی شود از جست و جو | |
| ترکش عُمرش تهی شد عمر رفت | از دویدن در شکارِ سایه تَفت | |
| سایهٔ یزدان چو باشد دایهاش | وارهاند از خیال و سایهاش | |
| سایهٔ یزدان بود بندهیْ خدا | مرده او زین عالم و زندهٔ خدا | |
| دامن او گیر زوتر بیگمان | تا رهی در دامن آخر زمان | |
| «کَیۡفَ مَدَّ ٱلظِّلَّ» نقشِ اولیاست | کو دلیل نورِ خورشیدِ خداست | |
| اندرین وادی مرو بی این دلیل | «لَآ أُحِبُّ ٱلۡأٓفِلِین» گو چون خلیل | |
| رو ز سایه آفتابی را بیاب | دامنِ شه شمس تبریزی بتاب | |
| ره ندانی جانب این سور و عُرس | از ضیاء الحق حسام الدّین بپرس | |
| ور حسد گیرد ترا در رَه گلو | در حسد ابلیس را باشد غُلو | |
| کو ز آدم ننگ دارد از حسد | با سعادت جنگ دارد از حسد | |
| عَقبهای زین صعبتر در راه نیست | ای خُنک آنکِش حسد همراه نیست | |
| این جسد خانهیْ حسد آمد بدان | از حسد آلوده باشد خاندان | |
| گر جسد خانهیْ حسد باشد ولیک | آن جسد را پاک کرد الله نیک | |
| «طَهِّرَا بَیْتِی» بیانِ پاکی است | گنجِ نورست ار طلسمش خاکی است | |
| چون کُنی بر بیحسد مکر و حسد | زان حسد دل را سیاهیها رسد | |
| خاک شو مردانِ حق را زیر پا | خاک بر سر کن حسد را همچو ما |
منابع
- ↑ «گنجور» مولانا» مثنوی معنوی» دفتر اول» بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را». گنجور. دریافتشده در ۲۰۲۵-۱۰-۱۸.
- ↑ «شرح و تفسیر قصه دیدن خلیفه، لیلی را». دیدار جان. ۲۰۱۷-۰۴-۲۶. دریافتشده در ۲۰۲۵-۱۰-۱۸.
- ↑ مولانا جلالالدین محمد بلخی (۱۳۸۴)، مثنوی معنوی، به کوشش میر جلالالدین کزازی. (ویراست نسخه رینولد نیکلسون)، تهران: سراب نیلوفر، شابک ۹۶۴-۹۵۵۶۰-۹-۵
