آزمایش روزنهان

ساختمان اصلی بیمارستان سنت الیزابت (۱۹۹۶)، واقع در واشینگتن دی.سی، که امروزه بخشی از مقر وزارت امنیت داخلی ایالات متحده است، یکی از محل‌هایی بود که آزمایش روزنهان در آن انجام شد.

آزمایش روزنهان یا آزمایش تاد مطالعه‌ای دربارهٔ اعتبار تشخیص روان‌پزشکی بود. در این آزمایش، شرکت‌کنندگان برای ارزیابی به بیمارستان‌های روان‌پزشکی مختلف مراجعه کردند و برای پذیرفته‌شدن، وانمود به داشتن توهم کردند، اما از آن پس به‌طور عادی رفتار کردند. هر یک از آن‌ها به یک اختلال روانی تشخیص داده شد و داروی ضدروان‌پریشی دریافت کرد. این مطالعه توسط روان‌شناس دیوید روزنهان، استاد دانشگاه استنفورد، ترتیب داده شد و در سال ۱۹۷۳ با عنوان «سالم بودن در مکان‌های نامتعادل» در مجلهٔ ساینس منتشر شد.

این آزمایش که در نقد تشخیص روان‌پزشکی انجام شد، موضوع بستری اجباری نادرست را نیز مطرح کرد. گفته می‌شود این آزمایش «حرکت اصلاح مؤسسات روانی و نهادزدایی از هر چه بیشتر بیماران روانی را تسریع کرد». روزنهان ادعا کرد که او به همراه هشت نفر دیگر (پنج مرد و سه زن)، در دوازده بیمارستان در پنج ایالت واقع در دو ساحل آمریکا حضور یافتند. سه نفر از شرکت‌کنندگان تنها برای مدت کوتاهی پذیرفته شدند و به همین دلیل، برای به‌دست‌آوردن تجربیات مستندِ کافی، دوباره در مؤسسات دیگری ثبت‌نام کردند.

منتقدان در دفاع از روان‌پزشکی در برابر نتیجه‌گیری‌های این آزمایش گفتند که از آنجا که تشخیص روان‌پزشکی عمدتاً بر گزارش بیمار از تجربیاتش استوار است، جعل چنین گزارشی به‌همان اندازهٔ دروغ گفتن دربارهٔ دیگر علائم پزشکی، مشکلی در تشخیص روان‌پزشکی را نشان نمی‌دهد.

ادعا شده است که دست‌کم بخشی از نتایج منتشرشده تحریف یا جعل شده بودند.

آزمایش بیمار ساختگی

روزنهان هنگام شنیدن سخنرانی روان‌پزشک رونالد دیوید لینگ، ایدهٔ این آزمایش را برای سنجش قابلیت اعتماد تشخیص‌های روان‌پزشکی در ذهن پروراند. نتیجهٔ این مطالعه چنین بود که «به‌روشنی نمی‌توان در بیمارستان‌های روان‌پزشکی، افراد سالم را از بیماران تشخیص داد» و همچنین خطرات انسان‌زدایی و تلقین‌پذیری در مؤسسات روان‌پزشکی را نشان داد. این مطالعه پیشنهاد کرد که استفاده از مراکز بهداشت روان اجتماعی که به‌جای اصطلاحات روان‌پزشکی، بر مشکلات و رفتارهای خاص تمرکز دارند می‌تواند راه‌حلی باشد و آموزشی را برای افزایش آگاهی کارکنان روان‌پزشکی نسبت به روان‌شناسی اجتماعی مؤسساتشان توصیه کرد.

