یعقوب لیث
| یعقوب لیث | |
|---|---|
![]() تندیس یعقوب لیث صفاری در ورودی زابل | |
| نخستین امیر سلسلهٔ صفاری | |
| سلطنت | ۲۴۷ – ۲۶۵ ه.ق ۸۶۱ – ۸۷۹ م |
| پیشین | تشکیل سلسله صفاری |
| جانشین | عمرو لیث |
| زاده | ۲۲۵ ه.ق ۸۴۰ م روستای قرنین، سیستان |
| درگذشته | شوّال ۲۶۵ ه.ق ژوئن ۸۷۹ م جندیشاپور، خوزستان |
| آرامگاه | جندی شاپور آرامگاه یعقوب لیث |
| همسر(ان) | راحیله |
| دودمان | صفاریان |
| پدر | لیث |
یعقوب لیث صفّاری (۲۲۵ ه.ق – شوّال ۲۶۵ ه.ق)، آهنگر و بنیانگذار دودمان صفّاریان در سیستان به مرکزیّت زَرَنگ بود.
وی در درازای زندگی سیاسی و همچنین، بهقدرترسیدنش در سیستان، کامیاب به شکست خوارج، علویان، طاهریان و فتح مناطقی همچون کرمان و فارس شد. توجّه یعقوب لیث، پس از چیرگی به فارس، خوزستان و سرکوب محمد بن واصل، به بغداد، کانون خلافت عباسی بازگردانده شد. براندازی دولت طاهریان که خلافت، پشتیبان آنها بود؛ پشتیبانی از مخالفان خلیفه معتمد و نگرشهای پادعربی یعقوب، خلیفه را مجبور کرد که طی نامهای، یعقوب را نفرین کرده و آمادهی نبرد با وی شود. پس از رسیدن دو سپاه به هم در ۷ شوّال ۲۶۵ ه.ق، جنگ سختی درگرفت که در پایان با پیروزی سپاه خلافت عباسی همراه بود. یعقوب، پس از عقبنشینی، سخت بیمار شد. عمرو، برادر یعقوب، بهمحض بیمارشدن برادرش خود را به او رساند امّا یعقوب در شوّال سال ۲۶۵ ه.ق بر اثر قولنج درگذشت تا برادرش عمرو، قدرت دودمان صفّاریان را در دست بگیرد.
پیشزمینه
جغرافیای تاریخی سیستان
از دیدگاه جغرافیایی، سیستان، ولایتی حاصلخیز و سرشار از کانیها به شمار میرفت و در سدهی سوّم هجری، از دورهی چیرگی اسلامی تا آغاز خلافت عباسی، همواره به دیدگاه سیاسی پیرو عراق بود. پس از تشکیل حکومت طاهریان در خراسان، حاکم سیستان از سوی فرمانروایان خراسان برگزیده میشد و این شیوه تا زمان بهقدرترسیدن خاندان صفاری در این بخش ادامه داشت؛ به گونهای که سیستان از اینسو نامداری پیدا کرد که امیران صفّاری از آنجا برخاستند و در بخش بیشتر جنوب و خاور ایران، استقلال پیدا کردند. چهرهی سرزمین سیستان در سدهی چهارم قمری، اینچنین، تصویر شدهاست:[۱][۲][۳][۴]
از خاور به مکران و سرزمین هند و بخشی از مولتان، یعنی باختر خراسان و بخشی از هند، از شمال (آپااختر) به هند و از جنوب (نیمروز) به بیابانی که میان سیستان و فارس و کرمان است، محدود میشود.
وضعیت اجتماعی و سیاسی سیستان
چیرگی ایران به دستِ مسلمانان عرب، باعث دگرگونی وضعیت سیاسی و اجتماعی این سرزمین شد. هنوز دوران خلفای راشدین به پایان نرسیده بود که سیستان، چیره و حکومت آن، پیرو دستگاه خلافت شد امّا در درازای ۲۰۰ سال بعد، سیستان همواره یکی از ولایات دریابندهی شورش و محلّ گرد هم آمدن مخالفان خلافتهای اُمَوی و عباسی بود. سیستان که سرزمینی پُرآب و آباد بود، از همان آغاز در برابرِ تاختِ عربها و مخالفان حکومتهای دمشق و بغداد بود. جایگرفتن سیستان در مرز ایران و شبهقارهی هند و دوری از کانون خلافت، جایگاه ویژهای به این سرزمین بخشیده بود. جمعیّت سیستان، پیرامون ۲۰۰ سال پس از برخاست اسلام، افزون بر بومیان شامل گروههایی از عربها میشد که از خراسان تا سیستان پراکنده بودند.[۵]
عیاران
در شهرها و مناطق پیرامون زرنج و بُست، گروههایی برای رویارویی با خوارج تشکیل شد که در برخی منابع، مطوعه نامیده شدهاند امّا بیشتر به آنها، عیّاران و تاراجبَران میگفتند؛ چراکه عیّاران، همانقدر که خارجیان را آزار میدادند، برای مقامات رسمی و افراد فرمانبُردار قانون نیز دردسر ایجاد میکردند.[۶] این افراد که پیرو آیین پهلوانی به شمار میرفتند، از عناصر پویا در خراسان و سیستان بودند. قدرت عیّاران، بهاندازهای بود که ارباب دولت و وزرا از آنها یاری میجستند. عیّاران، ردهای سلحشور از عوام مردم بودند که سازوبرگ ویژه و اتحادیّههایی داشتند. در هر شهر تا اندازههایی به تشکیلات اصناف، مرتبط بودند و گاهی از راهزنی و دزدی، معیشت خود را میگذراندند. عیّاران در جنگها به سراهای دارایان دستبرد میزدند و سرمایهشان را به تاراج میبردند. یعقوب لیث صفّاری هم از سرهنگان این طایفه بود. آنها در شهرهای بغداد، نیشابور، سمرقند و سیستان در هنگام ضعف حکومت، خودنمایی میکردند.[۷][۸] عیّاران شهر زرنج در سال ۲۳۱ یا ۲۳۲ قمری، به سرکردگی یعقوب لیث صفّاری، به کمک صالح بن نصر برخاستند و او را در نبرد با بشیر یا بشّار نامی که بر بست چیره گشته بود، یاری دادند. در سال ۲۲۰ قمری، اوضاع سیستان، از جمله در شهرهای بزرگ آن مانند زرنج و بست بسیار آشفته بود و در همین اوضاع، شورشها و جنگ میان سرداران ادامه یافت. در این میان و در جریان همین شورشها بود که رفتهرفته، یعقوب لیث، پا به عرصهی زندگی سیاسی منطقه گذاشت.[۹]سیستان در سه دههی نخست سدهی سوّم قمری همواره دستخوش ناآرامی و جنگ میان این سه گروه بود:
- سپاه حکومت خراسان و شبهنظامیان؛
- خوارج و مخالفان حکومت؛
- و عیّاران (در پارهای از مواقع).[۱۰]
نَسَب و تبار
پدر یعقوب، لیث، رویگری ساده بود و ۴ پسر (یعقوب، عمرو، علی و طاهر) داشت که نَسَب خود را در آغاز به خسرو انوشیروان ساسانی و از انوشیروان به تهمورث میرساندند.[یادداشت ۱] افزون بر صفّاریان، خاندانهای دیگری مانند سامانیان و آل بویه نیز نسب خود را به شاهان قدیم ایران میرساندند. به باور باستانی پاریزی، علّت (شَوَندِ) این انتسابها، باور به فرّ ایزدی پادشاهان قدیم ایران بود.[۱۱][۱۲][۱۳] به روایتِ تاریخ سیستان دربارهی نَسَب یعقوب، چنین آمدهاست:[۱۴][۱۵][۱۶]
یعقوب بن لیث معدل بن حاتم ماهان بن کیخسرو بن اردشیر بن قباد بن خسرو پرویز بن هرمز بن خسرو بن انوشیروان بن قباد بن فیروز بن یزدگرد بن بهرام گور بن یزدگرد بن شاپور بن شاپور ذوالاکتاف بن هرمز بن نرسی بن بهرام بن بهرام بن هرمز البطل بن شاپور بن اردشیر بن بابک بن ساسان بن بابک بن ساسان بن بهمن بن اسفندیار بن یستاسف بن لهراسب بن سیاوش بن لهراسب بن آهو جنگ بن کیقباد بن کی فشین بن کی ابیکه بن کی منوش بن نوذر بن منوش بن منوشرود بن منوشجهر بن نسروسنج بن ایرج بن افریدون بن اتبین بن جمشید بن بحوجهان بن اینکهد بن اوشهنج بن فراوک بن سیامک بن میشی بن کیومرث
— ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۲۴.
