چرا حق با مارکس بود

چرا حق با مارکس بود
نویسنده(ها)تری ایگلتون
عنوان اصلیWhy Marx Was Right
زبانانگلیسی
موضوع(ها)مارکسیسم و کارل مارکس
گونه(های) ادبیغیرداستانی
ناشرانتشارات دانشگاه ییل
تاریخ نشر
۱۷ ژوئن ۲۰۱۱
شمار صفحات۲۷۲
شابکشابک ‎۹۷۸−۰−۳۰۰−۱۶۹۴۳−۰

کتاب چرا حق با مارکس بود (به انگلیسی: Why Marx Was Right) اثری غیرداستانی از تِری ایگِلتون، استاد و نظریه‌پرداز بریتانیایی است که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد. این کتاب به بررسی اندیشه‌های کارل مارکس، فیلسوف قرن نوزدهم، و مکتب‌های فکری برخاسته از آثار او، یعنی مارکسیسم، می‌پردازد. ایگلتون این اثر را برای مخاطبان عام نوشته و در آن ده انتقاد رایج نسبت به مارکسیسم را برمی‌شمارد و می‌کوشد هر یک را رد کند. این انتقادها شامل ادعاهایی مانند «بی‌ربط شدن مارکسیسم در جهان مدرن به‌دلیل دگرگونی طبقات اجتماعی»، «جبرباورانه و آرمان‌گرایانه‌بودن آن»، و «مخالفت مارکسیست‌ها با هرگونه اصلاحات و گرایش آن‌ها به دولت اقتدارگرا» است.

در پاسخ به این انتقادها، ایگلتون توضیح می‌دهد که مبارزه طبقاتی محور اصلی مارکسیسم است و تاریخ به‌منزله روندی از تحول شیوه‌های تولید — مانند فئودالیسم و سرمایه‌داری — در نظر گرفته می‌شود؛ تحولاتی که به مواد، فناوری و روابط اجتماعی مورد نیاز برای تولید کالاها و خدمات در جامعه مربوط‌اند. در نظام سرمایه‌داری، طبقه کارگر یا پرولتاریا کسانی‌اند که بر شرایط کار خود استقلال چندانی ندارند و کنترل وسایل تولید را در اختیار ندارند. ایگلتون شرح می‌دهد که چگونه انقلاب‌ها می‌توانند به ظهور شیوه‌ای نو از تولید، یعنی سوسیالیسم، بینجامند که در آن کارگران بر وسایل تولید مسلط‌اند، و در نهایت، جامعه‌ای کمونیستی می‌تواند دولت را بمیراند. او همچنین به بررسی ناکامی‌های اتحاد جماهیر شوروی و سایر کشورهای مارکسیستی-لِنینیستی می‌پردازد.

ایگلتون که نویسنده آثاری تخصصی و عمومی در حوزه‌های نظریه ادبی، مارکسیسم و کاتولیسیسم است، انتشار این کتاب را در مقطع تاریخی خاصی مناسب می‌دانست؛ منتقدان نیز آن را بخشی از احیای اندیشه‌های مارکسیستی پس از بحران مالی ۲۰۰۸ دانستند. کتاب نخستین‌بار در سال ۲۰۱۱ منتشر شد و در سال ۲۰۱۸ به مناسبت دویستمین سال تولد مارکس بازچاپ گردید. در کانادا، این اثر دو هفته در فهرست پرفروش‌ترین‌های مجله مَکلینز قرار داشت.

دیدگاه منتقدان دربارهٔ موفقیت کتاب در اثبات اهمیت و کارآمدی مارکسیسم یکسان نبود. نثر کتاب از سوی برخی منتقدان به‌سبب زبان طنزآمیز، روان و قابل‌فهم تحسین شد، اما برخی دیگر آن را فاقد طنز و مبتنی بر ادعا به‌جای استدلال دانستند. متخصصان نیز، در حالی که دربارهٔ واقعی‌بودن یا ساختگی‌بودن انتقادهای انتخابی ایگلتون اختلاف‌نظر داشتند، پیشنهاد کردند که کتاب می‌توانست با بررسی موضوعاتی چون نظریه ارزش کار، بحران مالی ۲۰۰۸ و اندیشه‌های مارکسیستی معاصر کامل‌تر شود. با این حال، تفسیر ایگلتون از ماده‌گرایی تاریخی مورد تحسین قرار گرفت.

کتاب چرا حق با مارکس بود در مجموع به‌دلیل دفاع از شوروی پیش از دوران اِستالین و سایر دولت‌های مارکسیستی مورد انتقاد گسترده قرار گرفت. شماری از منتقدان همچنین بر این باور بودند که اثر حاوی خطاهای اقتصادی است و برداشت نادرستی از دیدگاه‌های مارکس دربارهٔ طبیعت انسانی، اصلاحات و موضوعات دیگر ارائه می‌دهد.

