حکایت دارا و گلهبان

حکایت دارا و گلّهبان یا حکایت در شناختن دوست و دشمن را، یک داستان منظوم کوتاه، از باب نخست بوستان سعدی است. در داستان یادشده پادشاهی که دارا (داریوش) نام دارد، لشکر خودش را بهقصد شکار تَرک میکند و در مسیر گلهبان اسبهای پادشاه او را میبیند، و برای ابراز احترام بهسویش میدود. دارا، گلهبان را نشناخته، بهتصور اینکه دشمنی است، تیری را بهسمتش نشانه میگیرد. گلهبان بهموقع میتواند پادشاه را از هویتش آگاه کند. دارا وی را سرزنش میکند که چرا اینگونه به پیشواز آمده، گلهبان پاسخ میدهد که در گذشته شاه چندینبار او را دیده و دربارهٔ وضعیت اسبان و کیفیت چراگاه سئوال کرده، و در ادامه از اینکه او را نشناخته ابراز شگفتی میکند. پس از آن دارا را نصحیت میکند که درتشخیص دوستان و دشمنانش بیشتر دقت کند، تا به فرمانرواییاش بر ایران و توران لطمه وارد نشود.[۱][۲]
در فهم سنتی ایرانیان از تاریخ پیش از ساسانیان، که مطالب تاریخی آن محدود بوده و آمیختگی شدیدی با اسطوره و حماسه داشته و در آثاری چون بندهشن، تاریخ طبری و شاهنامه بروز پیداکرده، دو حاکم پایانی از دودمان اسطورهای کیانی را با نام دارا میشناختند. اولی را که دارای اکبر یا داراب بوده شاهنشاهی نیرومند و جهانگشای درنظر میگرفتند؛ بهنظر میآید که این دارا، بازتاب خاطرهٔ تاریخی ایرانیان، از حکومت داریوش بزرگ باشد. دومین دارا را، دارای اصغر یا دارا بن دارا مینامیدند که مغلوب اسکندر شد و همان داریوش سوم است.[۳] اینکه در شعر سعدی کدام دارا مورد نظر بوده مشخص نیست؛ خلیل خطیب رهبر حدسزده که شاید دارای اکبر یا داریوش بزرگ باشد.[۱]
حکایت دارا و گلهبان، تنها شعر سعدی است که در آن یکبار نام ایران بهکاررفته است. سبب این کاربرد حداقلی نام ایران در آثار سعدی، از این مسئله میتواند متأثر باشد که برخلاف شاهنامهٔ فردوسی و دیگر آثار حماسی ملی فارسیزبان که حول محور دغدغههای هویتی شکل گرفتهاند، نوشتههای سعدی اصولاً پیرامون مسائل اخلاقی هستند، و حتی زمانیکه در آنها، به شخصیتهای اسطورهای و تاریخی ایرانی پرداخته میشود، این تنها بهانهای برای طرح مسائل اخلاقی است. از سوی دیگر سعدی در آثارش چهاردهبار اصطلاح عجم را بهکاربرده، از این واژه که ریشه در فرهنگ عربی دارد بهعنوان برابری برای دو واژهٔ ایران و ایرانی در ادبیات فارسی بهدفعات استفادهشده است.[۴][۵] در برابر تأکید سعدی بر بهکاربردن واژهٔ عجم در آثار خود، مجد همگر که همشهری و همپیشهٔ معاصر اوست، توازن بیشتری در اشعارش دارد و ششبار ایران، یکبار ایرانی و هشتبار عجم بهکاربرده است.[۶]
متن شعر
کلیت این شعر در تصحیحهای محمدعلی فروغی، محمدعلی ناصح و غلامحسین یوسفی یکی است و اختلاف اندکی بین این سه تصحیح وجود دارد. ناصح در مصراع دوم از بیت نهم «نشاید» آورده ولی دو تصحیح دیگر «نباید» ثبت کردهاند. در تصحیح یوسفی، مصراع دوم از بیت پانزدهم «داری» و دو تصحیح دیگر «باری» آمده است.[۱][۲] با ذکر این اختلافات، متن شعر برپایهٔ تصحیح یوسفی چنین است:[۷]
ز لشکر جدا ماند روز شکار
دوان آمدش گلّهبانی بهپیش
بهدل گفت دارای فرخنده کیش
مگر دشمن است این که آمد بهجنگ
ز دورش بدوزم بهتیرِ خدنگ
کمانِ کیانی بهزه راست کرد
بهیکدم وجودش عدم خواست کرد
بهگفت: ای خداوند ایران و تور
که چشم بد از روزگار تو دور
من آنم که اسبانِ شَه پرورم
بهخدمت بدین مَرغزار اندرم
مَلِک را دلِ رفته آمد بهجای
بهخندید و گفت: ای نکوهیده رای
تو را یاوری کرد فرخ سروش
وگرنه زه آورده بودم بهگوش
نگهبان مَرْعیٰ بهخندید و گفت:
نصیحت ز مُنْعِم نباید نهفت
نه تدبیر محمود و رای نکوست
که دشمن نداند شَهَنْشَه ز دوست
چنان است در مهتری شرطِ زیست
که هر کهتری را بدانی که کیست
مرا بارها در حَضَر دیدهای
ز خَیل و چراگاه پرسیدهای
کنونت بهمهر آمدم پیشباز
نمیدانیَم از بداندیش باز
توانم من ای نامور شهریار
که اسبی برون آورم از صدهزار
مرا گلّهبانی بهعقل است و رای
تو هم گلّهٔ خویش داری، بهپای
در آن تخت و مُلک از خَلَل غم بُوَد
که تدبیر شاه از شبان کم بُوَد
منابع
- 1 2 3 شیرازی، سعدی (۱۳۸۳). گزینهٔ بوستان سعدی. به کوشش محمدعلی ناصح. شرح دشواریها از خلیل خطیب رهبر. تهران: انتشارات صفی علیشاه. ص. ۱۶ و ۱۷.
- 1 2 شیرازی، سعدی (۱۳۷۲). بوستان سعدی. به کوشش محمدعلی فروغی. تهران: انتشارات ققنوس. ص. ۲۳۰ و ۲۳۱.
- ↑ بلعمی، ابوعلی محمد (۱۳۹۹). تاریخ بلعمی. به کوشش محمدتقی بهار. با مقدمهٔ محمدپروین گنابادی. تهران: انتشارات زوّار. ص. ۴۸۶ و ۴۸۷.
- ↑ اشرف، احمد (۱۴۰۱). هویت ایرانی؛ از دوران باستان تا پایان پهلوی، بههمراه دو مقاله از: گراردو نیولی و شاپور شهبازی. ترجمهٔ حمید احمدی. تهران: نشر نی. ص. ۱۰۸ تا ۱۲۳.
- ↑ جستوجوی واژهٔ عجم در آثار سعدی از طریق تارنمای گنجور.
- ↑ دیوان اشعار مجد همگر در تارنمای گنجور.
- ↑ شیرازی، سعدی (۱۳۵۹). بوستان سعدی (سعدینامه). به کوشش غلامحسین یوسفی. تهران: انتشارات انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی. ص. ۲۵ و ۲۶.
