گوئیدو کاوالکانتی (حدود ۱۲۵۸ – ۲۹ اوت ۱۳۰۰[۱]) شاعر و فیلسوف ایتالیایی سده سیزدهم میلادی بود.
او که نماینده طراز اول مکتب ادبی «سبک نوین شیرین» (dolce stil novo) بود—جریانی که مفهوم عشق را با نگرشی فلسفی و معنوی متحول ساخت—در زندگی سیاسی پرآشوب فلورانس در اواخر قرن سیزدهم نیز نقشی فعال ایفا کرد. کاوالکانتی به عنوان یکی از اعضای جناح گوئلفهای سفید و دوست نزدیک دانته آلیگیری[۲]، شخصیتی محوری در گذار فرهنگی از قرون وسطی به دوران پیشا-رنسانس محسوب میشود.
زندگینامه
گوئیدو، فرزند کاوالکانته دِی کاوالکانتی، در خانوادهای اشرافی از گوئلفهای سفید—جناحی سیاسی که از استقلال کمونهای شهری در برابر قدرت پاپ حمایت میکرد—دیده به جهان گشود. این خانواده از ثروتمندترین و قدرتمندترین خاندانهای فلورانس بود. حیات سیاسی گوئیدو، همچون دیگر همعصرانش، تحت تأثیر منازعات شدید میان گوئلفها و گیبلینها (حامیان امپراتوری مقدس روم) قرار داشت. پس از شکست گوئلفها د
جوتّو در حال نقاشی چهره دانته - اثر دانته گابریل روزتی، ۱۸۵۲. این نقاشی، محفل فرهنگی فلورانس را به تصویر میکشد: در سمت چپ، گوئیدو کاوالکانتی غرق در مطالعه اشعار استاد خود، گوئینیتسلی، و تکیه داده به دانته که مشغول بریدن اناری نمادین است. در سمت راست، جوتّو، نقاش بزرگ، در حال کار دیده میشود و در کنارش استادش، چیمابوئه، ایستاده است.
ر نبرد مونتاپرتی (۱۲۶۰) و تبعید پدرش، خانواده کاوالکانتی با پیروزی در نبرد بِنِوِنتو (۱۲۶۶) جایگاه برجسته خود را بازیافتند. در راستای یک صلح سیاسی، گوئیدو در ۱۲۶۷ با بئاتریچه، دختر فاریناتا دلی اوبِرتی، رهبر سرسخت جناح گیبلین، پیمان زناشویی بست.[۳]
گرایشهای فلسفی و شهرت به دگراندیشی
او که از سوی معاصرانش روشنفکری برجسته به شمار میرفت، پیش از سال ۱۲۸۰ مورد توجه یاکوپو دا پیستویا، استاد هنر (magister artium) در بولونیا، قرار گرفت و او اثر خود، رساله در باب سعادت (Quaestio de felicitate) را که در آن سعادت از منظر ابنرشدگرایی بررسی میشود، به وی تقدیم کرد. در واقع، در آثار کاوالکانتی میتوان رگههایی از ابنرشدگرایی یا دستکم تفکر دگراندیشانهای را مشاهده کرد که برای او شهرت مادیگرا و اپیکوری (اصطلاحی که در آن زمان عموماً به کسانی اطلاق میشد که به جاودانگی روح اعتقاد نداشتند و بنابراین بدعتگذار محسوب میشدند) را به ارمغان آورد.
منازعات سیاسی و تبعید
کاوالکانتی در امور سیاسی فلورانس حضوری فعال داشت. او در ۱۲۸۴ عضو شورای عمومی شهر بود و طبق روایت دینو کومپانی، مورخ معاصر، سفری زیارتی به سانتیاگو دِ کومپوستلا را نیز آغاز کرد که انگیزههای آن همچنان محل بحث است؛ بسیاری معتقدند این سفر پوششی برای اهداف سیاسی بوده است. دشمنی عمیق او با کورسو دوناتی، رهبر گوئلفهای سیاه، به سوءقصدهای متقابل و درگیریهای خشونتبار انجامید.