پیش‌زمینه

تری ایگلتون نظریه‌پرداز و استاد دانشگاه بریتانیایی در حوزه‌های نظریه ادبی، مارکسیسم و کاتولیسیسم است.[۱]او در دهه ۱۹۶۰ میلادی، هنگام تحصیل در مقطع کارشناسی در دانشگاه کمبریج، به اندیشه‌های چپ‌گرایانه گرایش یافت و خود را در پیوند میان جریان «چپ نو» و اصلاحات مترقی کاتولیکی ناشی از شورای دوم واتیکان یافت.[۲]ایگلتون پس از آن به شاخه بریتانیایی «سوسیالیست‌های بین‌الملل» و سپس به «اتحادیه سوسیالیست‌های کارگری» پیوست. کتاب نقد و ایدئولوژی (۱۹۷۶) او نمونه‌ای شاخص از رویکرد مارکسیستی به نظریه ادبی به‌شمار می‌رود.[۳]ایگلتون با انتشار اثر مشهور خود درآمدی بر نظریه ادبی (۱۹۸۳) به شهرت گسترده‌ای دست یافت؛ اثری که هنوز شناخته‌شده‌ترین نوشته او محسوب می‌شود. آلِن جِیکوبز از نشریه فِرست تینگز اظهار کرده است که سبک نگارش او، که «هوشمندانه و حتی با ظرافت» بود، در حوزه نظریه ادبیِ آن زمان امری غیرمعمول به‌شمار می‌رفت.[۱]ایگلتون پس از استادی ادبیات انگلیسی در دانشگاه آکسفورد (۱۹۹۲–۲۰۰۱) و نظریه فرهنگی در دانشگاه منچستر (۲۰۰۱–۲۰۰۸)، به عنوان استاد مَدعُو در دانشگاه‌های گوناگون جهان به تدریس پرداخت.[۴]

تری ایگلتون، نویسنده کتاب، در سال ۲۰۱۳

در کتاب خود، ایگلتون از مجموعه‌ای از اصطلاحات فلسفه مارکسیستی بهره می‌گیرد؛ مفاهیمی که ریشه در اندیشه‌های فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم، کارل مارکس، دارند. او در توضیح شیوه استفاده یک جامعه از کار (نیروی کار)، از عبارت «ابزار تولید» برای اشاره به مواد اولیه و ابزارهایی استفاده می‌کند که در فرایند تولید کالا و خدمات به کار می‌روند؛[۵]نیروهای مولده به‌طور جمعی شامل وسایل تولید، دانش انسانی و تقسیم کار درون جامعه هستند.[۶]همچنین، هر جامعه دارای روابط تولید است؛ برای نمونه، در نظام مزدبگیر، فرد نیروی کار خود را در برابر دریافت پول به کارفرما می‌فروشد.[۷]نیروهای مولده و روابط تولید در کنار هم، شیوه تولید را می‌سازند که مارکس آن را بنیان ساختار اجتماعی می‌دانست؛ از نمونه‌های شناخته‌شده شیوه‌های تولید می‌توان به سرمایه‌داری و فئودالیسم اشاره کرد.[۸]

در نظریه طبقاتی مارکسی، طبقه اجتماعی هر فرد بر اساس نقشی که در شیوه تولید ایفا می‌کند تعیین می‌شود؛ برای مثال، عضویت در طبقه کارگر یا بورژوازی.[۹]در نظام سرمایه‌داری، بورژوازی طبقه‌ای از مالکان وسایل تولید است که بر فرایند تولید کنترل دارند.[۱۰]مارکس الگویی را توصیف کرد که در آن، هر طبقه اجتماعی تا زمانی به گسترش نیروهای مولده ادامه می‌دهد که روابط تولید به مانعی برای پیشرفت بیشتر بدل شود.[۱۱]از دید مارکسیست‌ها، مبارزه طبقاتی — به‌منزله تنش بنیادی میان طبقات اجتماعی مختلف — عامل اصلی دگرگونی تاریخی و پیدایش شیوه‌های نوین تولید است.[۱۲]مارکس از آن‌رو که تحول اجتماعی را بر پایه شرایط مادی و عینی می‌دانست نه بر مفاهیم ذهنی یا انتزاعی، ماتریالیست تاریخی محسوب می‌شود و نه ایده‌آلیست.[۱۳]مفهوم زیربنا و روبنا در اندیشه ماتریالیستی مارکس، الگویی برای توضیح جامعه است که در آن شیوه تولید (زیربنا) شکل‌دهنده دیگر جنبه‌های زندگی اجتماعی مانند هنر، فرهنگ، علم و سایر پدیده‌ها (روبنا) تلقی می‌شود.[۱۴]

کلیت کتاب

ساختار فصل‌های کتاب ایگلتون ده نقد نظری بر مارکسیسم را بررسی می‌کند و برای هر یک، پاسخ متقابل خود را ارائه می‌دهد. او بحث را با این اعتراض آغاز می‌کند که در جوامع فراصنعتی، طبقه اجتماعی دیگر نقش محوری ندارد و در نتیجه نظریه طبقاتی مارکس کاربرد خود را از دست داده است. پاسخ ایگلتون آن است که مارکس پدیده‌هایی چون جهانی‌شدن را پیش‌بینی کرده بود و دگرگونی‌های اجتماعی از زمان او تاکنون، ماهیت بنیادی سرمایه‌داری را تغییر نداده‌اند. به باور ایگلتون، سرکوب جنبش کارگری مهم‌ترین عامل کاهش حمایت عمومی از مارکسیسم از میانه دهه ۱۹۷۰ به بعد بوده است.

ایگلتون جریان‌های متفاوت مارکسیسم را که ژوزف استالین (راست) و لئون تروتسکی (چپ) نمایندگی می‌کردند، با یکدیگر مقایسه می‌کند.