در برخی پژوهشهای معاصر، نام ایرانیِ یعقوب لیث، «رادمان پورِ ماهَک» ذکر شدهاست. ریچارد فولتز در کتاب «تاریخ تاجیکان: ایرانیان شرق»، هنگام بررسی جنبش صفّاریان، رهبر این جنبش را «رادمان پور ماهک» مینامد و مینویسد که او بیشتر با نام عربیِ «یعقوب بن لیث» شناخته شدهاست. فولتز منبعی برای این نام فارسی او ذکر نمیکند.[۱۷]
سالهای آغازین
یعقوب در قریهی «قرنین» یا «کارنین»، در کنارهی کویر، در شمال شرقی (آپااختر خورآیی) خاش رود، در روستای نیشت، در سیستان در خانهای بر سر راه فراه، در شهرکی که نهری از میان آن میگذشت و در خانوادهای رویگر، زاده شد. تاریخ زایش یعقوب لیث، پیدا نیست امّا به گفتهی برخی پژوهشگران، با توجّه به تاریخ وفات او در شوّال ۲۶۵ و لشکرکشی او به بغداد — که در پی ارسال پیغام تهدیدآمیز به خلیفه صورت گرفت — سه سال پیش از این تاریخ، به نظر نمیآید که وی در آن هنگام کسی پیر و سالخورده بوده باشد. اگر او را هنگام مرگ ۶۵ ساله به حساب آوریم، باید در سال ۲۰۰ ه.ق، زاده شده باشد. مؤلف «تاریخ سیستان»، در کنار رخدادهایی که پیش از خلافت خلیفه واثق و نزدیک به مرگ او آورده، چنین میگوید: «یعقوب لیث و عیّاران سیستان صالح بن نصر را قوّت کردند». با توجّه به اینکه تاریخ مرگ واثق، سال ۲۳۲ ه.ق است، این عبارت، مربوط به سالهای ۲۳۰ یا ۲۳۱ است و چنین دانستهاست که یعقوب در جوانی، صاحب عنوان سرهنگی عیّاران بوده که به کمک نیکوکار رفتهاست و این کار او در تاریخ ثبت شدهاست. یعقوب برای رسیدن به این مقام میبایست ۲۵ساله بوده باشد؛ بنابراین، تاریخ زایش او، سال ۲۰۶ یا ۲۰۷ ه.ق است. با حدس و گمان و به احتمال قوی، تاریخ تولّد یعقوب، میان سالهای ۲۰۰ تا ۲۰۷، در آغاز سدهی سوّم هجری است.[۱۸]
هر کدام از پسران لیث، حرفهای را پیش گرفتند. یعقوب یکم، شاگرد رویگر شد؛[۱۹] سپس، از رویگری به عیّاری، دزدی و راهزنی روی آورد و با داشتن شخصیّت رهبری، از دیگران جلو افتاد، مردم از او پشتیبانی کردند و رئیس عیّاران شهر زرنگ شد.[۲۰] یعقوب لیث در آغاز نیمهی سدهی سوم قمری، پس از چند سال عیّاری، سربازی و سرداری جنگ، سراسر سیستان را چیره گردید؛ از اینرو، تاریخ رسمی آغاز امارت او، سال ۲۵۱ق است. با وجود این، برگزیدن تاریخ رسمیِ آغاز امارت یعقوب، دشوار است؛ زیرا از همان سال ۲۴۷ قمری که او بهعنوان امیر سیستان برگزیده شد، نشان داد که به امارت یک ولایت، قانع نیست. افزون بر این، در همین هنگام نیز ده سال از فعالیّت او در سیستان میگذشت. اگر کار تاریخنویسان سنّتی را ادامه دهیم، آغاز حکومت خودسالار یعقوب، زمانی است که محمد بن طاهر را شکست داد. یعقوب از زمانی که طاهریان، همچنان در خراسان بر سر کار بودند، کارهای بزرگی انجام داد و قدرت خود را استواری بخشید.[۲۱]
زندگی سیاسی
صالح بن نصر

در پی نبردی که میان سپاهیان احمد، پسر ابراهیم و طرفداران غسّان بن نصر بن مالک روی داد، غسّان شکست خورد و به دار آویخته شد. مرگ غسّان، شورش مردم را به دنبال داشت. برادر غسّان، به نام صالح بن نصر به خونخواهی برادرش در بُست شورش کرد و گروه بسیاری از مردم بُست، سیستان و عیّاران سیستان، همچنین، یعقوب بن لیث با او همراه شدند و به این ترتیب، شهر بُست و پیرامون آن به دست صالح بن نصر افتاد. این نخستینباری است که نام یعقوب لیث برده میشود. یعقوب لیث، در آغاز کار، فرماندهی لشکر نظامی صالح را در اختیار داشت.[۲۲] رقابت دیرینه میان بُست و زرنج، جایگاه صالح را در شهر ناتوان کرد و او نیز برخلاف عهد و پیمان خود با مطوعه و عیّاران، داعیهی تاراجبَری، دستدرازی و ناخُرسندی یاران خود را فراهم ساخت تا بدانجا که عیّاران سیستان، به رهبری یعقوب، از تاراجبَری و دستدرازی صالح خسته شده، کارهای او را خلاف غیرت و مردانگی دانسته و با او مخالفت کردند. آنها صالح را که گریخته بود، دنبال کرده و پس از نبردی سخت شکست دادند.[۲۳] درهم بن نصر که پس از صالح بن نصر به حکومت رسید، از ترس پشتوانهی یعقوب به بهانهی بیماری خود را در خانه محبوس ساخت. یعقوب در پیامی از او خواست که از خانه بِسِتاند، درهم نیز به سپاهیانش دستور کشتن یعقوب را داد امّا یعقوب از این نیرنگ، آگاهی یافت، نویابی کار را به دست گرفت، به خانهی درهم تاخت، او را اسیر و زندانی کرد. پس از این رخداد، مردم سیستان، ۵ روز مانده به پایان محرّم سال ۲۴۷ قمری، در روز شنبه با یعقوب بیعت کردند. یعقوب از داراییهایی که به دست آورده بود، به هر یک از اسرا، مالی بخشید. پس از آنکه یعقوب به بزرگی آوازهی نام یافت، از هر که با خوارج روابط دوستانه داشت، پشتیبانی کرد و به او قدرت بخشید.[۲۴][۲۵][۲۶]
ماجرای اَزْهَر
اَزْهَر، نَسَب خود را به خسرو پرویز، پادشاه ساسانی میرسانْد. او در نامههایی، بزرگان و رؤسای خوارج را به نیکی و اقدامات خیرخواهانه تشویق نمود و از آنها خواست تا به سپاه یعقوب بپیوندند؛ در فرجام، نزدیک به هزار تن به سپاه یعقوب پیوستند. یعقوب به بزرگان آنها، پیشکش داد و مژده داد هرکدامشان که سرهنگ است به ردهی امیری، هر که سوارهارتش ساده است به سرهنگی، هرکه پیادهارتش است به سوارهارتش ارتقا پیدا میکند و هرکس هم که هنری در او دیده شود، به ردهای خواهد رسید. پس از آن، همه با او همراه شدند و مدّتی در سیستان ماندند.[۲۷]
مقارن با قدرتگرفتن یعقوب در سیستان، در روز دوشنبه، هشت روز پایانی رجب ۲۴۸ قمری، طاهر بن عبدالله در نیشابور درگذشت و خلیفهی عباسی، مستعین، محمد را بهعنوان جانشین پدر، حاکم خراسان کرد. این اقدام باعث نزدیکشدن خوارج به یعقوب شد. در همین زمان، یعقوب نیز عزیز بن عبدالله را بهعنوان جانشین خود در سیستان انتخاب کرد تا خودش به همراه دو هزار نیرو، برای نبرد با صالح بن نصر به بُست، لشکرکشی کند. صالح با آگاهی از تاخت یعقوب، نزد رَتْبیل گریخت. یعقوب نیز داراییهای او را مصادره کرد و در ششم رمضان ۲۴۹ قمری به سیستان بازگشت. همان سال، یکی از فرماندهان خوارج، اسدویه خارجی، به جنگ یعقوب رفت ولی طی نبرد، از او شکست خورد. بار دیگر، یعقوب خود را به بُست رسانید، با لشکر انبوه صالح که در حال فرار بودند، روبهرو شد و در نزدیکی رخد، جنگ سخت و بدون پیشینه درگرفت. رَتْبیل با فیلها و سپاهیان بسیار به کمک صالح آمد. یعقوب که در شرایط سختی قرار داشت، با ۵۰ سوار برگزیدهی خود از میانهی لشکر به رَتْبیل حمله کرد و او را کشت که مایهی فرار مابقی سپاهیان او شد. یعقوب نیز با یاران خود، سپاهیان را از دم تیغ گذراند، نزدیک شش هزار تن را کشته و سی هزار نفر را اسیر گرفتند. غنائم بسیاری، از جمله چهار هزار اسب گرانقیمت، درهم، دینار و چندین فیل به دست یعقوب افتاد.[۲۸]
در این جنگ، خیرک، غلام و دربان صالح بن نصر، نیز اسیر شد امّا برادر رَتْبیل نزد یعقوب پناه گرفت. در حالی که صالح با ۵ هزار تن از یاران خود فرار کردند، یعقوب، تمامی نزدیکان برادر رَتْبیل به همراه تخت نقرهای، خزائن و اموال او، جنگافزار و داراییهای فراوانی را با کشتی به سیستان فرستاد و فردی به نام شاهین بن روشن را مسئول پیداکردن صالح کرد. او صالح را در نزدیکیهای پلی در سرحدّ والشتان، منطقهای میان غزنه، مکران و سیستان، در منطقهی سند دستگیر کرد و نزد یعقوب برد. یعقوب، صالح را همراه دیگر اسرا به سیستان آورد؛ در حالی که فیلها را بهدلیل بدشگونی باقی گذاشت.[۲۹]
جنگ با عمّار خارجی
زمانی که یعقوب در اوج پیشروی بود، به جنگ عمّار در نیشک (از شهرهای سیستان) رفت و سپاه خود را به ناحیهی بتو رساند. سپاهیان عمّار که آمادگی نبرد نداشتند، روحیّهی خود را از دست دادند و از معرکه، دور شدند امّا گروهی از آنگونه عمّار در نبرد با سپاهیان یعقوب کشته شدند. با کشتهشدن عمّار، خوارج که نااُمید و سرخورده شده بودند، به کوههای سفزار و سرزمین هندیجانان فرار کردند.[۳۰][۳۱] یعقوب که در جنگ با خوارج پیروز شده بود، با شورشی در نواحی فراه و جوین روبهرو شد امّا فرد شورشی را دستگیر کرد و کشت. پس از این، یعقوب، مدّتی در سیستان مانْد امّا صالح بن حجر، شورش کرد. یعقوب، عزیز بن عبدالله را به جای خود در حکومت سیستان نشانْد و به جنگ با صالح بن حجر رفت.[۳۲]