با اجرای «فرامین عدالت» (Ordinamenti di Giustizia) در سال ۱۲۹۳، اشراف (magnati) از مشارکت مستقیم در قدرت سیاسی محروم شدند. این قوانین که با هدف تضعیف اشرافیت فئودال و تقویت طبقه نوظهور بازرگانان (بورژوازی) وضع شده بود، فضای سیاسی را بیش از پیش ملتهب ساخت. در نهایت، در ۲۴ ژوئن ۱۳۰۰، هنگامی که دانته به مقام پریوره (از حاکمان شهر) رسیده بود، در حکمی برای آرام کردن شهر، رهبران هر دو جناح متخاصم، از جمله گوئیدو کاوالکانتی، به تبعید محکوم شدند. او به منطقه ناسالم سارتسانا فرستاده شد و اندکی پس از بازگشت به فلورانس، به دلیل ابتلا به مالاریا، در ۲۹ اوت ۱۳۰۰ درگذشت.
رابطه او با دانته، که زمانی گوئیدو را «نخستینِ دوستانم» نامیده بود، در دهه پایانی قرن سیزدهم دستخوش تیرگی شد. سونِتI' vegno 'l giorno a te 'nfinite volte که در آن گوئیدو دانته را به «بزدلی» متهم میکند، گواهی بر این گسست فکری یا شخصی است.
شخصیت
نویسندگان معاصر، از جمله دینو کومپانی و جووانی ویلانی، تصویری از شخصیتی مغرور، گوشهگیر، جسور و غرق در تأملات فکری از او ارائه دادهاند. این شخصیت پیچیده در دو جنبه اصلی با دوستش دانته تفاوت داشت
رویکرد به سیاست: دانته خود را کاملاً درگیر فعالیت سیاسی کرد و به عالیترین مناصب رسید، در حالی که کاوالکانتی، هرچند در منازعات شرکت داشت، اما بیشتر به شیوههای خشونت خصوصی که در میان اشراف آن دوره مرسوم بود، متوسل میشد.
جهانبینی: ایمان عمیق مسیحی دانته در تضاد با رویکرد فلسفی و دگراندیشانه کاوالکانتی قرار داشت. این الحاد یا دستکم باور غیرارتدکس، نه تنها در شهادت نویسندگانی چون بوکاچیو، بلکه در کلام خود دانته در دوزخ (سرود دهم، ابیات ۵۸-۶۳) نیز تلویحاً تأیید شده است. در سرود دهم دوزخ، پدر گوئیدو از دانته میپرسد چرا پسرش، که از نظر نبوغ همتای او بود، همراهش نیست. پاسخ مبهم دانته مبنی بر اینکه «گوئیدوی تو شاید کسی را که راهنمای من است به دیده تحقیر نگریست» (که به بئاتریچه یا تجلی ایمان الهی اشاره دارد)، به گسست فکری میان دو دوست و دانته و ویرژیل در دوزخ. در سرود دهم، این دو در ششمین دایره دوزخ، که به بدعتگذاران و اپیکوریان اختصاص دارد، با پدر گوئیدو، کاوالکانته، و فاریناتا دلی اوبرتی روبرو میشوند؛ صحنهای که به باورهای فلسفی بحثبرانگیز کاوالکانتی اشاره دارد.دگراندیشی کاوالکانتی اشارهای ظریف دارد.
ماجرای مشهوری که بوکاچو نقل میکند—جایی که گوئیدو با پرشی چابک از روی یک گور خود را از دست گروهی جوان که قصد شوخی با او را داشتند، میرهاند—به زیبایی این دو وجه شخصیت او را به هم پیوند میزند. این حرکت، هم نماد «سبکی» و برتری فکری او بر ابتذال روزمره است (تفسیری که ایتالو کالوینو در درسهای آمریکایی ارائه میدهد) و هم کنایهای از باورهای اپیکوری او که مرگ را پایان مطلق میدانست.