اعتراض دوم آن است که حکومت‌های مارکسیستی به کشتار جمعی، نقض آزادی‌ها و دیگر رنج‌ها انجامیده‌اند. ایگلتون در این فصل، شکل‌های متفاوتی از سوسیالیسم را در برابر دولت‌های کمونیستی شکست‌خورده قرار می‌دهد و ناکامی‌های کمونیسم را با بحران‌های نظام سرمایه‌داری مقایسه می‌کند. او در بحث از مارکس، وِلادیمیر لِنین و لِئون تِروتسکی، شرایطی را که برای موفقیت سوسیالیسم لازم می‌داند برمی‌شمارد: جمعیتی آگاه و تحصیل‌کرده، سطحی از رفاه اقتصادی از پیش موجود، و پشتیبانی بین‌المللی پس از انقلاب نخستین. به گفته او، سوسیالیسمی که از منابع مادی کافی برخوردار نباشد به رژیم‌هایی مانند روسیه استالینی می‌انجامد که هم از سوی مارکسیست‌های تروتسکیستی و هم سوسیالیست‌های آزادی‌خواه مورد انتقاد قرار گرفت. شکل جایگزین تولیدی که ایگلتون مطرح می‌کند «سوسیالیسم بازار» است؛ نظامی که در آن ابزار تولید در مالکیت اجتماعی قرار دارد، اما تعاونی‌های کارگری دموکراتیک در شرایط رقابت بازار فعالیت می‌کنند.

در فصل سوم، ایگلتون به رد این دیدگاه می‌پردازد که مارکسیسم بر باور به جبر تاریخی و پیش‌تعیین‌شدگی تغییر اجتماعی استوار است. از نظر مارکس، جوامع می‌توانند در مسیرهای گوناگونی تحول یابند؛ برای نمونه، سرمایه‌داری ممکن است دچار رکود شود یا به سوسیالیسم یا فاشیسم بینجامد؛ بنابراین، نظریه مارکس ذاتاً جبرگرایانه نیست.

کارل مارکس (۱۸۱۸–۱۸۸۳)

چهارمین انتقاد، این ادعاست که مارکسیسم مکتبی آرمان‌شهری است که با نادیده گرفتن «طبیعت انسان»، جهانی کامل و بی‌نقص را تصویر می‌کند. با این حال، مارکس خود نسبت به سوسیالیست‌های آرمان‌شهرگرا دیدگاهی تردیدآمیز داشت و هدفش ترسیم آینده‌ای ایدئال نبود. او ماده‌گرایی بود که در برابر ایده‌آلیسم قرار داشت و با اندیشه‌های لیبرالی و روشنگری در تعارض بود. به‌گفته ایگلتون، مارکس احتمالاً به وجود نوعی «طبیعت انسانی» باور داشت، اما بر این باور بود که تحقق سوسیالیسم نیازی به ایثارگری فردی ندارد، بلکه مستلزم دگرگونی ساختاری در نهادهای اجتماعی است. مارکس، که در عین حال فردگرا بود، یکنواختی را ویژگی نظام سرمایه‌داری می‌دانست و کمونیسم را تحقق آزادی فردی تلقی می‌کرد. او مفهوم برابری بورژوایی را بیش از حد انتزاعی می‌دانست و معتقد بود که این مفهوم، نابرابری‌های ذاتی سرمایه‌داری را پنهان می‌سازد.

فصل پنجم کتاب به این مسئله می‌پردازد که آیا مارکسیسم نوعی جبرگرایی اقتصادی است یا نه؛ یعنی نگرشی که همه ابعاد زندگی را در چارچوبی تنگ از اقتصاد تبیین می‌کند. ایگلتون توضیح می‌دهد که هرچند مارکسیست‌ها تاریخ را به‌مثابه روندی از تحول شیوه‌های تولید در نظر می‌گیرند، این دیدگاه در میان متفکران روشنگری مانند آدام اِسمیت نیز وجود داشت. مدل «زیربنا و روبنا» در اندیشه مارکس به‌گفته ایگلتون ذاتاً جبرگرایانه نیست، زیرا روبنا به‌طور کامل از زیربنا تعیین نمی‌شود و می‌تواند در مقابل، موجب دگرگونی زیربنا نیز بگردد. در مارکسیسم، هرچند مبارزه طبقاتی عامل حرکت تاریخ است، اما طبقه اجتماعی تنها یک جایگاه اقتصادی نیست، بلکه با سنت‌ها، ارزش‌ها و فرهنگ نیز پیوند دارد.

ششمین موضوع این است که آیا ماده‌گرایی مارکسیستی معنویت را رد می‌کند و آگاهی را صرفاً پدیده‌ای فیزیکی می‌انگارد. هرچند ماده‌گرایان پیشین انسان را صرفاً مجموعه‌ای از ماده می‌دانستند، ماده‌گرایی مارکس بر این اصل استوار بود که انسان موجودی فعال و دارای عاملیت است. دربرداشت ایگلتون از اندیشه مارکس، ذهن انسانی چیزی جدای از بدن نیست و معنویت و خودآگاهی نیز در تجربه‌های بدنی انسان ریشه دارند. ایگلتون نمونه‌هایی مانند کلیسا‌های «تولد دوباره» در آمریکا را برمی‌شمارد که می‌توانند هم بخشی از زیربنا و هم از روبنا به‌شمار آیند، و نیز جنبه‌هایی از زندگی مانند عشق را یادآور می‌شود که در هیچ‌یک از این دو مقوله نمی‌گنجند.