جنگ با صالح بن حجر
یعقوب پس از آگاهی از شورش و طغیان صالح، با سپاهیان خود، سوی سرکوب او روانه شد. در این زمان، صالح در دژی به نام کوهژ در غزنین بر سر راه بُست، زیستن داشت. صالح از حرکت یعقوب و سپاهیانش، آگاهی نداشت و هنگامی هشیار شد که سپاهیان یعقوب، دژ را محاصره کرده بودند. پس از گذشت چند روز از جنگ، صالح که توان ایستادگی نداشت و باور داشت که یعقوب، پسروینشینی نمیکند، خودکشی کرد. سپاهیانش، جسد او را از دژ، پایین انداختند و تسلیم شدند؛ سپس، یعقوب، فرد معتمدی را به نگهبانی قلعه گُماشت و دستور داد جسد صالح را به بُست برده، خاک کنند و خود نیز به سیستان بازگشت. یعقوب، پس از این ماجرا، کارگزارانی را مأمور نواحی والشتان، زمین داور و بُست کرد.[۳۳]
لشکرکشی به هرات و اِشغال آن
در این زمان ولایت خراسان و ناحیهی هَرات در اختیار حاکمان طاهری، همچنین، حسین بن عبدالله طاهری در هرات و محمّد بن طاهر در خراسان بود. یعقوب، پیش از اینکه عازم هَرات شود، داود بن عبدالله نامی را به جای خود به حکومت سیستان منصوب کرد. حسین بن عبدالله، پس از آگاهی از لشکرکشی یعقوب، در هرات سنگر گرفت امّا پس از نبردی درازمدّت، بهناچار، هرات را تسلیم کرد و خود نیز اسیر شد. محمد بن طاهر، ابراهیم بن الیاس، سپاهسالار خراسان را مأمور جنگ با یعقوب کرد و خود نیز به پوشنگ رفت. یعقوب که از این موضوع آگاه شده بود، برادر خود علی بن لیث را با اُسَرا و غنائم در هرات گذاشت، به مردم هَرات امان داد و راهی پوشنگ شد. در جنگ با ابراهیم، شمار بسیاری از سپاهیان ابراهیم را به کشتن رساند. ابراهیم نیز پس از شکست فرار کرد و بهسوی محمّد بن طاهر بازگشت و شکستناپذیری یعقوب را چنین توصیف کرد:[۳۴]
با این مرد، به حرب، هیچ نیاید که سپاهی هولناک دارد و از کشتن، هیچ، باک نمیدارد و بیتکلّف و بینگرش همی حرب کنند و دون شمشیر زدن هیچ کاری ندارند، گویی که از مادر حرب را زادهاند و خوارج با او همه یکی شدهاند و به فرمان اویند. صواب، آن است که او را به استمالت کرده آید تا شر او و آن خوارج بدو دفع باشد و مردی جدّ است و شاه فِتَن و غازیطبع. ...
— ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۲-۳۳-۳۵.
با این توصیف، محمّد بن طاهر، در صدد برآمد که فرمان حکومت سیستان، کابل، کرمان و فارس را همراه با نامه، هدایا و خلعت برای یعقوب بفرستد. همچنین، نامهای به عثمان بن عفّان نوشت و از او خواست تا در خطبهها و نماز، نام او را بیاورد. یعقوب نیز که به مقصود خود رسیده بود، آرام شد و به سیستان بازگشت. هنگامی که به سیستان رسید، باقیماندهی خوارج را کشت و داراییهای آنها را مصادره کرد. در این زمان، سرایندهها به عربی برای او شعری سرودند که دارای چنین مضمونی است:[۳۵]
خداوند بر مردم سیستان، منّت نهاده که یعقوب را با شمار بسیاری بر آنها حاکم کرده. مردم با او امنیّت یافته و به او مغرور شدند، یعقوب پوشش بود که از سوی خدا در آن منطقه، حاکم شد.
— ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۲-۳۳-۳۵.
امّا یعقوب، عربی نمیدانست و معنای اشعار را نمیفهمید؛ لذا محمد بن وصیف سجزی، دبیر رسائل، بلافاصله، اَشعاری به زبان پارسی سرود. در واقع، نخستین فرد بزرگی که برای او شعر سرودند، یعقوب لیث بود. محمد بن وصیف، چنین سرود:[۳۶]
| ای امیری که امیران جهان، خاصه و عام | بنده و چاکر و مولای و سگاناند و غلام | |
| ازلی خطی ور لوح که ملکی بدهید | بیآبی یوسف یعقوب بن اللیث همام | |
| بلتام آمد زنبیل و لتی خور به لِنگ | لتره شد لشکر زنبیل و هبا گشت کنام | |
| لمن الملک بخواندی تو امیرا به یقین | با قلیل الفیه کت داد بران لشکر کام | |
| عمر عمار تو را خواست و زو گشت بری | تیغ تو کرد میانجی به میان دد و دام | |
| عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی | در اکار تن او، سر او باب طعام |
یعقوب پس از آن که زُنْبیل و عمار خارجی را کشت، هرات را چیره گشت و به حکومت سیستان، کرمان و فارس دست یافت.[۳۷]
رفتن یعقوب به سوی کرمان
یعقوب در پایان ذوالحجهٔ سال ۲۵۴ق، عزیز بن عبدالله را بهجای خود به حکومت سیستان گماشت و راهی کرمان شد. در بم با کسی بهنام اسماعیل بن موسی —که از حامیان خوارج بهشمار میرفت— جنگید و او را اسیر کرد؛ یاران او نیز در طول جنگ کشته شدند یا بهدست سپاه یعقوب اسیر شدند.[۳۸] در ادامهٔ راه بهسمت کرمان، طوق بن المغس از سوی علی بن حسین، حاکم کرمان، مأمور جنگ با یعقوب شد. بعد از نبردی سنگین، ازهر، فرماندهٔ یعقوب، طوق را اسیر کرد و سپاهیان او را بایستگی به فرار کرد. علی بن حسین با شنیدن خبر شکست سپاهیانش به شیراز گریخت؛ با وجود اینکه لشکری فراهم آورده و طایفهٔ کفجان را هم با خود همراه کرده بود؛ اما در پیرامون شیراز در نبرد سهمگینی با یعقوب سربازانش فرار کردند و او هم به اسارت درآمد. در نتیجهٔ این نبرد که در جمادی الاولی ۲۵۵ق درگرفت، یعقوب غنائم و سرمایآۀ بسیاری به دست آورد و در پی این پیروزی، برای معتز، خلیفهٔ عباسی، هدایایی زیبا فرستاد. یعقوب در رجب ۲۵۵ق، همان ماهی که خلیفه معتز به کشتن رسید، وارد سیستان شد؛ سپس بهسوی فارس حرکت کرد.[۳۹][۴۰]
رفتن یعقوب بهسوی فارس
یعقوب در این مدت (یعنی پس از کشتهشدن معتز و رویکارآمدن مهتدی) توانست افزون بر دستیابی به قدرت و سرمایه های فارس، علی بن حسین و طوق بن مفلس را هم اسیر کند.[۴۱] در اول شوّال ۲۵۵ق، پس از مرگ عثمان بن عفان، عالم و فقیه نامدار، پسر رَتْبیل که در دژ بُست زندانی بود از فرصت استفاده کرده، فرار کرد. او سپاه بزرگی ایجاد کرد و وارد رخد شد. یعقوب پس از آگاهی از این رخداد، شخصی بهنام حمدان بن عبدالله را بهجای خود در سیستان گذاشت و در اواخر ذوالحجهٔ ۲۵۵ق راهی رخد شد.[۴۲] خلیفه پس از معامله با یعقوب و منصرفکردن او از چیرگی شیراز، برای سرکوبکردن محمد بن واصل و چیرگی دوباره بر فارس، عبدالرحمان بن مفلح را به جنگ محمد بن واصل فرستاد که در این جنگ محمد بن واصل پیروز شد. یعقوب پس از شنیدن خبر پیروزی محمد بن واصل، برای تحقق جاهطلبیهای خویش و چیرگی بر فارس، به آنجا لشکر کشید. ابوبلال، دایی ابن واصل، او صلاح را در پیروی از یعقوب دید؛ اما ابن واصل فرستادگان یعقوب را زندانی کرد، انگیزه غافلگیر کردن او را داشت که یعقوب از نیت او با خبر شد و بر حریف خود چیره شد. یعقوب در سال ۲۶۱ق بر فارس مسلط شد و غنائم فراوانی به دست آورد. او پس از چیرگی بر فارس از سوی خود فرمانروایی برای آنجا برگزید. خلیفهٔ عباسی، معتمد، در سال ۲۶۲ق فرمان حکومت خراسان، طبرستان، گرگان، فارس، کرمان، سند و هند را به او تفویض کرد. عزیز بن عبدالله، از یاران یعقوب، محمد بن واصل را —که در جنگ با یعقوب فرار کرده بود— تعقیب کرد؛ سرانجام او را دستگیر و در سال ۲۶۳ق نزد یعقوب آورد؛ سپس یعقوب اموال محمد بن واصل را تاراج برد و او را به زندان انداخت. پس از سالها، محمد بن واصل پس از شکست از یعقوب، انگیزۀ چیرگی دوبارهٔ فارس را داشت؛ اما یعقوب سپاهی برای تعقیب او فرستاد و او را به کشتن رساند.[۴۳]
جنگ با رَتْبیل در رخد