خود روزنهان و هفت همکار سالم از نظر روانی، موسوم به «بیماران ساختگی»، تلاش کردند با تماس تلفنی برای گرفتن وقت و وانمود کردن به داشتن توهمات شنیداری، در بیمارستان‌های روان‌پزشکی پذیرفته شوند. کارکنان بیمارستان از این آزمایش بی‌خبر بودند. بیماران ساختگی شامل یک دانشجوی تحصیلات تکمیلی روان‌شناسی در دههٔ بیست سالگی، سه روان‌شناس، یک متخصص اطفال، یک روان‌پزشک، یک نقاش و یک خانه‌دار بودند. هیچ‌یک از آن‌ها سابقهٔ بیماری روانی نداشتند. بیماران ساختگی از نام‌های مستعار استفاده کردند و آن دسته که شغل‌شان در حوزهٔ سلامت روان بود، شغل‌های دروغینی در بخش‌های دیگر به آن‌ها داده شد تا از هرگونه رفتار یا توجه ویژه جلوگیری شود. به‌جز نام و مشخصات شغلی، سایر جزئیات زندگی‌نامه‌ای آن‌ها به‌درستی گزارش شد.

در ارزیابی روان‌پزشکی اولیه، بیماران ساختگی ادعا کردند صداهایی هم‌جنس با خودشان می‌شنوند که اغلب نامفهوم بودند اما به‌نظر می‌رسید واژه‌های «خالی»، «توخالی» یا «تاد» (thud) را ادا می‌کنند و چیز دیگری نمی‌گفتند. این واژه‌ها به این دلیل انتخاب شدند که به‌طور مبهم اشاره به نوعی بحران هستی‌شناختی دارند و در ادبیات منتشرشده به‌عنوان علائم روان‌پریشی ذکر نشده بودند. بنا بر گزارش منتشرشدهٔ روزنهان، هیچ علامت روان‌پزشکی دیگری ادعا نشد، اما پرونده‌های پزشکی نشان می‌دهند که دست‌کم در مورد یکی از بیماران ساختگی، موارد بیشتری نیز به بیمارستان گزارش شده بود، از جمله بی‌خوابی، احساس سرمای دائمی، ناتوانی از کار برای شش ماه، حساسیت به امواج رادیویی و افکار خودکشی. پزشکی که یکی از بیماران ساختگی را معاینه کرد نیز شاهد اخم‌کردن و تیک عصبی او بود. در صورت پذیرش، به بیماران ساختگی دستور داده شده بود «به‌طور عادی رفتار کنند»، اعلام کنند حالشان خوب است و دیگر صدایی نمی‌شنوند. پرونده‌های بیمارستانی که پس از آزمایش به‌دست آمدند نشان می‌دهند همهٔ بیماران ساختگی از سوی کارکنان، افرادی دوستانه و همکاری‌کننده توصیف شده بودند.

همهٔ آن‌ها در دوازده بیمارستان روان‌پزشکی سراسر آمریکا پذیرفته شدند؛ از جمله بیمارستان‌های دولتیِ کم‌بودجه در مناطق روستایی، بیمارستان‌های دانشگاهی شهری با شهرت بالا، و یک بیمارستان خصوصی گران‌قیمت. با وجود ارائهٔ علائم یکسان، هفت نفر در بیمارستان‌های دولتی به اسکیزوفرنی تشخیص داده شدند و یک نفر در بیمارستان خصوصی به «روان‌پریشی شیدایی-افسردگی» که تشخیصی خوش‌بینانه‌تر با پیامدهای بالینی بهتر است. مدت اقامت آن‌ها از ۷ تا ۵۲ روز متغیر بود و میانگین آن ۱۹ روز بود. همهٔ آن‌ها به‌جز یک نفر با تشخیص اسکیزوفرنی «در بهبودی» مرخص شدند؛ نکته‌ای که روزنهان آن را شاهدی دانست بر اینکه بیماری روانی به‌عنوان وضعیتی برگشت‌ناپذیر و با انگ همیشگی تلقی می‌شود، نه بیماری‌ای قابل درمان.

