| فهرستِ ارسالالمثلها و مثلهای دیوانِ حافظ |
| ردیف |
ابیات |
کاربرد |
| ۱ |
| الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها | | که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها |
| چو عاشق میشدم گفتم که بُردم گوهر مقصود | | ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد |
| چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود | | غلط کردم که این توفان به صد گوهر نمیارزد |
| تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول | | آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل |
| آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت | | چهره خندان شمع آفت پروانه شد |
|
بیان سختیها و دشواریهای راه عشق یا هر خواستهای[۴][۵][۶] |
| ۲ |
| به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید | | که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها |
| تا خرقه به خون دل پیمانه نشوئی | | با پیر مغان بر سر پیمان نتوان بود |
| چو پیر سالک عشقت به می حواله کند | | بنوش و منتظر رحمت خدا میباش |
|
بیان سرپیچی نکردن از دستورهای مرشدان و خردمندان[۴] |
| ۳ |
| شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل | | کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها |
|
ناآگاهی و بیخبری انسان رنج نکشیده از حال انسانی که در رنج و سختی است.[۷][۸] |
| ۴ |
| همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر | | نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها |
|
اگر همه از رازی خبردار شوند، دیگر آن موضوع یک راز نیست.[۹][۱۰] |
| ۵ |
| صلاح کار کجا و من خراب کجا | | ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا |
| چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را | | سماع وعظ کجا نغمهٔ رباب کجا |
| ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد | | چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا |
|
بیان تفاوت آشکار بین دو موضوع[۱۱][۱۲][۱۳][۱۴] |
| ۶ |
| مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است | | کجا همیروی ای دل بدین شتاب کجا |
|
بیان اینکه انسان نباید خطرها را فراموش کند و فریب ظاهر و مادیات دنیا را بخورد.[۱۵] |
| ۷ |
| فغان کاین لولیان شوخ شیرینکار شهرآشوب | | چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را |
|
دربارهٔ از دست دادن صبر[۱۶] |
| ۸ |
| ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است | | به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را |
| دلفریبان نباتی همه زیور بستند | | دلبر ماست که با حسن خداداد آمد |
|
بیان زیبایی طبیعی چیزها بدون اینکه نیاز به آرایش داشته باشند.[۱۷][۱۸] |
| ۹ |
| من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم | | که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را |
| من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم | | که عنان دل شیدا به لب شیرین داد |
|
بیان از راه بهدر شدن به واسطهٔ جذابیت بالای چیزی.[۱۹] |
| ۱۰ |
| اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم | | جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را |
| قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست | | بوسهای چند برآمیز به دشنامی چند |
| حاشا که من از جور و جفای تو بنالم | | بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت |
| دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد | | من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد |
|
بیان اینکه در راه عشق میبایست سختیهای مسیر و بیمهریهای معشوق را تحمل کرد.[۲۰][۲۱][۲۲][۲۳] |
| ۱۱ |
| حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو | | که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را |
| گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن | | که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد |
| وجود ما معماییست حافظ | | که تحقیقش فسون است و فسانه |
| ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان | | کدام محرم دل ره در این حرم دارد |
| ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب | | نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد |
|
بیخبری انسان از اسرار هستی و آفرینش[۲۴][۲۵][۲۶] |
| ۱۲ |
| به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر | | به بند و دام نگیرند مرغ دانا را |
|
اشاره به بهدست آوردن دل خردمندان و سایرین با خوشرویی و مهربانی.[۲۴][۲۷][۲۸][۲۹] |
| ۱۳ |
| مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش | | لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش |
| دین و دل بردند و قصد جان کنند | | الغیاث از جور خوبان الغیاث |
| دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد | | تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد |
|
بیان اینکه انسانهای زیبا و لزوماً وفادار و مهربان نیستند.[۳۰][۳۱][۳۲] |
| ۱۴ |
| دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را | | دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا |
| دوستان در پرده میگویم سخن | | گفته خواهد شد به دستان نیز هم |
| گر رود از پی خوبان دل من معذور است | | درد دارد چه کند کز پی درمان نرود |