فصل هفتم کتاب بر پایه استدلالی ضدمارکسیستی سامان یافته است که می‌گوید تحرک اجتماعی در جوامع مدرن افزایش یافته و طبقات اجتماعی از زمان مارکس دگرگون شده‌اند، و از این رو ایدئولوژی مارکسیسم دیگر کارایی ندارد. ایگلتون اما بر این باور است که سرمایه‌داری معاصر تنها نابرابری‌های طبقاتی موجود را پنهان می‌کند. در مارکسیسم، «طبقه» نه به نگرش یا طرز فکر افراد، بلکه به نقش آنان در فرایند تولید اشاره دارد. پرولتاریا (طبقه کارگر) شامل تمامی کسانی است که اختیار اندکی بر نیروی کار خود دارند و ناگزیرند آن را در ازای دستمزدی برای افزایش سرمایه کارفرما بفروشند. ایگلتون استدلال می‌کند که اندیشه‌های مارکس در برابر دگرگونی‌های پس از روزگار او همچنان پایدار و سازگار باقی مانده‌اند. در زمان مارکس، زنانِ خدمتکارِ خانگی بزرگ‌ترین گروه پرولتاریا را تشکیل می‌دادند، اما او هم‌زمان رشد طبقه متوسطی از مدیران و کارگزاران اداری را نیز شناسایی کرده بود. به باور ایگلتون، کارمندان نیز می‌توانند بخشی از طبقه کارگر باشند و مفاهیمی چون فرهنگ، قومیت، هویت و گرایش جنسی در پیوندی نزدیک با طبقه اجتماعی قرار دارند.

اعتراض هشتم آن است که مارکسیست‌ها خواستار انقلابی خشونت‌آمیز به‌دست اقلیتی از مردم‌اند که جامعه‌ای نو را بنیان می‌نهند، و از این‌رو ضد دموکراسی و مخالف اصلاح‌طلبی به‌شمار می‌روند. ایگلتون می‌گوید برخی انقلاب‌ها، مانند انقلاب اکتبر، از اصلاحات جنبش حقوق مدنی آمریکا خشونت‌آمیزتر نبوده‌اند؛ او انقلاب را فرایندی طولانی‌مدت با علل ریشه‌دار می‌داند. وی با آن‌که می‌پذیرد مارکسیسم به خون‌ریزی‌های بسیاری انجامیده است، استدلال می‌کند که سرمایه‌داری نیز چنین بوده است و اندک‌اند مارکسیست‌های امروزی که از استالین یا مائو تسه‌تونگ دفاع کنند. به باور ایگلتون، انقلاب سوسیالیستی تنها زمانی رخ می‌دهد که طبقه کارگر بورژوازی را سرنگون سازد؛ این اقدامی دموکراتیک است، زیرا اکثریت جامعه از طبقه کارگر تشکیل شده‌اند. با آن‌که برخی کمونیست‌ها، که «چپ‌گرایان افراطی» نامیده می‌شوند، هرگونه دموکراسی پارلمانی و اصلاح‌طلبی را رد می‌کنند، گروهی دیگر از این ابزارها برای رسیدن به انقلاب بهره می‌گیرند. مارکس خود در گروه‌های اصلاح‌طلب چون سندیکاها فعالیت داشت و ممکن است باور داشته باشد که در برخی کشورها، تحقق سوسیالیسم از راهی مسالمت‌آمیز امکان‌پذیر است.

نهمین انتقاد آن است که مارکسیسم به برپایی دولتی اقتدارگرا و دیکتاتورمنش می‌انجامد. هرچند مارکس از «دیکتاتوری پرولتاریا» سخن می‌گفت، در زمان او واژه «دیکتاتوری» به معنای «حکومت اکثریت» بود. او نه اقتدارگرایی، بلکه «زوال تدریجی دولت» را مد نظر داشت: در جامعه کمونیستی، دیگر نیازی به دولت خشونت‌ورز برای حفظ وضع موجود نخواهد بود، هرچند نهادهای اداری مرکزی همچنان باقی می‌مانند. مارکسیست‌های معاصر نیز خواهان اداره دولتی اقتدارگرا نیستند، زیرا معتقدند تمرکز قدرت در نهادهای مالی خصوصی، تحقق سوسیالیسم از راه کنترل دولتی را ناممکن می‌سازد.

آخرین انتقاد این است که جنبش‌های رادیکال معاصر — از جمله محیط‌زیست‌گرایی، فمینیسم و جنبش رهایی همجنس‌گرایان — از مارکسیسم مستقل‌اند و آن را بی‌اعتبار کرده‌اند. ایگلتون می‌کوشد نشان دهد که مارکسیسم در شکل‌گیری هر یک از این جنبش‌ها سهمی داشته است. او می‌نویسد که بخشی از فرهنگ مارکسیستی مردسالار بوده است، اما مارکسیسم و فمینیسم در قالب «فمینیسم مارکسیستی» با یکدیگر درآمیخته‌اند. ملی‌گرایی آفریقایی از اندیشه‌های مارکسیستی تأثیر پذیرفت و بلشویک‌ها از حق تعیین سرنوشت ملت‌ها پشتیبانی کردند، هرچند مارکس در برخی موارد از امپریالیسم نیز حمایت کرده بود. در زمینه طبیعت‌گرایی، ایگلتون به دیدگاه مارکس دربارهٔ تعامل انسان و طبیعت می‌پردازد: تاریخ انسان بخشی از تاریخ طبیعی است، اما در نظام سرمایه‌داری، طبیعت صرفاً به‌عنوان منبعی برای بهره‌برداری اقتصادی نگریسته می‌شود.