با وجود اینکه بیماران ساختگی به‌طور آشکار و مکرر دربارهٔ رفتار کارکنان و سایر بیماران یادداشت‌برداری می‌کردند، هیچ‌یک از آن‌ها از سوی کارکنان بیمارستان به‌عنوان فرد فریبکار شناسایی نشدند، هرچند بسیاری از دیگر بیماران روانی به‌درستی توانستند آن‌ها را شناسایی کنند. در سه پذیرش نخست، از مجموع ۱۱۸ بیمار، ۳۵ نفر ظن خود را دربارهٔ سالم‌بودن بیماران ساختگی ابراز کردند و برخی حتی حدس زدند آن‌ها ممکن است پژوهشگر یا روزنامه‌نگارانی باشند که در حال بررسی بیمارستان‌اند. یادداشت‌های بیمارستانی نشان می‌دهند کارکنان بسیاری از رفتارهای بیماران ساختگی را در قالب بیماری روانی تفسیر می‌کردند؛ برای نمونه، یک پرستار یادداشت‌برداری یکی از بیماران ساختگی را «رفتار نوشتاری» نامید و آن را نشانهٔ آسیب‌شناختی دانست. زندگی‌نامهٔ عادی این بیماران در پرونده‌های بیمارستانی به‌گونه‌ای توصیف شده بود که با نظریه‌های رایج آن دوران دربارهٔ علت اسکیزوفرنی هم‌خوانی داشت.

بر اساس طراحی آزمایش، بیماران ساختگی می‌بایست خودشان بیمارستان را متقاعد به ترخیص خود کنند؛ هرچند پس از آنکه مشخص شد ممکن است هرگز به‌سرعت مرخص نشوند، وکیلی برای موارد اضطراری آماده به‌کار نگه داشته شد. پس از پذیرش و تشخیص، بیماران ساختگی نتوانستند مرخص شوند تا زمانی که با روان‌پزشکان موافقت کردند که واقعاً بیمار روانی هستند و داروهای ضدروان‌پریشی تجویزشده را مصرف کنند؛ داروهایی که آن‌ها در واقع در توالت خالی می‌کردند. هیچ‌یک از کارکنان متوجه نشد که بیماران ساختگی داروهایشان را مصرف نمی‌کنند.

روزنهان و دیگر بیماران ساختگی گزارش دادند که در طول بستری، احساس شدیدی از انسان‌زدایی، نقض حریم خصوصی و ملالت داشتند. وسایل آن‌ها به‌طور تصادفی بازرسی می‌شد و گاه هنگام استفاده از توالت زیر نظر بودند. آن‌ها گزارش دادند که هرچند کارکنان به‌نظر خوش‌نیت می‌رسیدند، عموماً بیماران را شیءانگاری و انسان‌زدایی می‌کردند، اغلب دربارهٔ بیماران در حضورشان به‌گونه‌ای صحبت می‌کردند که گویی آنجا حضور ندارند، و از تعامل مستقیم با بیماران جز در موارد ضروریِ انجام وظایف رسمی پرهیز می‌کردند. برخی از پرستاران و نگهبانان زمانی که سایر کارکنان حضور نداشتند، به بدرفتاری کلامی و فیزیکی با بیماران گرایش داشتند. یک پزشک دربارهٔ گروهی از بیماران که نیم‌ساعت پیش از ناهار پشت در سلف‌سرویس منتظر بودند، به دانشجویانش گفت آن‌ها دچار علائم روان‌پزشکی «تمایل دهانی-تملکی» هستند. میانگین تماس بیماران با پزشکان روزانه ۶٫۸ دقیقه بود.