هنگام نزدیکشدن یعقوب به رخد، پسر رَتْبیل به کابل گریخت. یعقوب بهدنبال او تا حدود ماساب رفت؛ اما بهدلیل بارش زیاد برف و بستهشدن راه بهناچار به سیستان بازگشت. در درازای راه نیز شماری از خلجها و ترکها (باقیماندهٔ هیاطله) را کشت و دیگران را بهعنوان برده با خود به سیستان برد (که یکی از آن بردگان فردی بهنام سُبکَری بود).[۴۴] یعقوب پس از اقامت کوتاه در سیستان، به هرات رفت و حکومت آنجا را به حسین بن عبدالله داد. چندی بعد، در محرم همان سال، دوباره به کرمان سفر کرد. در رجب سال ۲۵۷ق خلیفه مهتدی کشته شد و احمد بن جعفر ملقب به معتمد به خلافت منصوب شد. معتمد نیز به محمد بن عبدالله طاهری وعدهٔ حکومت خراسان و سیستان را داد. یعقوب که در راه کرمان بود، با آگاهی از این موضوع حمدان بن عبدالله مرزبان را بهجای خود نشاند، شخصی بهنام فضل بن یوسف را بهعنوان سپاهسالار لشکر گمارد و برای برپایی نماز، خطبه و رسیدگی به امورات بیتالمال هم افرادی را انتخاب کرد؛ سپس وارد کرمان شد. در این حال محمد بن واصل پاداش های بسیاری به او پیشکش و از او استقبال کرد. در پاداش این تمکین نیز یعقوب حکومت فارس را به او داد. یعقوب سفیری نیز نزد خلیفه معتمد، بههمراه پاداش هایی که از کابل آورده بود، فرستاد و خلیفه نیز برادر خود طلحه ملقب به ابواحمد موفق را نزد یعقوب فرستاد تا منشور حکومت بلخ، تخارستان، پارس، کرمان، سجستان و سند را به او بدهد؛ یعقوب نیز فرستادگان خلیفه را مورد بخشش قرار داد و با کمال احترام آنها را بازگرداند؛ سپس خود به سیستان رفت.[۴۵] یعقوب پس از مدتی برای سرکوب پسر رَتْبیل در اواخر ربیعالاول سال ۲۵۸ق راهی کابل شد. در پیرامون زابلستان در دژ ای به نام لامان جنگ سختی روی داد؛ سرانجام یعقوب او را شکست داد و اسیر کرد. یعقوب از آنجا درآغاز بامیان را چیره گردید و بهسوی بلخ حرکت کرد. در آن زمان حاکم آنجا داود بن عباس بود که با شنیدن خبر ورود یعقوب فرار کرد؛ یعقوب نیز بلخ را به چیرگی های خود افزانید، عدهای را به کشتن رساند و محمد بن بشیر را حاکم بلخ کرد.[۴۶]
شورش عبدالرحیم خارجی
عبدالرحیم از خوارج کورهٔ کروخ (مسیلی به نام کروخ در غرب شهر هرات) بود. او مدعی بود که امیرالمؤمنین است و به خود لقب المتوکل علیالله داده بود. عبدالرحیم خارجی با سپاهی چند هزار تن شورش کرده، بخش هایی از خراسان را چیره گردید. یعقوب هنگامی که ناتوانی حکام خراسان را دید، خود را برای سرکوب عبدالرحیم به کوهستانهای هرات رساند. در پایان عبدالرحیم از او امان خواست و از او فرمان براند. یعقوب هم او را امان داد و حکومتهای سفزار و بیابانهای آن نواحی را به او سپرد و خود به هرات بازگشت؛ اما کمتر از یک سال نگذشته بود که خوارج بر عبدالرحیم شوریدند، او را کشتند و ابراهیم بن اخضر را به رهبری برگزیدند. ابراهیم نیز بلافاصله برای عرض بندگی نزد یعقوب رفت و یعقوب نیز حکومت همان نواحی را که زیر حکومت عبدالرحیم بود به ابراهیم سپرد.[۴۷] بهامر یعقوب، نام همۀ سپاهیان ابراهیم در دیوان عرض نگارش شد، آنها را جیش الشراة نامید و خود به سیستان بازگشت. سه ماه بعد یعقوب بهقصد حرکت بهسمت خراسان، حفص بن زونک نامی را در سیستان جانشین خود کرد و برای دستگیری عبدالله سگزی —که نزد محمد بن طاهر پناه برده بود— بهسوی نیشابور روانه شد. یعقوب در ورود به شهر نیشابور فرستادهای نزد محمد بن طاهر فرستاد که «برای سلام تو خواهم آمد»؛ اما عبدالله سگزی به حاکم طاهری گفت: «درآمدن او و سلام او صواب نیست، سپاه جمع کن تا حرب کنیم».[۴۸] محمد بن طاهر جنگ با یعقوب را نپذیرفت؛ زیرا باور داشت که یعقوب پیروز خواهد شد و ممکن است جان آنها به خطر بیفتد.[۴۹] عبدالله که اوضاع را چنین دید، از نیشابور خارج شد و به دامغان رفت. محمد بن طاهر هم پیش از رسیدن به دروازهٔ شهر، وزیرانش را بهسوی یعقوب فرستاد و خود نیز روز بعد نزد او حضور یافت.[۵۰]
فتح خراسان
وضعیت خاندان طاهری
طاهریان امیران زیردستِ خود را بههمراه سپاه، برای حکومت سیستان میفرستادند؛ اما آنها نفوذ چندانی در بیرون شهرها به ویژه زرنج که پایتختشان بود، نداشتند و این استان ناامن بود.[۵۱] زمانی که یعقوب برای جنگ با رَتْبیل به بُست رفت، در پیرامون شهر بههمراه یکی از دبیران خود وارد ویرانهٔ منزلی که صالح بن نصر در آن زندگی میکرد، شد. دبیر نوشتهٔ عربی روی دیوار را دید و آن را ترجمه کرد: «چون ندای شوم سرنگونی برامکه بلند شد آنها به ذلت و خواری افتادند. خاندان طاهر هم صدای شوم نابودیشان روی برخواهد خاست و خداوند هم برای آنها خواری و بدبختی را خواهد فرستاد». یعقوب این نوشته را معجزهای برای سرنگونی خاندان طاهریان دانست و به دبیر خود فرمود که این نوشته را نزد خود نگه دارد. روزی که محمد بن طاهر اسیر شد، یعقوب آن نوشته را برای طاهر خواند. محمد بن طاهر به زندانی در سیستان فرستاده شد و بعد از گذشت چند سال، در آنجا درگذشت و بهامر یعقوب در حجرهای که فوت کرده بود، به خاک سپرده شد.[۵۲] از آن پس یعقوب دستور داد همهٔ کسان خاندان طاهری دستگیر و به کوه اسپهبد در طبرستان فرستاده شوند.[۵۳][۵۴]
درگیری با طاهریان
محمد طاهری، حاکم خراسان، در ادارهٔ امور ضعیف بود، طبرستان و ری از چیرگی او خارج شده بودند و ماوراءالنهر از وی فرمان نمی براندند؛ چونکه یعقوب موقعیت را برای گرفتن خراسان و جنگ مستقیم با امیر طاهری مناسب دید. یعقوب پس از ارسال پیغام نخست بهسوی خراسان حرکت کرد.[۵۵] بهانهٔ یعقوب برای لشکرکشی، پناهدادن محمد بن طاهر به عبدالله سگزی یا عبدالله بن محمد بن صالح بود که به نیشابور گریخته بود. عبدالله با شنیدن این خبر، به دامغان در ناحیهٔ جنوبی دریای خزر فرار کرد و محمد بن طاهر را تنها گذاشت. در هر حال پس از چیرگی نیشابور بهدست یعقوب و پایاندادن به سلطهٔ ۵۰سالهٔ طاهریان، مردم او را بیگانه خواندند. یعقوب دستور داد جار بزنند و مردم را برای فردا احضار کنند. فردای آن روز یعقوب چون شاهان به تخت نشست، به مردم دستور داد روبهروی او بایستند، به وزیر دستور داد شمشیر یمانی را از غلاف خارج کند و به یعقوب بدهد. یعقوب شمشیر را گرفت، چرخاند و به دیگران گفت: «من برای دادخواهی مردم برخاستهام و نه برای تباه کاری؛ اگر این چنین نبود خداوند بلندجایگاه مرا تا به حال این چنین نصرت و پیروزی نمیداد، شما نمیتوانید از این کارها انجام دهید، به راه من بازگردید». پس از آن خبر اتحاد عبدالله بن محمد با حسن بن زید علوی را دادند که برای گردهم آوردن سپاه برای جنگ از دامغان به گرگان رفته است، یعقوب هم سپاه خود را آماده کرد و راهی گرگان شد.[۵۶][۵۷]
جنگ با علویان
زمانی که یعقوب به گرگان رسید، عبدالله و حسن بن زید به طبرستان گریختند. یعقوب گروهی را برای محافظت از آذوقه و سپاه باقی گذاشت و خود با سرعت در تعقیب آنها به ساری رفت. با دیدن یعقوب، بی هیچ جنگی، حسن بن زید به سوی کوههای دیلمان و عبدالله به سمت دریا فرار کرد. مرزبان طبرستان عبدالله را دستگیر کرد و او را به یکی از یاران یعقوب، عزیز بن عبدالله، سپرد و خود بازگشت تا از کارهای حسن بن زید جلوگیری کند. عبدالله سگزی را نزد یعقوب بردند و چون نمایان شد که ضد یعقوب سخنان بسیاری گفته است، بهدستور یعقوب او را گردن زدند؛ سپس یعقوب با پنداری آسوده به نیشابور بازگشت.[۵۸][۵۹]
درگیری با محمد بن واصل و محمد زیدویه