تاریخ انتشار

کتاب در ۱۷ ژوئن ۲۰۱۱ با جلد سخت (شابک ‎۹۷۸۰۳۰۰۱۸۱۵۳۱) و در سال ۲۰۱۲ با جلد شومیز منتشر شد. در سال ۲۰۱۸، به مناسبت دویستمین سالگرد تولد مارکس، ویراست دوم آن همراه با دیباچه‌ای تازه (شابک ‎۹۷۸۰۳۰۰۲۳۱۰۶۹) و نسخه‌ای صوتی با خوانش راجِر کِلارک عرضه گردید. ‏[۱۵]مجله کامِنویل نیز گزیده‌ای از نسخه اصلی کتاب را منتشر کرد. ‏[۱۶]

در طول دوران فعالیت خود، ایگلتون همواره کوشیده است میان آثار تخصصی و آثاری که برای عموم نوشته می‌شوند، تناوب برقرار کند؛ ‏[۱۷]کتاب چرا حق با مارکس بود در زمره آثار دسته دوم (برای عامه) قرار می‌گیرد. ‏[۱۸]او اظهار کرده بود که زمان تاریخی برای انتشار این اثر مناسب بوده است. ‏[۱۹]ایگلتون حملات ۱۱ سپتامبر و بحران مالی ۲۰۰۸ را رویدادهایی می‌دانست که باعث شدند سرمایه‌داری در زندگی روزمره آشکارتر به نظر آید. ‏[۱۹]در حالی که مارکسیسم به‌سبب شکست‌های اتحاد جماهیر شوروی و چین معاصر از رونق افتاده بود، این بحران‌ها به احیای دوباره اندیشه‌های مارکسیستی انجامیدند‏[۲۰]و زمینه را برای انتشار آثاری همچون چرا سوسیالیسم نه؟ اثر جِرالد کوهِن (۲۰۰۹)‏[۲۱]و فرضیه کمونیستی اثر آلِن بَدیو (۲۰۱۰)‏[۲۲]فراهم کردند.

ایگلتون انگیزه خود را در نگارش این کتاب «احساس تداوم اهمیت مارکس در جهانی که او در آن ظاهراً منسوخ به نظر می‌رسد» توصیف کرده است. ‏[الف]وی به جنبه بلاغیِ دفاع از مارکسیسم در برابر انتقادهای عامیانه‌ای چون «بی‌ربط بودن، اهانت‌آمیز بودن، اقتدارگرایی یا واپس‌گرایی» علاقه‌مند بود، و باور داشت دیدگاه‌های مارکس به‌گونه‌ای «فوق‌العاده کاریکاتورگونه» تحریف شده‌اند. ‏[۱۹]او در یکی از سخنرانی‌های خود نقل کرد که خواننده‌ای در نامه‌ای پرسیده بود چرا عنوان کتاب به‌صورت مضارع، یعنی چرا مارکس برحق است، نیامده و پاسخ داده بود: «خب، او در واقع مرده است.» ‏[۲۴]

ایگلتون که از خانواده‌ای کاتولیک و ایرلندی است، ‏[۲۵]فصل ششم کتاب را از مهم‌ترین بخش‌های آن می‌دانست. او در این فصل، با طرح این استدلال که معنویت با جهان مادی پیوند دارد و از این طریق می‌توان دربارهٔ «روابط انسانی، واقعیت‌های تاریخی، عدالت» و موضوعات دیگر سخن گفت، ‏[ب]پیوندهایی میان الهیات کاتولیکی و مفهوم زیربنا و روبنای مارکس برقرار می‌کند.[۱۷]

بازخورد

این کتاب در ژوئن ۲۰۱۱ به‌مدت دو هفته در فهرست ده کتاب غیرداستانی پرفروش مجله مکلینز کانادا قرار داشت.[۲۶][۲۷]در سال ۲۰۱۶ نیز در شهر کلگِری در رده آثار غیرداستانی پرفروش جای گرفت.[۲۸]

بازخورد منتقدین

نشریه‌های سوشال آلتِرنِتیو، پابلیشِرز ویکلی، سایِنس اَند سوسایتی و ویکِند آسترِلی‌یِن همگی بر این باور بودند که این کتاب ارزش معاصر مارکسیسم را اثبات کرده است.[۲۹]کاویش چِتی (در نوشته‌هایی برای روزنامه‌های کِیپ آرگوس و دِیلی نیوز) آن را «اثری همچنان ضروری در تلاشی تازه برای بازگرداندن اعتبار مارکس» توصیف کرد، هرچند به جنبه‌هایی از آن نیز انتقاد داشت.[۳۰]نشریه اِکونومیک اَند پولیتیکال ویکلی بر این نظر بود که ایگلتون در اصلاح «برداشت‌های عامیانه و نادرست» از مارکسیسم موفق بوده است؛ سوشال سایِنتیست نیز دیدگاهی مشابه داشت.[۳۱]منتقدان مخالف شامل نشریه اَکتوالیداد اِکونومیکا، تریسترام هانت از روزنامه گاردیَن و دی امریکن کُنسِروِتیو بودند؛ دومی کتاب را اثری دانست که در توضیح روشن باورهای مارکس و بیان دلایل قانع‌کننده آن‌ها ناکام مانده است.[۳۲]نشریه چویس ریویوز کتاب را به‌عنوان اثری مقدماتی توصیه کرد و اِستودیوز دِ آسیا ی افریکا آن را چارچوبی سودمند برای تأمل دربارهٔ آینده انقلاب ۲۰۱۱ مصر دانست.[۳۳]

شیوه نوشتار

نشریات ساینس اند سوسایتی، پابلیشرز ویکلی و آیریش تایمز همگی کتاب را به سبب شوخ‌طبعی و ظرافت زبانی‌اش ستوده‌اند.[۳۴]مجله تایمز هایِر اِجوکِیشِن از «جسارت بی‌خطا، اغراق‌های تکان‌دهنده و شوخی‌های انفجاری» ایگلتون تمجید کرده است، و روزنامه دی اِیج شور و سرزندگی زبانی او را با سبک جورج بِرنارد شاو مقایسه کرده است.[۳۵]نشریه اِکونومیک اَند پولیتیکال ویکلی نثر اثر را در عین حال «بسیار سرگرم‌کننده» دانسته، اما یادآور شده است که ممکن است برای خوانندگانی که با نویسنده آشنایی ندارند، تا حدی گیج‌کننده باشد.[۳۶]در مقابل، منتقدانی از جمله روزنامه آسترِلی‌یِن، نشریه لیبِرتاریَن پِیپِرز و کَویش چِتی شوخ‌طبعی ایگلتون را ناکافی دانسته‌اند؛ هانت نیز بر این باور بوده که خلاقیت و جسارت سنت مارکسیستی در اثر او غایب است.[۳۷]