آزمایش فریبکار ناموجود

برای این آزمایش، روزنهان از یک بیمارستان پژوهشی-آموزشی شناخته‌شده استفاده کرد که کارکنانش از نتایج مطالعهٔ اولیه باخبر بودند اما ادعا می‌کردند چنین خطاهایی در مؤسسهٔ آن‌ها رخ نخواهد داد. روزنهان با آن‌ها توافق کرد که در یک دورهٔ سه‌ماهه، یک یا چند بیمار ساختگی برای پذیرش تلاش کنند و کارکنان هر بیمار تازه‌وارد را از نظر احتمال فریبکار بودن رتبه‌بندی کنند. از میان ۱۹۳ بیمار، ۴۱ نفر فریبکار تشخیص داده شدند و ۴۲ نفر دیگر نیز مشکوک قلمداد شدند. در واقعیت، روزنهان هیچ بیمار ساختگی‌ای نفرستاده بود؛ همهٔ بیمارانی که کارکنان بیمارستان به آن‌ها به‌عنوان فریبکار مشکوک شده بودند، بیماران عادی بودند. این نتیجه به این جمع‌بندی انجامید که «هر فرایند تشخیصی‌ای که این‌چنین مستعد خطاهای گسترده باشد، نمی‌تواند فرایندی چندان قابل اعتماد باشد».

تأثیر

روزنهان یافته‌های خود را در ساینس منتشر کرد و در آن قابلیت اعتماد تشخیص روان‌پزشکی و همچنین ماهیت تحقیرآمیز و سلب‌قدرت‌کنندهٔ مراقبت از بیمار را که همکارانش در طول مطالعه تجربه کردند، نقد کرد. او همچنین در چندین برنامهٔ خبری، از جمله در بی‌بی‌سی، دربارهٔ کار خود صحبت کرد و گفت که به دوستان و خانواده‌اش گفته بود تنها چند روز در بیمارستان خواهد ماند، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که او دو ماه آنجا خواهد ماند؛ و تنها راه بیرون‌رفتن، پذیرفتن این ادعای روان‌پزشکان بود که او بیمار است اما در حال بهبودی است.

گفته می‌شود این آزمایش «حرکت اصلاح مؤسسات روانی و نهادزدایی از هر چه بیشتر بیماران روانی را تسریع کرد».

انتقادها

بسیاری از منتقدان در دفاع از روان‌پزشکی گفتند که از آنجا که تشخیص روان‌پزشکی عمدتاً بر گزارش بیمار از تجربیاتش استوار است، فریب دادن پزشکان دربارهٔ چنین تجربیاتی، بیش از دروغ گفتن دربارهٔ دیگر علائم پزشکی، مشکلی در تشخیص روان‌پزشکی را نشان نمی‌دهد. در همین راستا، روان‌پزشک رابرت اسپیتزر در نقدی که در سال ۱۹۷۵ بر مطالعهٔ روزنهان نوشت، از سیمور کتی نقل کرد که اگر او یک لیوان خون می‌نوشید و بدون افشای این کار با علائم استفراغ خون به اورژانس مراجعه می‌کرد، رفتار کارکنان کاملاً قابل پیش‌بینی بود؛ و اگر او را مبتلا به زخم گوارشیِ خون‌ریزی‌دهنده تشخیص می‌دادند، بعید بود بتواند به‌طور قانع‌کننده‌ای استدلال کند که علم پزشکی نمی‌داند چگونه آن وضعیت را تشخیص دهد.

کتی همچنین گفت که نباید از روان‌پزشکان انتظار داشت به‌طور پیش‌فرض فرض کنند بیمار وانمود به بیماری روانی می‌کند و بنابراین این مطالعه فاقد واقع‌گرایی بود. روزنهان به‌جای در نظر گرفتن مشکلات واقعیِ تشخیص، مانند همبودی یا تشخیص افتراقی میان اختلالات با علائم مشابه، این انتقادها را نمونه‌های دیگری از «اثر آزمایشگر» یا «سوگیری انتظار» دانست و آن‌ها را شاهدی بر تفسیر خود مبنی بر کشف مشکلات واقعی تشخیص، نه فریب خوردن به‌دلیل روش خود، قلمداد کرد.