محمد بن زیدویه با نزدیکشدن یعقوب به محمد بن واصل گفت: «حال که یعقوب قدرتمند شده است و پس از من اوضاع دگرگون کرده، صلاح نیست که با او بجنگیم». محمد بن واصل سخن او را نپذیرفت، محمد زیدویه از او جدا شد، به دهی در فارس رفت و در آنجا با سپاهیان خود اقامت گزید. محمد بن واصل هم برای جنگ با یعقوب بهسوی نوبندجان حرکت کرد و فرستادهای بهنام بشیر بن احمد را نزد یعقوب فرستاد. با رسیدن سفیر، یعقوب از او بهخوبی استقبال کرد. سفیر که از این وضعیت شاد گشته بود، هرآنچه که دیده بود بهآگاهی محمد بن واصل رساند.[۶۰] محمد واصل برای رویارویی با یعقوب در ناحیهٔ بیضا به او میرسد و جنگ سختی بین آنها درمیگیرد. محمد بن واصل که از سپاه ۱۰ هزار نفرهٔ یعقوب بیخبر بود، مجبور به عقبنشینی شد. یعقوب او را تعقیب کرده، در پایان دستگیر کرد. یعقوب پس از این ماجرا، به رامهرمز رفت و با فرستادگانی از سوی خلیفه معتمد روبهرو شد. خلیفه در همین سال، ۲۶۲ق، برای جلوگیری از افزایش توان یعقوب، حکومت ماوراءالنهر را به نصر بن احمد بن اسد از خاندان سامانی سپرد. برادر خلیفه، ابومحمد موفق، مأمور گردآوردن تجار و حجاج خراسان شد که پس از ملاقات با آنها پیام خلیفه را به ایشان رساند. مضمون پیام این بود که فرستادهای از طرف خلیفه نزد یعقوب رفته تا به او حکومت خراسان، طبرستان، گرگان، فارس، کرمان، سند، هند و ریاست مدینه را همراه با اعطای خلعت و لوا، تفویض کند.[۶۱] پس از بازگشت فرستادهٔ خلیفه، محمد بن زیدویه از فارس به خراسان و بعد به قهرمان رفت. یعقوب فردی به نام عمر بن عبدالله را با ۲ هزار سرباز به تعقیب او فرستاد. همچنین یکی دیگر از یارانش، عزیز بن عبدالله، بهدنبال محمد بن واصل در کشتیها مستقر شده، به دریا زد و با یاری فردی بهنام غانم سبکری، از سرهنگان خوارج، محمد بن واصل را اسیر و در محرم ۲۶۳ق نزد یعقوب آوردند. یعقوب به محمد بن واصل دستور داد به نزدیکان خود فرمان دهد تا دروازهٔ دژ را بگشایند. با پذیرفتن این خواسته، محمد بن واصل بههمراه خلف بن لیث به پای دژ ای بر سر کوهی —که دسترسی به آن شدنی نبود— رفتند. محمد بن واصل به نگهبان دستور داد که دروازهٔ قلعه را بگشاید؛ اما نگهبان در ابتدا خواستار قتل محمد بن واصل شد اما خلف بن لیث او را برگرداند، تا این که بعد از مدتی دروازهٔ قلعه گشوده شد و طی ۳۰ روز، هر روز ۵۰۰ استر، ۵۰۰ شتر، درهم، دینار، جنگ افزار باارزش و ظروف زرین و سیمین از دژ خارج میکردند. یعقوب پس از چیرگی بر دژ و دارایی های آن، محمد بن واصل را به زندان انداخت.[۶۲]
واپسین سالها و مرگ
رابطه با عباسیان
صفاریان از طاهریان در جدایی از دستگاه خلافت عباسی پیشتر رفتند؛ با آنکه آنها نخستین خاندانی بودند که در خاور قلمرو اسلام با ادعای عباسیان برای حکومت سیاسی بر سراسر سرزمین اسلام به مخالفت برخاستند.[۶۳] روابط عباسیان و یعقوب روشن نیست؛ اما حکومت او را در خاور به رسمیت شناخته بودند و بر سیستان، کرمان، هرات و قلمرو اسلام در هند بهنام خلیفه حکومت میکرد.[۶۴] از ابتدا چیرگی و پیشروی یعقوب با تکیه بر قدرت خود و سپاهیانش بود و بدون دستور خلیفه انجام میشد. خلفا نیز میکوشیدند تا با امتیازدهی به یعقوب جلوی پیشرویهای او را بگیرند. یعقوب نیز بارها هدایایی نزد خلیفه میفرستاد؛ اما انگیزۀ او اظهار فرمانبردن نبود؛ بلکه انگیزۀ قدرتنمایی داشت.[۶۵] در سال ۲۵۹ق یعقوب بر طاهریان چیره شد و سر عبدالرحمان خارجی —که پیشاپیش بر او چیره گرده بود— را نزد خلیفه معتمد فرستاد. با وجود اینکه خلیفه از لشکرکشی یعقوب به طبرستان و سرکوب علویان شادمان گشت؛ اما از چیرگی او بر طاهریان خشنود نبود و آن را بهعنوان یک شورش تلقی کرد. به همین دلیل در گردهم حاجیان خراسان و طبرستان، یعقوب را یاغی و اقدامات او را خودسرانه خواند. خلیفه به یعقوب پشتگرمی نداشت، اما چون کسی را در کارزار برابر با او نمیدید، رفتاری مسالمتآمیز با او داشت. خلیفه از ترس، فرمان حکومت خراسان، طبرستان، فارس، کرمان، سند و هند را به یعقوب تفویض کرد و برای جلب پشتیبانی پیروان یعقوب، محمد بن طاهر را از زندان آزاد کرد.[۶۶]
دیرالعاقول
یعقوب پس از ضبط دارایی ها و جنگ افزارهای بسیاری که از دژ محمد بن واصل به دست آورده بود، همه را نزد ابوالسّاج برد و بهسوی شیراز حرکت کرد. در پی این کار برادر یعقوب بهشدت با او برخورد کرد و خود به سیستان بازگشت؛ چراکه از نیت یعقوب آگاه بود. یعقوب نیز در ۲۷۴ق سپاهی بهعنوان مقدمهٔ لشکر خود به جندیشاپور فرستاد و خود نیز راهی اهواز شد. در این دوری گروهی بهانگیزۀ نیرنگ به یعقوب نزدیک شدند، جاسوسان یعقوب از نیت آنها آگاه شده، همه را کشتند.[۶۷] همچنین سفرایی از ترکستان، هند، سند، چین، روم، شام و… با نامهها و هدایا نزد یعقوب آمدند؛ او نیز پس از بازگرداندن تمامی سفرا، بهواسطهٔ دستیافتن بر حکومت نواحی، ملکالدنیا لقب گرفت. ابواحمد موفق که از فرمانبردن مردم از یعقوب آگاهی یافت، از ترس جان خود نامهای به او نوشت، از او خواست بزرگمنشی نموده و برای ملاقات با او برود. معتمد، خلیفهٔ عباسی، که از حرکت یعقوب آگاه شده بود، با سپاهی از بغداد ستانید. پس از رسیدن دو سپاه به هم در هفتم شوّال ۲۶۵ق جنگ سختی درگرفت. فردی بهنام ابراهیم بن سیما که شبیه به معتمد بود، در بین سپاهیان میگشت و آنها را به جنگ تشویق میکرد. جاسوسان یعقوب متوجه شدند و به یعقوب اطلاع دادند؛ لذا یعقوب شخصاً به سپاه بغداد حمله برد و عدهٔ بسیاری را کشت. لشکر معتمد فرار کردند؛ اما چیزی نگذشت که با بازکردن آب دجله بر سپاه یعقوب، علاوه بر کشتهشدن بزرگان لشکر همچون یعقوب بن اسماعیل، یعقوب ناچار به عقبنشینی بهسمت جندیشاپور شد. بدین ترتیب در نبرد دیرالعاقول یعقوب از خلیفه شکست خورد و همچنین محمد بن طاهر که در اسارت وی بود فرار کرده و به ابواحمد موفق پیوست. یعقوب پس از شکست دیرالعاقول، از جندیشاپور برای جنگ با کفار در مرزهای روم، راهی آن سرزمین شد و به برادر خود عمرو بن لیث در سیستان نامه نوشت که به او بپیوندد؛ اما عمرو زمانی به یعقوب رسید که او بهسختی بیمار شده بود.[۶۸][۶۹]
مرگ
یعقوب پس از شکست در دیرالعاقول، در راه بازگشت به برادر خود، عمرو، نامه نوشت که خود را به او برساند؛ اما زمانی که یعقوب به جندیشاپور رسید، سخت بیمار شد. عمرو با بیمار شدن یعقوب خود را به او رساند تا از او پرستاری کند. یعقوب ۱۰ روز مانده از شوّال سال ۲۶۵ق بر اثر قولنج در گندیشاپور خوزستان از دنیا رفت. او ۱۷ سال و ۹ ماه بر خراسان، کابل، سند، هند، سیستان، فارس و کرمان حکومت کرد و ۷ سال در حرمین به نام او خطبه خواندند. دربارهٔ روز مرگ یعقوب بین تاریخنگاران جدایی نظر وجود دارد؛ بهطوری که گردیزی دربارهٔ اواخر زندگی او نوشته است: «یعقوب به فارس رفت و فارس و اهواز را گرفت و قصد رفتن به بغداد را داشت که معتمد را از خلافت بر کنار کند و کامیابی او را بنشاند، یعقوب به دیرالعاقول در نزدیکی بغداد رسید و پیروزمندانه دستور داد تا آب دجله را بر او ببندند و لشکر یعقوب نیست شد و او شکست خورد و بازگشت و هنگامی که به جندیشاپور رسید درگذشت و روز مرگش چهارشنبه چهاردهم شوّال ۲۶۵ ه.ق بود.»، مؤلف تاریخ سیستان روز مرگ او را شنبه میداند. مسعودی در مروج الذهب، تاریخ مرگ او را دوشنبه ۲۳ شوّال ۲۶۵ ه.ق میداند.[۷۰][۷۱][۷۲][۷۳]
ابن خلکان بهنقل از ابوالفای دو بیت فارسی (همراه با ترجمهٔ عربی آن) را دربارهٔ مرگ یعقوب لیث بازگو کرده است:
| خراسان احوبها واکناف فارس | و مالیت بمن ملک عراق بایسن | |
| سلام علی الدنیا وطیب نسیمها | کان لم بکن یعقوب فیها یجالسن | |
| بگرفتم این خراسان با ملک فارس یکسان | ملک عراق بکسر از من نبود رسته | |
| بدورد باد گیتی با بوی نوبهاران | یعقوب لیث گویی دروی نبد نشسته |
پس از یعقوب سپاهیان او برادرش، عمرو بن لیث را به جانشینی برگزیدند.[۷۴]
مکان خاکسپاری

یعقوب در سال ۲۶۵ قمری در گندیشاپور در اثر قولنج کلیوی درگذشت. برخی گمان بردند آرامگاه شاه ابوالقاسم که در روستایی به نام شاه آباد (شاه ابوالقاسم یا اسلامآباد) قرار دارد، همان آرامگاه یعقوب لیث باشد.[۷۵][۷۶][۷۷] این نظریه از سوی برخی پژوهشگران رد شده است.[۷۸][۷۹][۸۰] کمتر از ۴۰۰ سال پیش فتحعلیخان حاکم شوشتر در دورهٔ صفوی برای بزرگداشت عارفی به نام شاه ابوالقاسم یکی از مریدان شیخ اسماعیل قصری ساختمانی بر قبر او ساخت.[۸۱] دیرینۀ این آرامگاه، به دوره صفوی تا قاجار میرسد. آرامگاه با گنبد مضرس ساخته شده و در دورههای گوناگون مرمت شده است.