| فاش میگویم و از گفته خود دلشادم | | بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم |
|
عاشق واقعی توانایی پنهان کردن راز درونی را ندارد.[۳۳][۳۴][۳۵] |
| ۱۵ |
| کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز | | باشد که بازبینم دیدار آشنا را |
|
در بیان اینکه در سختی و رنج نیز باز هم انسان شوق دیدن معشوق را دارد.[۳۳] |
| ۱۶ |
| آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است | | با دوستان مروت با دشمنان مدارا |
|
کسی که با دشمنانش هم مدارا میکند، زندگی آسودهای خواهد داشت.[۳۶][۳۷][۳۸] |
| ۱۷ |
| راز درون پرده ز رندان مست پرس | | کاین حال نیست زاهد عالی مقام را |
| مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز | | ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست |
| حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ | | اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد |
|
افرادی که تظاهر به پارسایی میکنند از اسرار طریقت آگااهی نخواهند داشت و فقط پرهیزگاران واقعی به آن دست مییابند.[۳۹][۴۰][۴۱] |
| ۱۸ |
| عنقا شکار کس نشود دام بازچین | | کان جا همیشه باد به دست است دام را |
| برو این دام بر مرغی دگر نه | | که عنقا را بلند است آشیانه |
|
وقتی برای رسیدن به هدفهای عالی از روشهای مبتدی و ساده استفاده شود و نتیجهای ندهد.[۳۹][۴۲][۴۳][۴۴] |
| ۱۹ |
| ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش | | پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را |
| به طهارت گذران منزل پیری و مکن | | خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده |
| چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی | | رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی |
|
دربارهٔ شخصی که در پیری هم مانند جوانان رفتار میکند.[۴۵][۴۶][۴۷] |
| ۲۰ |
| یار مردان خدا باش که در کشتی نوح | | هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را |
|
همنشینی با انسانهای با ایمان و باخدا موجب امنیت و آرامش است.[۴۵][۴۸] |
| ۲۱ |
| برو از خانهٔ گردون به در و نان مطلب | | کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را |
| ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون | | نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا |
|
این جهان فانی است و حضور ما در این دنیا موقت است.[۴۹][۵۰][۵۱] |
| ۲۲ |
| هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است | | گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را |
|
انسان نباید برای به دست آوردن مال دنیا طمع کند زیرا نهایت همهٔ انسانها خاک است.[۴۹] |
| ۲۳ |
| حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی | | دام تزویر مکن چون دگران قرآن را |
| ز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیح | | که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی |
|
فریب ندادن مردم با تظاهر به دینداری.[۵۲][۵۳] |
| ۲۴ |
| ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم | | ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما |
| آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت | | کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت |
|
افراد گناهکار هم اگر دلشان پاک و صادق باشد، تا حدودی به اسرار هستی میرسند.[۵۴] |
| ۲۵ |
| هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق | | ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما |
| از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر | | یادگاری که در این گنبد دوار بماند |
|
انسان عاشق به واسطهٔ نام نیکی که از خود به جای میگذارد همیشه زنده خواهد ماند.[۵۵][۵۶][۵۷] |
| ۲۶ |
| ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست | | نان حلال شیخ ز آب حرام ما |
| ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود | | تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار |
|
شراب خوردن با دل پاک بهتر از خوردن نان حرام است.[۵۸][۵۹] |
| ۲۷ |
| کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت | | به که نفروشند مستوری به مستان شما |
| چون چشم تو دل میبرد از گوشهنشینان | | همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست |
| قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش | | که در این خیل حصاری به سواری گیرند |
| من سرگشته هم از اهل سلامت بودم | | دام راهم شکن طره هندوی تو بود |
| پارسایی و سلامت هوسم بود ولی | | شیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس |
| در گوشه سلامت مستور چون توان بود | | تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی |
|
مهربانی و دلبری یار چنان است که نمیتوان دربرابر او مانند پارسایان رفتار کرد.[۶۰] |
| ۲۸ |
| هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد | | در خرابات بگویید که هشیار کجاست |
| غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست | | هر که به میخانه رفت بیخبر آید |
|
همانطور که در میکده هیچکس هوشیار نیست، در این جهان هم هیچچیز ابدی نیست.[۶۱][۶۲] |
| ۲۹ |
| آن کس است اهل بشارت که اشارت داند | | نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست |
| تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است | | گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم |
|
پیروزی و عاقبت به خیری از آن کسی است که اشارت بداند.[۶۱][۶۳][۶۴][۶۵] |
| ۳۰ |
| هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد | | در خرابات بگویید که هشیار کجاست |
| عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت | | با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست |
| ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق | | نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی |
| در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند | | گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را |
| به کام تا نرساند مرا لبش چون نای | | نصیحت همه عالم به گوش من بادست |
|
نباید انسان عاشق را سرزنش کرد.[۶۶][۶۷][۶۸][۶۹][۷۰][۷۱] |
| ۳۱ |
| ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی | | عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست |
| در مذهب ما باده حلال است ولیکن | | بی روی تو ای سرو گلاندام حرام است |
| گل بی رخ یار خوش نباشد | | بی باده بهار خوش نباشد |
|
اگر انسان یاری نداشته باشد دیگر خوشیهای جهان برایش لذتی ندارد.[۷۲][۷۳][۷۴] |
| ۳۲ |
| حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج | | فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست |
| در این چمن گل بی خار کس نچید آری | | چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست |
|
هرچیز در کنار زیباییها و خوبیهایی که دارد، زشتیها و رنجهایی هم دارد.[۱۳][۷۵][۷۶] |
| ۳۳ |
| چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم | | باده از خون رزان است نه از خون شماست |
|
دخالت نکردن در سبک زندگی دیگران.[۷۵] |
| ۳۴ |
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست | | سخنشناس نهای جان من خطا این جاست |
| هر که شد محرم دل در حرم یار بماند | | وان که این کار ندانست در انکار بماند |
|
اگر کسی فکر میکند که عاشقان در اشتباهند، باید بداند که خودش در اشتباه است.[۷۷][۷۸] |
| ۳۵ |
| سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید | | تبارک الله از این فتنهها که در سر ماست |
| به خرمن دو جهان سر فرو نمیآرند | | دماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین |
| عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده | | بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست |
| گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست | | اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست |
| نعیم هر دو جهان پیش عاشقان به جوی | | که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر |
| آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق | | خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو |
|
انسانهای آزادهٔ راستین نه از جهنم میترسند و نه وابستگیای به این جهان دارند و نه در آرزوی بهشت.[۷۹][۸۰] |
| ۳۶ |
| در اندرون من خسته دل ندانم کیست | | که من خموشم و او در فغان و در غوغاست |
| طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع | | که سوزهاست نهانی درون پیرهنم |
|
بیان اینکه انسان میتواند در دلش غوغا باشد اما ظاهرش را آرام جلوه دهد.[۸۱] |
| ۳۷ |
| از آن به دیر مغانم عزیز میدارند | | که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست |
|
همراهی و همدلی با دیگران در عین وجود دردهای درونی و خصی.[۸۱][۸۲] |
| ۳۸ |
| من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق | | چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست |
| عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده | | بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست |
| اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند | | عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد |
|
عاشق واقعی دست از دنیا و تجملات فانی آن میکشد.[۸۱][۸۳] |
| ۳۹ |
| از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل | | رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست |
|
انسان در این دنیا مانند یک مسافر است که روزی به آن وارد میشود و روزی هم از آن خارج.[۸۴] |
| ۴۰ |
| مقام عیش میسر نمیشود بیرنج | | بلی به حکم بلا بستهاند عهد الست |
|
برای رسیدن به نتیجهٔ دلخواه باید بسیار رنج کشید و بسیار تلاش کرد.[۸۴] |
| ۴۱ |
| به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش | | که نیستیست سرانجام هر کمال که هست |
| چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است | | چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند |
|
زندگی فانی است و همهٔ ما به زودی نابود میشویم. پس میبایست قدر لحظات کوتاه زندگی را دانست و به بهترین شکل این لحظات را گذراند.[۸۵] |
| ۴۲ |
| به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی | | هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست |
|
ثروت و دارایی نباید انسان را مغرور کند و به خطا بکشاند.[۸۶] |
| ۴۳ |
| آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم | | اگر از خمر بهشت است وگر باده مست |
|
هر هدیهای که از طرف خوبان برسد، نیک و پسندیده است.[۸۶] |
| ۴۴ |