آثار
مجموعه اشعار به جا مانده از او شامل ۵۲ قطعه (سونِت، بالّادا و چکامه) است. از آنجا که هیچ ترتیب مشخصی از آثار او از سوی خود شاعر در دست نیست، چینش کنونی بر اساس پژوهشهای گوئیدو فاواتی، منتقد ادبی، است که تلاشی برای بازسازی یک سیر مضمونی در شعر اوست. مشهورترین آثار او عبارتند از: چکامه فلسفی Donna me prega (بانو از من میپرسد)، سونِت Chi è questa che vèn, ch’ogn’om la mira (کیست این که میآید و همگان به او مینگرند) و بالّادای تبعید Perch'i' no spero di tornar giammai (چون امیدی به بازگشت هرگز ندارم).
مضامین
درونمایه اصلی شعر کاوالکانتی، همانند دیگر شاعران سبک نوین، عشق است؛ اما تحلیل او از این پدیده کاملاً متمایز و عمیقاً فلسفی است. شالوده نظری او بر ارسطوگرایی رادیکال استوار است که از طریق تفاسیر ابن رشد به غرب لاتین رسیده بود.[۴]
تابلویی از یوهان هاینریش فوسلی، ۱۷۸۳: تئودور در جنگل با شبح جد خود، گوئیدو کاوالکانتی، روبرو میشود.
بر اساس این دیدگاه، نفس انسان از قوای متعددی تشکیل شده است: نفس نباتی (مسئول حیات)، نفس حساسه (مسئول ادراک حسی) و نفس عاقله (مسئول تفکر). سلامت روانی انسان در گرو هماهنگی و یکپارچگی این قواست؛ مفهومی که در فلسفه ارسطویی سینولو (sinolo) یا یگانگی ماده (بدن) و صورت (نفس) نامیده میشود.[۵]
در شعر کاوالکانتی، عشق نیرویی تراژیک و ویرانگر است که مستقیماً به نفس حساسه حمله میبرد. این تهاجم، تعادل روانی فرد را برهم زده و به آشفتگی قوای دیگر، به ویژه نفس نباتی، منجر میشود (عاشق خواب و خوراک خود را از دست میدهد). نفس عاقله، که از این آشوب آگاه است، تنها میتواند نظارهگر این فروپاشی درونی باشد. این فرآیند در نهایت به نوعی «مرگ روحانی» یا بیگانگی از خود میانجامد.
بنابراین، برخلاف شاعرانی چون گوئینیتسلی یا بعدها خود دانته که در عشق مسیری به سوی تعالی معنوی مییافتند، برای کاوالکانتی عشق تجربهای دردناک، اضطرابآور و بنیانکن است. بانو در شعر او موجودی دستنیافتنی باقی میماند و درام اصلی در درون روح متلاشیشده عاشق رخ میدهد. این تحلیل روانشناختی دقیق، که با زبانی آهنگین و ظریف بیان شده، شعر او را به یکی از پیچیدهترین و مدرنترین دستاوردهای ادبی قرون وسطی تبدیل کرده است.
منابع
↑Sources are divided between 27, 28 and 29 August.
↑Bruno Nardi, “Donna me prega: L'averroismo del ‘primo amico’ di Dante” (1940), ripubblicato in: Dante e la cultura medievale, Roma-Bari: Laterza, 1983, 81-107; Maria Corti, La felicità mentale. Nuove prospettive per Cavalcanti e Dante, Torino: Einaudi, 1983; Antonio Gagliardi, “Species intelligibilis”, in: R. Arqués (a cura di), Guido Cavalcanti laico e le origini della poesia europea, Alessandria: Edizioni dell'Orso, 2003, pp. 147-161; Zygmunt G. Barański, “Guido Cavalcanti auctoritas”, in: R. Arqués (a cura di), Guido Cavalcanti laico, cit., pp. 163-180.
↑ entry (به ایتالیایی) in the Enciclopedia Treccani