صفاریان پس از یعقوب

پس از مرگ یعقوب، سپاه او وضعیت نابسامانی پیدا کرد.[۸۲] یعقوب پس از شکست از خلیفه، نامهای به برادرش، عمرو، نوشت و از او خواست که به جندیشاپور برود. در مدت ناپیدایی عمرو، بین او، خویشان، نزدیکان و سپاهیان یعقوب فاصله افتاده بود؛ در حالی که علی، برادر دیگر یعقوب، به آنها نزدیک بود و به او باور داشتند. به همین دلیل پس از مرگ یعقوب بیشتر تمایل داشتند که علی را بهعنوان جانشین یعقوب برگزینند. بر سر جانشینی چندین روز بحث درگرفت و در پایان عمرو پیروز شد. فریب و تدبیر عمرو و بیتجربگی علی، از عوامل اثرگذار در این تصمیم بود. بعد از قطعیت حکومت عمرو، علی اقداماتی علیه برادرش انجام داد که موجبات دستگیری او را فراهم کرد. اولین اقدام عمرو در جندیشاپور، بعد از رسیدن به حکومت، فرمانبردن از خلیفه بود. گمان می رود عمرو، یعقوب را بهدلیل مخالفت با خلیفه ترک کرده بود؛ زیرا او برخلاف یعقوب حکومت استکفاء را ترجیح میداد. او برای مشروعیتبخشی به حکومت خود به خلیفه نیاز داشت. بیشتر مسلمانان به حقانیت خلافت عباسی باور داشتند؛ عمرو نیز چارهای جز فرمانبردن نداشت. خلیفه در پاسخ به عمرو از او خواست تا به نیشابور برود و در آنجا منتظر فرمان خلیفه باشد.[۸۳]
میراث
صفاریان نیز مانند سامانیان بهانگیزۀ فراهمساختن زمینهٔ مناسبی برای پیشرفت ادبیات فارسی سزاوار تقدیرند؛ اما یعقوب و عمرو که گرفتار پیکارهای پیدرپی بودند، فرصت زمان به امور فرهنگی را نداشتند.[۸۴] یعقوب لیث کسی بود که با فکر ایجاد یک دولت مستقل ایرانی و برانداختن یا ناتوان کردن خلافت بغداد، کار خود را آغاز کرد. سروده ای از متوکل هست که از قول یعقوب برای خلیفه معتمد فرستاده شده است، از این شعر بر میآید که یعقوب در سایه و درفش کاویان بر همه امم سیادت جدید و بر سریر ملوک عجم بر میآید و رسم کهن را تجدید میکند، {{مبهم}} در نتیجه یعقوب به زبان عربی آشنایی نداشته، به شعر و ادب عرب توجهی نمیکرده و شاعران عرب زبان را به حضور نمیپذیرفت؛ بلکه گرایش داشت تا زبانی را که خود میفهمید و بدان سخن میگفت، زبان ادبی قرار دهد.[۸۵]
سپاه یعقوب از کسانی با باورهای سیاسی و مذهبی مختلف تشکیل شده بود که بیشتر آنها از گروه عیاران، خوارج و مطوعه بودند؛ همانا گروهی از صعالیک، امرا و بزرگان خراسان هم در سپاه او حضور داشتند. برای ورود به سپاه یعقوب میبایست گام هایی سپری میشد. یعقوب در برگزیدن لشکریان مداخله میکرد و زبردستی آنها را در شمشیرزنی، تیراندازی و اسبسواری میآزمود. پس از آگاهی از نسب و گذشتهٔ آن فرد، چنانکه تأیید میشد، میتوانست وارد سپاه شود. برای پاسداری جان یعقوب سپاه خاصه تشکیل شده بود. آنها در اطراف خیمهٔ یعقوب مستقر بودند و هرگاه که یعقوب فرمانی داشت یکی از غلامان خاصه، سپاه خاصه را فرا میخواند. ۲ هزار تن از سپاهیان توانمند یعقوب برای جشنها، اعیاد و مراسم رسمی پرورش شده بودند که هرکدام چماقی زرین یا سیمین داشتند و در مراسم رسمی در دو سو بارگاه به صف میایستادند.[۸۶] در سپاه یعقوب بیشتر اسبان از آن یعقوب بود و هزینه، آذوقه و علوفهٔ آنها از دارایی های یعقوب تأمین میشد. در سپاه از شتران و خران سپیده استفاده میکردند که به خران صفاری شهرت داشتند و بهعلت دشواری برای چریدن، از استر کمتر استفاده میشد.[۸۷]
با توجه به دورانِ کوتاه حکومت یعقوب، مسلماً فرصتی برای ایجاد سازمانهای اداری ساماندهی شده نبوده است. روش یعقوب در زمینهٔ کشورداری، برگزیدن حکام مورداعتماد در مناطق مشترک بود. بهگونه ای رویهمرفته یعقوب میکوشید تا با مردم بهخوبی رفتار کند، دلهای آنها را به دست میآورد و سرزمینها را پاسداری میکرد. یعقوب زمانی که برای جنگ یا رسیدگی به فرمان های شهری از سیستان خارج میشد، برای ادارهٔ فرمان های داخلی کسی را جانشین خود میکرد. در زمان یعقوب دیوان رسایل را محمد بن وصیف سجزی اداره میکرد که در زبان فارسی چیره دست بود؛ هرچند که در آن دوره نامهها به زبان عربی نگاشته میشد.[۸۸]
ایدئولوژی
اندیشمندان امروزی دربارهٔ انگیزهٔ جنبش صفاریان توافقنظر ندارند. برخی از آنها معتقدند که یعقوب بهدنبال احیای شکوه گذشتهٔ ایرانِ ساسانی بود و تبار ایرانی انگیزهٔ بنیادین خیزش او بوده است. تا آنجا که در منابع تاریخی، شعری (چکامه ای) به یعقوب منسوب است که او خود را وارث (مرده ریگ) پادشاهان ایران، از نسل جمشید معرفی میکند[یادداشت ۲] و به اعراب پیام میدهد که به بیابانهایتان بازگردید. با این حال، گروهی دیگر از اندیشمندان این دیدگاه را به چالش کشیدهاند. آنها با استناد به اینکه بخش بزرگی از سپاه یعقوب را عربها تشکیل میدادند، بارومندند که انگیزۀ یعقوب تنها زنده کردن اسلام راستین بوده است که در آن دوران بهگونه ای رویهمرفته فراموش شده بود. در کنار اینها، گروه سومی از اندیشمندان بر این باورند که تنها آدرنالین، وسوسهٔ شهرت و چیرگی های بزرگ، جنبش دهندۀ یعقوب برای خیزش دربرابر دولت بغداد بوده است.[۸۹][۹۰][۹۱]
با همهٔ اینها، سیاست ضدخلیفهٔ او بسیار آشکار است. کتاب تاریخ سیستان نقل میکند که یعقوب عباسیان را «دروغگو» خطاب کرده است. در ادامهٔ این نقلسخن آمده است:
آیا ندیدید که آنان با ابوسلمه، ابومسلم، برمکیان و فضل ابن سهل، باوجود همه کارهایی که آن مردان برای این سلسله انجام دادند چه کردند؟ نباید گذاشت دیگر کسی به آنان اعتماد کند!