نشریه سوشال ساینتیست و روزنامه آیریش تایمز نثر کتاب را روان و قابل‌فهم دانستند[۳۸]و آن را سرشار از آنچه ساندِی هِرالد «شور و شتاب خاص ایگلتون» خوانده، توصیف کردند؛ عاملی که اثر را به اندازه دیگر نوشته‌های او «خواندنی و برانگیزاننده» ساخته است.[۳۹]با این حال، نشریه کریستیَن سِنتری بر این باور بود که جلوه‌گری‌های زبانی ایگلتون گاه از استحکام استدلال اصلی او می‌کاهد.[۴۰]روزنامه فایننشال تایمز نیز به‌طور مشابه داوری کرد که اشارات فرهنگی ایگلتون گاهی بیش از اندازه می‌کوشند تا به خواننده عام نزدیک شوند.[۱۸]مجله اکتوالیداد اکونومیکا نیز نثر کتاب را از نظر ادبی فروتر از نثر خودِ مارکس ارزیابی کرد.[۴۱]

نشریات کامِنتری، فرست تینگز و تایمز هایر اجوکیشن کتاب را به دلیل آنچه ضعف در استدلال می‌دانستند، مورد انتقاد قرار دادند. نشریه اخیر، ایگلتون را متهم کرد که «بیش از آنکه استدلال کند، صرفاً ادعا می‌کند».[۴۲]به گفته نیو ریپابلیک، این کتاب در عمل «دفاعیه‌ای از مارکس» است، هرچند ایگلتون برخلاف آن تأکید می‌کند.[۴۳]فایننشال تایمز با نگاهی اندکی مثبت‌تر، در میان قیاس‌های «گیج‌کننده»، «بینش‌های تخیلی لذت‌بخش» یافت.[۱۸]امریکن کنسروتیو تحلیل نظری ایگلتون را بهتر از تحلیل تاریخی او دانست، اما استدلال‌های او را «اغلب ابتدایی و گاه سطحی» توصیف کرد؛ نتیجه‌ای که با دیدگاه نشریه سیمپلوک همسو بود که مواضع «قاطع» ایگلتون را فاقد اصالت دانست.[۴۴]در مقابل، نقدی در کریستین سنتری نتیجه گرفت که استدلال‌های ایگلتون «قانع‌کننده» اند.[۴۰]

موضوع اثر

منتقدان به موضوعاتی اشاره کردند که در کتاب یا حذف شده یا به‌طور ناکافی بررسی شده‌اند، از جمله اقتصاد مارکسی (مانند نظریه ارزش کار)،[۴۵]بحران مالی ۲۰۰۸[۴۶]و پسامارکسیسم.[۴۷]دو منتقد، تعریف‌های ایگلتون از مفاهیم و داده‌های آماری پشتیبان را ناکافی دانستند.[۴۸]نظریه ارزش اضافی مارکس، که ایگلتون در کتاب توضیح می‌دهد، از سوی نشریات لیبرتارین پیپرز و اکتوالیداد اکونومیکا «بی‌اعتبار» توصیف شد. تایمز لیتریری ساپلمنت پرسید چرا انسان‌شناسی فلسفی ایگلتون بر آثار نخستین مارکس تکیه دارد.[۴۹]امریکن کانسروتیو و اوئن هدرلی در گاردین معتقد بودند که ده اعتراض اصلی کتاب، مغالطه پهلوان‌پنبه نیستند، در حالی‌که لیبرتارین پیپرز و فایننشال تایمز آنها را گزینشی و خودسرانه ارزیابی کردند.[۵۰]آسترِلی‌یِن پیشنهاد کرد که ایگلتون بهتر بود با منتقدی «چالش‌گر و سرسخت» وارد گفت‌وگو شود.[۵۱]

منتقدان از دفاع ایگلتون از اتحاد شوروی پیش از استالین و دیگر دولت‌های کمونیستی نیز انتقاد کردند.[۵۲]آیریش تایمز و ویکند آسترلی‌ین این بخش را ضعیف‌ترین قسمت کتاب دانستند و باور داشتند که آن دولت‌ها شایسته ستایش نیستند.[۵۳]ساینس اند سوسایتی اشاره کوتاه ایگلتون به چین را «به‌شدت ناکافی» توصیف کرد و کامنتری تمجید او از نظام مراقبت کودک در آلمان شرقی را از نمونه‌های چندگانه «دفاع‌های عجیب» از دولت‌های مارکسیستی برشمرد.[۵۴]در پاسخ به ایگلتون — که مدعی شده بود اروپای شرقی و چین مائوییستی با کمونیسم از فئودالیسم گذر کردند — آیریش تایمز نوشت که دولت‌های ایالات متحده در شرق آسیا همان کار را «با هزینه‌ای به‌مراتب کمتر» انجام دادند، همچنان‌که بریتانیا نیز با قوانین زمین در ایرلند چنین کرد.[۵۵]هِدرلی برخلاف جریان غالب، استدلال ایگلتون دربارهٔ شوروی را «قانع‌کننده» یافت، در حالی‌که ری‌تینکینگ مارکسیسم از جناح چپ او را نقد کرد که «در چارچوب بازار محصور مانده» و سوسیالیسم بازار را بدیلی برای استالینیسم دانسته است.[۵۶]

