پروانههای سیاه
| پروانه های سیاه | |
|---|---|
![]() پوستر فیلم | |
| کارگردان | پوئولا فن در اوست |
| بازیگران | کاریس ون هویتن راتگر هاور لیام کانینگهام |
تاریخهای انتشار | ٣١ مارس ٢٠١١ |
مدت زمان | ۱١٠ دقیقه |
| کشور | |
| زبان | انگلیسی |
پروانههای سیاه (به انگلیسی: Black Butterflies) یک فیلم درام هلندی به زبان انگلیسی دربارۀ زندگی اینگرید یونکر، شاعر آفریکانس اهل آفریقای جنوبی و دگراندیش سیاسی ضد آپارتاید است. این فیلم به کارگردانی پائولا فان در اوست در ۶ فوریه در هلند به نمایش درآمد و سپس در ۳۱ مارس ۲۰۱۱ اکران شد.
پیرنگ
اینگرید و آنا یونکر با مادربزرگ سالخوردۀ خود در کلبهای ساحلی زندگی میکنند. یک شب، آنا با عجله وارد اتاق خواب میشود و به اینگرید میگوید که مادربزرگشان نفس نمیکشد. در حالی که جسد او را با نعشکش میبرند، آبراهام یونکر (روتخر هاور)، سیاستمدار، از راه میرسد و از اینکه دخترها کفش ندارند، ابراز شگفتی میکند. وقتی آنا میپرسد که او را چه بنامند، آبراهام پاسخ میدهد: «مرا 'پا' (پدر) صدا کنید.»
دههها بعد، در سال ۱۹۶۰، اینگرید بزرگسال (کاریس فان هاوتن) در نزدیکی کلیفتون، حومۀ کیپتاون، برخلاف جریان آب شنا میکند که ناگهان شروع به غرق شدن میکند. مردی در ساحل (لیام کانینگهام) با شنیدن فریادهایش برای نجات او به آب میپرد. آنها به ساحل میرسند و مرد خود را جک کوپ، رماننویس، معرفی میکند. اینگرید با خوشحالی میگوید که رمان او را خوانده است. جک میپرسد که آیا رمان را دوست داشته است یا نه. او پاسخ میدهد که رمانش زندگی او را نجات داده است. جک از شنیدن اینکه او «شاعر، اینگرید یونکر» است، شگفتزده میشود.
خواهرش آنا حرفشان را قطع میکند و میگوید پدرشان منتظر اوست. آبراهام به اینگرید میگوید که شوهر جداشدهاش، پیتر فنتر، از او خواسته تا به خانۀ او برسانَدَش. اینگرید میگوید که او و پیتر هیچ وجه مشترکی ندارند. در آپارتمانی که اینگرید و دختر نوزادش با آنا شریک هستند، پیتر برای فرصتی دیگر التماس میکند. جک تماس میگیرد تا اینگرید را به مهمانی با دوستان ادیب و ضد رژیم خود دعوت کند. اینگرید به پیتر جواب رد میدهد و به مهمانی میرود. آنجا، یک نویسندۀ سیاهپوست میگوید که هیئت سانسور رمان منتشرنشدۀ او را ممنوع کرده و پلیس دستنوشته را توقیف کرده است. او از اینکه چهار سال از زندگیاش به هدر رفته، گله میکند.
جک و اینگرید، نویسنده را به شهرک سیاهپوستنشین نیانگا میرسانند. در راه، یک پلیس سفیدپوست جلوی آنها را میگیرد و سعی میکند برای نویسنده دردسر درست کند. نویسنده به جک میگوید که پدر اینگرید، آبراهام یونکر، نمایندۀ حزب ملی برتریطلب سفیدپوستان در مجلس است و رئیس هیئت سانسوری است که رمان او را ممنوع کرده است. جک میگوید اینگرید شبیه پدرش نیست. جک و اینگرید به آپارتمان او میروند و آنجا جک به او میگوید که دو فرزند دارد و درگیر یک طلاق ناخوشایند است. اینگرید شعری را که به افتخار او سروده به وی نشان میدهد و جک تحت تأثیر قرار میگیرد. او میپرسد چرا آن را سروده، و اینگرید پاسخ میدهد که رمانش زندگی او را نجات داده است. آن دو با هم رابطۀ عاشقانه برقرار میکنند.
بعدها، جک به او میگوید که دیوانهوار عاشقش است و از او و دخترش میخواهد که با او زندگی کنند. او میپذیرد. با این حال، جک از ازدواج با او سر باز میزند. گرچه اینگرید به نوشتن ادامه میدهد، جک سرانجام میگوید که قادر به نوشتن نیست و حمایت عاطفی مداوم از اینگرید او را «تخلیه» میکند. او تصمیم میگیرد برای تمام کردن رمانش، دو یا سه ماه به دیدار پسرانش و مادرشان برود. هرچند جک قول بازگشت میدهد، اینگرید از فکر دوری طولانی پریشان میشود و به او التماس میکند که نرود. او کارش را رها میکند تا در ایستگاه قطار او را بدرقه کند و آنجا از او میخواهد که بماند یا او را با خود ببرد. جک میرود. در صحنهای، اینگرید در حال سقط جنین مخفیانه نشان داده میشود.
جک تماس میگیرد تا به اینگرید بگوید که یک ماه دیگر هم دور خواهد بود. اندکی بعد، او با رماننویس یوجین مارتیز (بر اساس شخصیت آندره برینک) آشنا میشود. یوجین از طرفداران شعر اینگرید است و اویس کریگه، شاعر و نمایشنامهنویس، مارتیز را امید بزرگ ادبیات آفریکانس میستاید. اینگرید از روی خشم و تنهاییِ ناشی از غیبت جک، مارتیز را اغوا میکند. جک برمیگردد و کفشهای مارتیز را در کمد خود پیدا میکند و اینگرید را بیرون میاندازد.