— یعقوب لیث، برگرفته از کتاب تاریخ سیستان
احیای زبان فارسی
یعقوب لیث را نخستین شهریار ایرانیِ زنده کنندۀ زبان پارسی، پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان میدانند. زمانی که سراینده ای بنا بر رسم زمان قصیدهای به عربی در مدح او سرود، وی او را ملامت کرد که چرا به زبانی که نمیفهمد برایش شعر (چکامه) سروده است: «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت». با شنیدن این سخن، محمد بن وصیف که ادارهٔ فرمان های دیوان یعقوب را بر عهده داشت، قصیدهای به فارسی در مدحش سرود و این قصیده (براساس روایت مؤلف ناشناس تاریخ سیستان که قصیده را نقل نموده است) آغاز سرودن شعر (چکامه) درباری به این زبان گردید.[۹۲]
این نظریه که نخستین شعر فارسی در زمان صفّاریان سروده شده است، درست نیست. نمونههایی از سروده های فارسی که در زمان طاهریان سروده شده مانند دو قطعه از حنظلهٔ بادغیسی در دست است و گمان می رود زودتر از آن هم کوششهایی برای سرودن شعر به اوزان محلی یا در قالب شعر عربی بهگونۀ پراکنده انجام شده باشد؛ اما از آنها چیزی به دست ما نرسیده است. اقدام یعقوب جنبش دهنده ای در سرودن شعر فارسی شد و آغاز سنتی گردید که سامانیان، پیشروان راستین رستاخیز ادبی ایران، آن را برگرفته و گسترش دادند.[۹۲]
سکهشناسی

سکهای از یعقوب لیث در سال ۲۶۵–۲۵۴ه-ق هست که نوع آن از سیم و درهم و قطر سکه ۲۲ میلیمتر و وزن ۱/۶۵گرم م، است. نقش روی سکه «لا اله الا الله وحده لاشریک له یعقوب» و دور سکه «بسم الله ضرب هذا الدار به فارس سنه ۲۵۳ ثلث خمسین ماتین» دور دوم سکه «لله الامر من قبل و من بعد و یومئذ یفرح المؤمنون» «فرمان از خداست از گذشته و آینده در چنین روزی مؤمنان شاد میشوند» پشت سکهها «لا الله محمد رسولالله المعز» و دور سکهها «محمد هوالذی ارسل و رسوله بالهدیٰ و دین الحق لیظهر علی الدین کله ولو کره المشرکون» «اوست آنکه فرستاد پیامبرش را برای رهنمودی به دین درست تا آشکار کند ان را برهمه دینها اگرچه مشرکان اکره دارند.»[۹۳]
منش و حیات فردی
همهٔ شواهد نشان میدهند که یعقوب به دین دلبستگی نداشته، از آن بکارگیری سیاسی میکرده است؛ بهگونه ای که مذهب و فرقهٔ او ذکر نشده است.[۹۴][۹۵] طبق کتاب سرگذشت صفاریان نوشتهٔ ملکزاده، یعقوب در انجام هر کاری با رایزنی و چاره اندیشی دیگران پیش میرفت و میگفت: «توکل باید به خدا باشد تا چه خواهد شد». او در شبانهروز بیش از ۱۷۰ رکعت نماز، چه مستحب، چه واجب میخواند و در روز هزار دینار صدقه میداد. بر هوای نفس خود غلبه داشت و هیچگاه به زن یا غلامی شهوتآلود نگاه نمیکرد. شخصیت عادل و منصفی داشت و در صورت نیاز، بر پایۀ شریعت و مقررات، خواستهٔ دیگران را انجام میداد.[۹۶] در رسیدگی به کارها بسیار جستوجوگر و باهوش بود. هیچگاه بر روی کسی که اهل تهلیل بود، شمشیر نکشید و پیش از تاخت به کسی حجت را بر او به پایان رسانده و خدا را گواه میگرفت چنانکه در کتاب سرگذشت صفاریان ذکر شده است.[۹۷]
یک بار مردی به خضرا رفت و از غم سر بر زانو گذاشته و یعقوب علتش را پرسید. مورد پس از رفتن گفت که یک سردار شبها بدون اجازه او و دخترش از راه پشت بام وارد خانه آنها میشود و دخترش را آزار می دهد. یعقوب دستور داد مردی با شمشیر به خانه او برود و فرد که آمد او را بکشد پس از دو روز آن مرد آمد و کسی که شمشیر داشت او را زد و به دو نیم تقسیم کرد پس فردی که شمشیر داشت خواستار آب و خوراک کرد و دیدند که او خود یعقوب است گفت من دو روز آب و خوراک نخوردم تا دشواری چاره جویی شود.
— ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۸۰–۸۱.
یعقوب درآغاز نزد رویگری به شاگردی پرداخت. از ویژگیهایی چون مردانگی و جوانمردی، راستگویی، راستی و درستی برخوردار بود. با ستمگاران بهسختی برخورد میکرد. افزون بر آن در سیاستمداری کارکشته بود، خدمتگذاران را پاداش میداد و خودش و لشکرش را خدمتگذار مردم میدانست. مانند مردم معمولی غذا میخورد، کاخ و تجملاتی نداشت، بسیار بخشنده، دلیر، نجیب و درونگرا بود. دربارهٔ مالیات نوشتهاند که یعقوب، درگرفتن مالیات به مردم سخت نمیگرفت؛ بهجز در طبرستان که بهخاطر جنگ با داعی دستور داد که خراج دو ساله را از مردم بگیرند.[۹۸][۹۹][۱۰۰][۱۰۱] یعقوب در دین خود استوار بود، نماز میخواند و تلاش میکرد که با خداپرستان نجنگد. همچنین در جنگ با کفار، اول اسلام را عرضه میکرد، در صورت پذیرفتن اسلام از سوی آنها، از گرفتن مال و اسیر خودداری میکرد؛ به آنها پاداش نیز میداد. اینگونه بود که سالها پیش از تاختن غزنویان به هند، مردم بسیاری در میانهٔ سیستان و هند بهدستِ او مسلمان شدند. یعقوب به خلفای عباسی بسیار بدبین بود و همیشه میگفت که عباسیان دولت غدر نباشد؛ اما باز هم حاضر نشد که با خوارج و زنگیان بر ضد آنها متحد شود.[۱۰۲]
تبارنامه
| خسرو دوم | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| قباد | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| اردشیر سوم | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| کیخسرو | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ماهان | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| حاتم | سلیمان | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| معدل | فرقد | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| لیث | لیث | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| طاهر | علی | عمرو ۲۶۵-۲۸۷ | یعقوب ۲۴۷-۲۶۵ | خلف | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ابیالحسین | محمد محرم تا ذیالحجه ۲۹۸ | معدل | لیث ۲۹۶-۲۹۸ | محمد | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| محمد | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| عایشه | ابویوسف | یعقوب | طاهر ۲۸۷-۲۹۶ | بانو | محمد | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| امیر طاهر | عایشه | ابوالحفص عمرو رمضان ۲۹۹-ذیالحجه۳۰۰ | ابوالعباس مدتی کوتاه همزمان با امیر جعفر در جراوادکن ۳۴۱ | امیر ابوجعفر احمد ۳۱۱-۳۵۲ | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| امیر حسین مدت کوتاهی در ۳۶۱ | امیر خلف ۳۵۲-۳۵۳ ۳۵۸-۳۹۳ | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
یادداشتها
پانویس
- ↑ بجنوردی، تاریخ جامع ایران، ۳۶۶.
- ↑ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ۳۵۸–۳۵۹.
- ↑ ترکمنیآذر، پرگاری و زمانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان، ۴۱–۴۲.
- ↑ بارتلد، جغرافیای تاریخ ایران، ۱۱۵.
- ↑ بجنوردی، تاریخ جامع ایران، ۳۶۸.
- ↑ یغمایی، تاریخ دولت صفاریان، ۷۱.
- ↑ یغمایی، تاریخ دوبت صفاریان، ۷۲-۷۳-۷۴.
- ↑ ترکمنی آذر، پرگاری و زمانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان، ۵۴–۵۵ و ۵۷.
- ↑ بجنوردی، تاریخ جامع ایران، ۳۷۰–۳۷۱.
- ↑ بجنوردی، تاریخ جامع ایران، ۳۶۹.
- ↑ یغمایی، تاریخ دولت صفاریان، ۹۰.
- ↑ بجنوردی، تاریخ جامع ایران، ۳۷۴.
- ↑ فرای، تاریخ ایران کمبریج، ۹۶.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۲۴.
- ↑ باسورث، تاریخ سیستان از آمدن تازیان تا برآمدن دولت صفاریان، ۲۲۸.
- ↑ ترکمنیآذر، پرگار و زمانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان، ۵۸–۵۹.
- ↑ فولتز, ریچارد (2023). A History of the Tajiks: Iranians of the East (in English) (2 ed.). Bloomsbury Academic. p. 64. ISBN 9780755649655.
- ↑ یغمایی، تاریخ دولت صفاریان، ۹۰–۹۱.
- ↑ فرای، تاریخ ایران کمبریج، ۹۶.
- ↑ بجنوردی، تاریخ جامع ایران، ۳۷۵.
- ↑ بجنوردی، تاریخ جامع ایران، ۳۸۰.
- ↑ اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، ۱۱۹.
- ↑ خضری، تاریخ خلافت عباسی، ۱۲۹.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۱۷–۱۸.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۲۳-۲۴-۲۷.