چندین نقد، ادعاهای اقتصادی ایگلتون و تفسیر او از دیدگاه‌های مارکس را محل ایراد دانستند. هم هانت و هم اکتوالیداد اکونومیکا آمار ایگلتون مبنی بر اینکه «یک‌سوم کودکان بریتانیا در فقر زندگی می‌کنند» را زیر سؤال بردند.[۵۷]لیبرتارین پیپرز انتقاد کرد که ایگلتون مداخله‌گرایی دولتی را با اقتصاد لِسه فِر خلط کرده و آیریش تایمز نوشت او با این ادعا که می‌توان هم قیمت و هم مقدار کالاها را ثابت نگه داشت، «قاعده‌ای بنیادی در اقتصاد» را نقض کرده است.[۵۸]شماری از منتقدان استدلال کردند که مارکس و انگلس، برخلاف تصویر ایگلتون، کمونیسم را مستلزم دگرگونی در طبیعت انسان می‌دانستند.[۵۹]دیگران نیز بر این باور بودند که ایگلتون حمایت مارکس از اصلاحات، محیط زیست‌گرایی و دین را بیش از حد بزرگ جلوه داده است.[۶۰]

بخش‌های مربوط به ماتریالیسم در کتاب از نظر برخی منتقدان نقطه قوت اثر بود. نشریه سوشال ساینتیست این بخش را ستود و هانت نیز پوشش ایگلتون از مباحث دموکراسی، اراده آزاد و مدرنیته را تحسین کرد.[۶۱]تایمز لیتریری ساپلمنت نوشت که فصل‌های سوم تا ششم به‌سبب زبان ساده و سودمندی برای تاریخ‌پژوهان و تصویری از مارکسیسم هم‌راستا با دیگر آثار ایگلتون، تا حدی کاستی‌های کتاب را جبران می‌کنند.[۶۲]آیریش تایمز فصل ششم را «روشنگرانه‌ترین بخش کتاب» خواند.[۵۵]در نقطه مقابل، تایمز هایر اجوکیشن معتقد بود که ایگلتون اهمیت بیش از اندازه‌ای به ماتریالیسم داده است؛ موضوعی که از زمان لودویگ ویتگنشتاین تنها برای «مارکسیست‌های الهیاتی» جذاب باقی مانده است.[۶۳]

یادداشت‌ها

  1. ↑ به نقل از نسخه اسپانیایی: «احساس تداوم اهمیت و روزآمدی مارکس در جهانی که او در آن ظاهراً از مُد افتاده به نظر می‌رسد».[۲۳]
  2. ↑ به نقل از نسخه اسپانیایی: «معنویت در واقع شیوه‌ای دیگر برای سخن گفتن از روابط انسانی، واقعیت‌های تاریخی، عدالت و مانند آن است».[۱۷]

یادکردها

  1. 1 2 Jacobs (2011), p. 21.
  2. ↑ Smith (2013).
  3. ↑ Wroe (2002).
  4. ↑ Lancaster University (2021).
  5. ↑ Bottomore (1991), p. 298.
  6. ↑ Harvey (2010), p. 171.
  7. ↑ Sewell & Woods (2015).
  8. ↑ Bottomore (۱۹۹۱)، ص. ۱۹۱; Sewell و Woods (۲۰۱۵).
  9. ↑ Eagleton (2018), p. 161.
  10. ↑ Bottomore (1991), p. 56.
  11. ↑ Eagleton (2018), p. 37.
  12. ↑ Bottomore (1991), p. 85.
  13. ↑ Bottomore (1991), pp. 238, 247.
  14. ↑ Eagleton (2018), p. 148.
  15. ↑ Quinn (2018).
  16. ↑ Eagleton (2011a).
  17. 1 2 3 Diente (2014), p. 270.
  18. 1 2 3 Wheen (2011).
  19. 1 2 3 Yale Books (2012).
  20. ↑ Gray (2011); Wolff (2018).
  21. ↑ Casey (2016), p. 331.
  22. ↑ Jeffries (2012).
  23. ↑ Diente (2014), p. 269.
  24. ↑ Institute of Art and Ideas (2012).
  25. ↑ Macintyre (2011)، ص. ۲۲; de Quirós (2014)، ص. ۱۰۲.
  26. ↑ Maclean's (2011a), p. 76.
  27. ↑ Maclean's (2011b), p. 80.
  28. ↑ Calgary Herald (2016), p. G.11.
  29. ↑ Archer (2013)، ص. ۵۸; Publishers Weekly (2016); Foley (2013); Rundle (2011).
  30. ↑ Chetty (2011a); Chetty (2011b)، ص. ۱۱.
  31. ↑ Dubhashi (2011)، ص. ۳۶; Singh (2013)، ص. ۱۰۸.
  32. ↑ de Quirós (2014)، ص. ۱۰۲; Goldman (2011)، ص. ۴۷; Hunt (2011).
  33. ↑ Miller (2011)، ص. ۳۵۲; Reyes (2014)، ص. ۵۲۸.
  34. ↑ Foley (2013)، ص. ۲۶۰; Miller (2011)، ص. ۳۵۲; Publishers Weekly (2016); Barry (2011).
  35. ↑ Inglis (2011)، ص. ۵۰; Macintyre (2011)، ص. ۲۲.
  36. ↑ Dubhashi (2011), p. 36.
  37. ↑ Chetty (2011a); Bahnisch (2011)، ص. ۲۲; Hunt (2011); Brown (2011).
  38. ↑ Singh (2013)، ص. ۱۰۸; Barry (2011).
  39. ↑ McDowell (2012), p. 55.
  40. 1 2 O'Brien (2011), p. 44.
  41. ↑ de Quirós (2014), p. 102.
  42. ↑ Williamson (2011); Jacobs (2011)، ص. ۲۴; Inglis (2011)، ص. ۵۰.
  43. ↑ Gray (2011).
  44. ↑ Goldman (2011)، ص. ۴۷; Goldstein (2015)، ص. ۴۰۳.
  45. ↑ Wheen (2011); Dubhashi (2011)، ص. ۳۶; Hatherley (2011).
  46. ↑ Goldman (2011)، ص. ۴۸; Williamson (2011).
  47. ↑ Goldstein (2015)، ص. ۴۰۴; Inglis (2011)، ص. ۵۰.
  48. ↑ Singh (2013)، ص. ۱۰۸; Brown (2011).
  49. ↑ Brown (2011); de Quirós (2014)، ص. ۱۰۲; Tooze (2011).
  50. ↑ Goldman (2011)، ص. ۴۷; Hatherley (2011); Wheen (2011); Brown (2011).
  51. ↑ Bahnisch (2011), p. 22.
  52. ↑ Goldman (2011)، ص. ۴۷; Tooze (2011); Mayer (2018)، ص. ۱۱.
  53. ↑ Rundle (2011)، ص. ۲۵; Barry (2011).
  54. ↑ Foley (2013)، ص. ۲۶۰; Williamson (2011).
  55. 1 2 Barry (2011).
  56. ↑ Hatherley (2011); Bergfeld (2014)، صص. ۶۰۱–۶۰۳.
  57. ↑ de Quirós (2014)، ص. ۱۰۲; Hunt (2011).
  58. ↑ Brown (2011); Barry (2011).
  59. ↑ de Quirós (2014)، ص. ۱۰۲; Hunt (2011); Goldman (2011)، ص. ۴۹.
  60. ↑ Gray (2011); Publishers Weekly (2016); Foley (2013)، ص. ۲۶۱; Mayer (2018)، ص. ۸.
  61. ↑ Singh (2013)، ص. ۱۰۸; Hunt (2011).
  62. ↑ Tooze (2011).
  63. ↑ Inglis (2011), p. 50.