اتهام تقلب

در کتاب The Great Pretender (۲۰۱۹)، نویسنده سوزانا کاهالان اعتبار و صحت آزمایش روزنهان را زیر سؤال می‌برد. کاهالان با بررسی اسناد به‌جامانده از روزنهان پس از مرگش، تحریف‌های آشکاری را در مقالهٔ ساینس می‌یابد: داده‌های ناسازگار، توصیف‌های گمراه‌کننده و نقل‌قول‌های نادرست یا جعلی از پرونده‌های روان‌پزشکی. علاوه بر این، وی با وجود جست‌وجوی گسترده، تنها موفق به شناسایی دو نفر از هشت بیمار ساختگی می‌شود: خود روزنهان و یک دانشجوی تحصیلات تکمیلی که گفته می‌شود روایتش با توصیف روزنهان در مقاله ناسازگار است. به‌دلیل تمایل ظاهری روزنهان به تغییر واقعیت در دیگر جنبه‌های این آزمایش، کاهالان تردید می‌کند که برخی یا همهٔ شش بیمار ساختگی دیگر ممکن است صرفاً ساختهٔ ذهن روزنهان بوده باشند.

در فوریهٔ ۲۰۲۳، اندرو اسکال از دانشگاه کالیفرنیا، سن‌دیگو مقاله‌ای در مجلهٔ داوری‌شدهٔ History of Psychiatry منتشر کرد که از اتهامات کاهالان حمایت می‌کرد و این آزمایش را «تقلب علمیِ موفق» نامید.

آزمایش‌های مرتبط

در سال ۱۸۸۷، روزنامه‌نگار تحقیقی آمریکایی نلی بلای با وانمود کردن به داشتن علائم بیماری روانی، وارد یک تیمارستان شد تا از شرایط وحشتناک آن گزارش تهیه کند. نتایج این کار در کتاب ده روز در تیمارستان منتشر شد.

در سال ۱۹۶۸، موریس کی. تمرلین ۲۵ روان‌پزشک را به دو گروه تقسیم کرد و از آن‌ها خواست به بازیگری که نقش شخصیتی با سلامت روانی کامل را ایفا می‌کرد گوش دهند. به یک گروه گفته شد که این بازیگر «فردی جالب است زیرا از نظر ظاهری روان‌رنجور به‌نظر می‌رسد، اما در واقع کاملاً روان‌پریش است»، در حالی که به گروه دیگر چیزی گفته نشد. شصت درصد از گروه نخست، روان‌پریشی (اغلب اسکیزوفرنی) تشخیص دادند، در حالی که هیچ‌یک از گروه کنترل چنین تشخیصی ندادند.

در سال ۱۹۸۸، لورینگ و پاول به ۲۹۰ روان‌پزشک متن مصاحبه‌ای با یک بیمار دادند و به نیمی از آن‌ها گفتند بیمار سیاه‌پوست است و به نیمی دیگر گفتند سفیدپوست است؛ آن‌ها در نتیجه‌گیری خود بیان کردند که با وجود یکسان بودن مطالعات موردی، پزشکان تمایل داشتند خشونت، بدگمانی و خطرناک‌بودن را بیشتر به مراجعان سیاه‌پوست نسبت دهند.

در سال ۲۰۰۴، روان‌شناس لورن اسلیتر مدعی شد آزمایشی بسیار شبیه به آزمایش روزنهان را برای کتاب خود Opening Skinner's Box انجام داده است. اسلیتر نوشت که با علائم توهم شنیداری به ۹ اورژانس روان‌پزشکی مراجعه کرده و «تقریباً هر بار» به افسردگی روان‌پریشانه تشخیص داده شده است. با این حال، هنگامی که از او خواسته شد شواهدی برای اثبات انجام واقعی این آزمایش ارائه دهد، نتوانست چنین کند. نگرانی‌های جدی روش‌شناختی و دیگر انتقادها دربارهٔ کار اسلیتر به‌صورت مجموعه‌ای از پاسخ‌ها در یک مجله علمی منتشر شد.

منابع