- ↑ فرای، تاریخ ایران کمبریج، ۹۶.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۲۷.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۲۸.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۲۹.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۰.
- ↑ یغمایی، تاریخ دولت صفاریان، ۹۸.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۱.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۱.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۲-۳۳-۳۵.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۲-۳۳-۳۵.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۴.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۲–۳۳ و ۳۵.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۵.
- ↑ ملکزاده، تاریخ سرگذشت صفاریان، ۳۶.
- ↑ بجنوردی، تاریخ جامع ایران.
- ↑ ملکزاده، تاریخ سرگذشت صفاریان، ۳۶.
- ↑ ملکزاده، تاریخ سرگذشت صفاریان، ۳۶.
- ↑ ترکمنیآذر، پرگاری و زمانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان، ۷۸–۷۹.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۷.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۸.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۳۹.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۴۰.
- ↑ باسورث، تاریخ سیستان، ۲۱۹.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۴۱.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۴۲.
- ↑ فرای، عصر زرین فرهنگ ایران، ۲۱۱.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۴۲–۴۳.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۴۵.
- ↑ ترکمنیآذر، پرگار و زمانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان، ۷۲–۷۶.
- ↑ یغمایی، تاریخ دولت صفاریان، ۱۰۱.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۴۴–۴۵.
- ↑ خضری، تاریخ خلافت عباسی، ۱۳۰.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۴۵–۴۶.
- ↑ یغمایی، تاریخ دولت صفاریان، ۱۰۲.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۴۸–۴۹.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۵۰.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۵۱–۵۲.
- ↑ فرای، عصر زرین فرهنگ ایران، ۲۱۱.
- ↑ فرای، عصر زرین فرهنگ ایران، ۲۱۳.
- ↑ ترکمنی آذر، پرگاری و زمانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان، ۸۱.
- ↑ ترکمنی آذر، پرگاری و زمانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان، ۸۲.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۵۲.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۵۳.
- ↑ ترکمنیآذر، پرگاری و زمانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان، ۸۵–۸۹.
- ↑ یغمایی، تاریخ دولت صفاریان، ۱۰۷.
- ↑ فرای، عصر زرین فرهنگ ایران، ۲۱۴.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۵۴–۵۵.
- ↑ ترکمنی آذر، پرگاری و زمانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان، ۹۰–۹۱.
- ↑ خضری، تاریخ خلافت عباسی، ۱۳۲.
- ↑ «امام شوشتری، محمدعلی. "تاریخ جغرافیایی خوزستان. ص ۲۲۷"». بایگانیشده از اصلی در ۷ مارس ۲۰۱۳. دریافتشده در ۱۲ نوامبر ۲۰۲۰.
{{cite web}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - ↑ «دبیری نژاد، بدیعالله. "جندیشاپور". دوره ۱۰، ش ۱۱۹و۱۲۰ (شهریور و مهر۵۱): ۷–۹». بایگانیشده از اصلی در ۷ مارس ۲۰۱۳. دریافتشده در ۱۲ نوامبر ۲۰۲۰.
{{cite web}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - ↑ «جلیلیان، شهرام. "نامواره جندیشاپور". مجلهٔ پژوهشهای تاریخی ایران و اسلام، شمارهٔ ۱۱، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۴۹–۶۲». بایگانیشده از روی نسخهٔ اصلی در ۲۲ ژوئن ۲۰۲۰. دریافتشده در ۲۵ اوت ۲۰۲۰.
{{cite web}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - ↑ اقتداری، احمد. آثار و بناهای تاریخی خوزستان (دیار شهریاران). جلد اول. نشر انجمن آثار ملی (۱۳۵۴)، نشر اشاره (۱۳۷۵)، ص ۳۳۶ تا ص ۳۴۹
- ↑ «خدایی، محمدزمان. نگاهی نو به شهری کهن، مجله علمی پژوهشی دانشگاه اصفهان». بایگانیشده از روی نسخهٔ اصلی در ۲۲ آوریل ۲۰۱۹. دریافتشده در ۲۰ ژوئن ۲۰۲۰.
{{cite web}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - ↑ «خامه یار، احمد. بقعه شاه ابوالقاسم دزفول مدفن کیست؟ مرکز جامع دائرةالمعارف اسلامی». بایگانیشده از روی نسخهٔ اصلی در ۲۴ ژوئن ۲۰۲۰. دریافتشده در ۲۳ ژوئن ۲۰۲۰.
{{cite web}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - ↑ «خدایی، محمدزمان. نگاهی نو به شهری کهن، مجله علمی پژوهشی دانشگاه اصفهان». بایگانیشده از روی نسخهٔ اصلی در ۲۲ آوریل ۲۰۱۹. دریافتشده در ۲۰ ژوئن ۲۰۲۰.
{{cite web}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - ↑ بجنوردی، تاریخ جامع ایران، ۴۰۳.
- ↑ پرگاری، زمانی و ترکمنی آذر، تحول سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی اسلام در دورهٔ طاهریان، صفاریان و علویان، ۱۰۳–۱۰۴.
- ↑ فرای، عصر زرین فرهنگ ایران، ۲۱۶.
- ↑ یغمایی، تاریخ دولت صفاریان، ۲۶۵.
- ↑ پرگاری، زمانی و ترکمنی آذر، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دورهٔ طاهریان، صفاریان و علویان، ۱۰۰.
- ↑ پرگاری، زمانی و ترکمنی آذر، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دورهٔ طاهریان و صفاریان و علویان، ۱۰۰.
- ↑ پرگاری، زمانی و ترکمنی آذر، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دورهٔ طاعریان و صفاریان و علویان، ۱۰۱.
- ↑ Bosworth 1975, p. 125.
- ↑ Tor, D.G. (2007). Violent Order: Religious Warfare, Chivalry, and the ʻAyyār Phenomenon in the Medieval Islamic World. Orient-Institut-Istanbul.
- ↑ Bosworth, C.E. (1994). The History of the Saffarids of Sistan and the Maliks of Nimruz (247/861 to 949/1542-3). Costa Mesa, CA: Mazda Publishers.
- 1 2 یارشاطر، احسان (تابستان ۱۳۸۰). «رستاخیز ایران و ظهور زبان و ادبیات ملی». ایرانشناسی (۵۰). بنیاد مطالعات ایران: ۲۷۳ تا ۲۸۸. دریافتشده در ۲۰۱۲-۱۲-۲۷.
{{cite journal}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) نگهداری یادکرد:سال (رده) - ↑ حسن یغمایی، تاریخ دولت صفاریان، ۲۵۵.
- ↑ فرای، عصر زرین فرهنگ ایران، ۲۱۳.
- ↑ ترکمنی آذر، پرگاری و زمانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان، ۹۷.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۷۸–۷۹.
- ↑ ملکزاده، سرگذشت صفاریان، ۸۰–۸۱.
- ↑ یغمایی، تاریخ دولت صفاریان، ۱۱۲-۱۱۳-۱۱۴.
- ↑ بجنوردی، تاریخ جامع ایران، ۳۸۰.
- ↑ ترکمنی آذر، پرگاری و زمانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان، ۹۴–۹۵.
- ↑ بجنوردی، تاریخ جامع ایران، ۴۰۰.
- ↑ بجنوردی، تاریخ جامع ایران، ۴۰۲.
منابع
- ملکزاده، الهام (۱۳۸۱). سرگذشت صفاریان. تهران: موسسه فرهنگی اهل قلم.
{{cite book}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - باسورث، کلیفورد ادموند (۱۳۷۷). تاریخ سیستان از آمدن تازیان تا برآمدن دولت صفاریان. تهران: امیر کبیر.
{{cite book}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - یغمایی، حسن (۱۳۷۰). تاریخ دولت صفاریان. تهران: دنیای کتاب.
{{cite book}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - لسترنج (۱۳۳۷). جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلاف شرقی. شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
{{cite book}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - فرای، ریچارد نیلسون (۱۳۹۳). عصر زرین فرهنگ ایران. تهران: سروش.
{{cite book}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - بارتلد، ویلهلم (۱۳۷۷). جغرافیای تاریخی ایران. تهران: دکتر محمود افشار.
{{cite book}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - ترکمنیآذر، پروین (۱۳۹۳). تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان. تهران: سمت.
{{cite book}}: از متن "حسین" صرف نظر شد (کمک); از متن "زمانی" صرف نظر شد (کمک); از متن "صالح" صرف نظر شد (کمک); از متن "پرگاری" صرف نظر شد (کمک)نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - اشپولر، برتولد (۱۳۴۹). تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی. تهران: نشر کتاب.
{{cite book}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - بجنوردی، کاظم موسوی (۱۳۹۳). تاریخ جامع ایران. تهران: مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی.
{{cite book}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - رضایی باغبیدی، حسن (۱۳۹۳). سکههای ایران در دورهٔ اسلامی از آغاز تا برآمدن سلجوقیان. تهران: سمت.
{{cite book}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده) - هولت، پی. ام (۱۳۸۳). تاریخ اسلام کمبریج. تهران: امیر کبیر.
{{cite book}}: نگهداری یادکرد:تاریخ بهطور خودکار ترجمهشده (رده)
- اهالی ایران در سده ۹ (میلادی)
- اهالی سیستان
- حاکمان سیستان
- درگذشتگان ۲۶۵ (قمری)
- درگذشتگان ۸۷۹ (میلادی)
- زادگان ۸۴۰ (میلادی)
- سیستان
- شورشیان در برابر خلفای عباسی
- صفاریان
- فرمانروایان خاندان صفاری
- ملیگرایی ایرانی
- جنگسالارها