منبع‌شناسی

کتب

  • Bottomore, Thomas (1991). A Dictionary of Marxist Thought (2nd ed.). John Wiley & Sons. ISBN 978-0-631-16481-4.
  • Eagleton, Terry (2018). Why Marx Was Right (2nd ed.). Yale University Press. ISBN 978-0-300-23106-9.
  • Harvey, David (2010). A Companion to Marx's Capital (1st ed.). Verso Books. ISBN 978-1-84467-359-9.
  • Sewell, Rob; Woods, Alan (2015). "Glossary". What Is Marxism? (2nd ed.). Wellred Books. ISBN 978-1-900007-57-3.
  • Smith, James (2013). "The Context of the British Christian Left". Terry Eagleton. Key Contemporary Thinkers. John Wiley & Sons. ISBN 978-0-7456-5795-0.
  • Archer, Jeff (2013). "Why Marx Was Right (Review)". Social Alternative. 32 (1): 58. ISSN 0155-0306. ProQuest 1447238558.
  • Bergfeld, Mark (2014). "Why Marx Was Right (Review)". Rethinking Marxism. 26 (24): 601–603. doi:10.1080/08935696.2014.947767. ISSN 0893-5696. S2CID 144483763.
  • Brown, Morgan Alexander (2011). "Review of Eagleton's Why Marx Was Right". Libertarian Papers. 3 (11). ISSN 1947-6949. ProQuest 1221520760.
  • Casey, Gerard (2016). "The End of Socialism (Review)". The Review of Austrian Economics. 29 (3): 331–335. doi:10.1007/s11138-015-0299-7. ISSN 0889-3047. S2CID 151186807. ProQuest 1811034714.
  • Diente, Pablo Martínez (2014). "Encuentro con Terry Eagleton: la perenne urgencia del ingenio" [Wit's Perennial Urgency: an Encounter with Terry Eagleton]. RILCE: Revista de Filología Hispánica (به اسپانیایی). 30 (1): 268–286. doi:10.15581/008.30.339. hdl:10171/37004. ISSN 0213-2370. S2CID 252976123. ProQuest 1628380498.
  • Dubhashi, Devdatt (2011). "Correcting Popular Misconceptions of Marx". Economic and Political Weekly. 46 (48): 35–36. ISSN 0012-9976. JSTOR 41319431.
  • Foley, Barbara (2013). "Why Marx Was Right (Review)". Science & Society. 77 (2): 259–261. ISSN 0036-8237. JSTOR 24584641.
  • Goldstein, Philip (2015). "Why Marx Was Right (Review)". Symploke. 22 (1/2): 402–404. ISSN 1069-0697. ProQuest 1650876484.
  • Jacobs, Alan (2011). "A Prophet Wrongly Honored". First Things (214): 21–26. ISSN 1047-5141. ProQuest 867852180.
  • Reyes, José Carlos Castañeda (2014). "'El Islam [No Ha Sido] la Solución'. Egipto Bajo el Gobierno de los Hermanos Musulmanes (2012–2013)" ['Islam [Has Not Been] the Solution'. Egypt Under the Rule of the Muslim Brotherhood (2012–2013)]. Estudios de Asia y Africa (به اسپانیایی). 49 (2): 528. ISSN 0185-0164. ProQuest 2427053281.
  • Singh, Paramjit (2013). "Why Marx Was Right (Review)". Social Scientist. 41 (7/8): 105–108. ISSN 0970-0293. JSTOR 23610491.
  • "Why Marx Was Right (Review)". Publishers Weekly. 28 March 2016. Retrieved 8 August 2021.

دیگر منابع

پیوند به بیرون