اینگرید و جک شاهد تیراندازی پلیس به یک خودرو و کشته شدن یک کودک سیاهپوست هستند. وحشت این رویداد، اینگرید را بر آن میدارد که مشهورترین شعر خود، «دِ کیند» (کودک)، را بسراید. او در این شعر، کودک را شهید میخواند و به طور ضمنی پیشبینی میکند که روزی آپارتاید پایان خواهد یافت.
در همین حال، آبراهام یونکر به عنوان مردی مستبد به تصویر کشیده میشود که از تأیید و محبت به دخترش دریغ میکند و از مخالفت سیاسی او با آپارتاید، دوستیهایش با نویسندگان دگراندیشی که آثارشان را ممنوع میکند، و نیز از اشعار خود او خشمگین است. وقتی اینگرید از آبراهام میخواهد شعر ضد آپارتایدش، «دی کیند»، را بخواند، آبراهام تنها بخشی از آن را میخواند و سپس آن را پاره میکند.
مشکلات بین فردی اینگرید با پدرش و مثلث عشقی با جک و یوجین، او را به افسردگی شدید و روانپریشی میکشاند. او در بیمارستان فالکنبرگ بستری میشود، جایی که جک به ملاقاتش میرود و از سقط مخفیانۀ فرزند به دنیا نیامدهشان باخبر میشود. او میپرسد چرا به او نگفته است. اینگرید پاسخ میدهد که در آن صورت جک تنها به آن دلیل با او ازدواج میکرد. اینگرید به او میگوید که بیمارستان تمام شعرهایش را گرفته، اما او هنوز آنها را در ذهن خود دارد. جک یک دفترچۀ جیبی پر از شعر در جعبۀ وسایل او پیدا میکند و عمیقاً تحت تأثیر قرار میگیرد. جک شعرها را با خود میبرد و به همراه اویس کریگه با شور و حرارت برای گردآوری آنها در مجموعهشعری به نام «روک ان اوکر» (دود و اخرا) کار میکنند. پس از آزادی اینگرید، کتاب توسط یک ناشر پذیرفته میشود. او کتاب را به جک و اویس تقدیم میکند.
کتاب نقدهای خوبی دریافت میکند و نامزد جایزۀ معتبر APB میشود. اینگرید برای اولین بار فرصت سفر به اروپا را پیدا میکند. پیش از رفتن، در محل کار به دیدار پدرش میرود تا این خبر را به او بدهد و از او میخواهد که همراهیاش کند. پدرش به او میگوید که میخواسته کتابش را ممنوع کند و تنها به این دلیل که زیردستانش به او گفتهاند این کار باعث رسوایی میشود، از این کار منصرف شده است. آبراهام که از نفرت میجوشد، به بیبندوباری اینگرید اشاره میکند و دخترش را «هرزه» میخواند. آبراهام میگوید که دیگر هرگز نمیخواهد اینگرید را ببیند.
اینگرید از جک میخواهد او را در سفر به اروپا همراهی کند، اما جک میگوید دولت به دلیل دیدگاههای سیاسیاش برای او گذرنامه صادر نمیکند. او یوجین را دعوت میکند و یوجین میپذیرد. در طول سفر، یوجین او را در حال سرودن شعری دربارۀ عشقش به جک میبیند و خشمگین میشود. او به اینگرید میگوید که زودتر به آفریقای جنوبی بازمیگردد. اینگرید یک بار دیگر خود را سقط جنین میکند و در پاریس بستری میشود. بیمارستان با پدرش تماس میگیرد تا برای انجام درمان با تشنج الکتریکی اجازه بگیرد. او اجازه میدهد.
پس از بازگشت به کیپتاون، اینگرید دیگر قادر به نوشتن نیست و دیگر لبخند نمیزند. یک شب به خانۀ جک میرود و مدال APB خود را به همراه شعری از والت ویتمن به عنوان بیانی از عشقش به او میدهد. با اینکه جک از او میخواهد دوباره با او زندگی کند، اینگرید آنجا را ترک میکند و با قدم گذاشتن در اقیانوس به زندگی خود پایان میدهد. بعدها، جکِ ویرانشده در حالی نشان داده میشود که از دور نظارهگر بیرون کشیدن جسد او از آب است.
فیلم در حالی به پایان میرسد که دوربین بر فراز دریا حرکت میکند و صدای ضبطشدۀ نلسون ماندلا در حال خواندن ترجمۀ انگلیسی جک کوپ و اویس کریگه از شعر «دی کیند» اثر اینگرید یونکر شنیده میشود. در متنی پایانی آشکار میشود که ماندلا این شعر را در نخستین سخنرانی خود به عنوان رئیسجمهور در پارلمان آفریقای جنوبی پس از پایان آپارتاید خوانده است.
بازیگران
کاریس فان هاوتن در نقش اینگرید یونکر
روتخر هاور در نقش آبراهام یونکر
لیام کانینگهام در نقش جک کوپ
گراهام کلارک در نقش اویس کریگه
انتشار
این فیلم در ۱ سپتامبر ۲۰۱۱ بر روی بلو-ری و دیویدی منتشر شد.[۱]
منابع
- ↑ کیریس، لودو (۲۷ اوت ۲۰۱۱). «A-Film DVD en Blu-ray Disc releases in september». AllesOverFilm. بازبینیشده در ۳۱ مه ۲۰۲۵. بایگانیشده از نسخه اصلی در ۶ مه ۲۰۱۹
مشارکتکنندگان ویکیپدیا. «Black Butterflies». در دانشنامهٔ ویکیپدیای انگلیسی، بازبینیشده در ۱۰ نوامبر ۲۰۱۴.