| بازآی که بازآید عمر شده حافظ | | هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست |
|
قدر لحظات را باید بدانیم زیرا اگر بگذرد دیگر تکرار نمیشود.[۸۷] |
| ۴۵ |
| بکن معاملهای وین دل شکسته بخر | | که با شکستگی ارزد به صد هزار درست |
| قد خمیده ما سهلت نماید اما | | بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد |
|
اشاره به اینکه چیزی ممکن است در ظاهر بیارزش باشد اما درواقع ارزش آن بسیار زیاد باشد.[۸۸][۸۹] |
| ۴۶ |
| به صدق کوش که خورشید زاید از نفست | | که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست |
|
راستگویی موجب عاقبت بهخیر شدن و دروغگویی موجب دوزخی شدن انسان میشود.[۹۰] |
| ۴۷ |
| حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز | | بس طور عجب لازم ایام شباب است |
| چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی | | رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی |
|
در دورهٔ جوانی انسان احوالات بسیار گوناگونی را تجربه میکند.[۴۶][۴۷][۹۱] |
| ۴۸ |
| اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین | | با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است |
| تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من | | پیاده میروم و همرهان سوارانند |
|
انسانهای شعیف و بیاراده نمیتوانند با انسانهای بزرگ همنشین شوند.[۹۱] |
| ۴۹ |
| خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است | | چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است |
| دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد | | که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد |
| سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس | | که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد |
| ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر | | که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است |
|
هنگامی که انسان گوشهنشینی و تنهایی را ترجیح میدهد.[۹۲][۹۳][۹۴][۹۵][۹۶] |
| ۵۰ |
| ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست | | در حضرت کریم تمنا چه حاجت است |
| جام جهان نماست ضمیر منیر دوست | | اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است |
| ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار | | میداندت وظیفه تقاضا چه حاجت است |
|
در پیش انسانهای بخشنده نیاز به بیان کردن درخواست نیست و آنها خود حاجت را میدهند.[۹۷][۹۸][۹۹] |
| ۵۱ |
| آن شد که بار منت ملاح بردمی | | گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است |
|
وقتی انسان به آنچه که میخواسته میرسد، دیگر سختیای تحمل نمیکند.[۹۷] |
| ۵۲ |
| ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست | | احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است |
| دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش | | بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر |
|
کنایه از دوست و همراه واقعی نبودن.[۱۰۰][۱۰۱][۱۰۲] |
| ۵۳ |
| رواق منظر چشم من آشیانه توست | | کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست |
| خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت | | قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام |
| ز در درآ و شبستان ما منور کن | | هوای مجلس روحانیان معطر کن |
|
دعوت کردن از دوست و همراه.[۱۰۰][۱۰۳] |
| ۵۴ |
| برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست | | مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست |
|
نباید بر کسی که رنج و سختیای را تحمل میکند خرده گرفت چرا چنین و چنان میکند.[۱۰۴] |
| ۵۵ |
| غلام همت آنم که زیر چرخ کبود | | ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست |
|
اشاره به کسانی که دل به این دنیا نمیبندند.[۱۰۴] |
| ۵۶ |
| تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر | | ندانمت که در این دامگه چه افتادست |
| طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق | | که در این دامگه حادثه چون افتادم |
| من ملک بودم و فردوس برین جایم بود | | آدم آورد در این دیر خراب آبادم |
| چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس | | که در سراچه ترکیب تخته بند تنم |
| چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست | | روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم |
|
انسان بزرگ نباید میل به انجام کارهای بیارزش و کوچک داشته باشد.[۱۰۵][۱۰۶] |
| ۵۷ |
| رضا به داده بده وز جبین گره بگشای | | که بر من و تو در اختیار نگشادست |
|
انسان در دنیا اختیار ندارد و باید به هرچه خدا به او داد رضایت بدهد.[۱۰۷][۱۰۸] |
| ۵۸ |
| جمیلهایست عروس جهان ولی هش دار | | که این مخدره در عقد کس نمیآید |
| مجو درستی عهد از جهان سست نهاد | | که این عجوز عروس هزاردامادست |
|
بیمهری این دنیا مانند یاری است که با هزار نفر در رابطه است.[۱۰۹][۱۱۰][۱۱۱] |
| ۵۹ |
| حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ | | قبول خاطر و لطف سخن خدادادست |
| حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ | | اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد |
|
اشاره به شیوا و دلپذیر بودن لحن سخن یا دستور.[۱۱۲][۱۱۳] |
| ۶۰ |
| چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه | | تشخیص کردهایم و مداوا مقرر است |
|
اشاره به درست بودن تجویز و راه حل پیشنهاد شده.[۱۱۲] |
| ۶۱ |
| یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب | | کز هر زبان که میشنوم نامکرر است |
| یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ | | حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی |
|
هر داستان عشقی متفاوت با داستان دیگری است؛ هرچند که در ظاهر مشابه باشند.[۱۱۴][۱۱۵] |
| ۶۲ |
| شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم | | عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است |
|
در وصف زیبایی معشوق و زادگاه.[۱۱۴] |
| ۶۳ |
| ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم | | با پادشه بگوی که روزی مقدر است |
| بر در شاهم گدایی نکتهای در کار کرد | | گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود |
| در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است | | خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی |
|
راضی بودن به روزی و طمعکار نبودن.[۱۱۶][۱۱۷][۱۱۸] |
| ۶۴ |
| در آستین مرقع پیاله پنهان کن | | که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است |
| صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد | | به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است |
| رهزن دهر نخفتهست مشو ایمن از او | | اگر امروز نبردهست که فردا ببرد |
| چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس | | سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد |
| تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند | | عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست |
|
دروصف محافظهکار و محتاطانه عمل کردن.[۱۱۹][۱۲۰][۱۲۱][۱۲۲][۱۲۳] |
| ۶۵ |
| از زبان سوسن آزادهام آمد به گوش | | کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است |
|
رستگار کسی است که به این دنیا وابستگی نداشته باشد و سبکبار باشد.[۱۲۴][۱۲۵] |
| ۶۶ |
| در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است | | صراحی می ناب و سفینه غزل است |
| می دوساله و محبوب چارده ساله | | همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر |
| دو یار زیرک و از باده کهن دومنی | | فراغتی و کتابی و گوشه چمنی |
|
دعوت به فاصله گرفتن از هیاهوی دنیا و راحتطلبی.[۱۲۶][۱۲۷][۱۲۸][۱۲۹] |
| ۶۷ |
| جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است | | پیاله گیر که عمر عزیز بیبدل است |
| از زبان سوسن آزادهام آمد به گوش | | کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است |
|
برای رستگار شدن میبایست سبکبار بود.[۱۲۵][۱۲۶][۱۳۰] |
| ۶۸ |
| نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس | | ملالت علما هم ز علم بی عمل است |
|
اگر از علم استفاده نکنیم کاربردی ندارد.[۱۳۱][۱۳۲] |
| ۶۹ |
| میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز | | وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است |
| می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب | | چون نیک بنگری همه تزویر میکنند |
|
انسانها همه در اعماق خود تمایل به تفریح و خوش گذرانی دارند.[۶۳][۱۳۳][۱۳۴][۱۳۵] |
| ۷۰ |
| ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب | | که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست |
| عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است | | عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ممتن موربا |
| ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی | | ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست |
|
عقل و عشق هر کدام به سویی میروند و هممسیر نیستند.[۵۹][۱۳۳] |
| ۷۱ |
| قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس | | که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست |
| نه هر که چهره برافروخت دلبری داند | | نه هر که آینه سازد سکندری داند |
|
کسی با دانش و تجربهٔ اندک، ماهر و توانمد نمیشود.[۱۳۶][۱۳۷][۱۳۸][۱۳۹] |
| ۷۲ |
| می بیاور که ننازد به گل باغ جهان | | هر که غارتگری باد خزانی دانست |
| مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای | | هر بهاری که به دنباله خزانی دارد |
| بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین | | کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس |
|
زیباییهای دنیا همه فانی است.[۱۴۰][۱۴۱][۱۴۲] |
| ۷۳ |
| از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی | | از ازل تا به ابد فرصت درویشان است |
|
اشاره به وقت زیاد و خالی درویشان.[۱۴۳][۱۴۴] |
| ۷۴ |
| دیدن روی تو را دیده جان بین باید | | وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است |
| این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست | | روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم |
|
انسان از طریق نظاره دنیا نیز میتواند خدا را ببیند.[۱۴۵] |
| ۷۵ |
| گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ | | تو در طریق ادب باش گو گناه من است |
| گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی | | عاشقی گفت که تو بنده بر آن میداری |
|
برخی زمانها ادب و انسانیت حکم میکنید که ادعای بیگناهی نکنیم و حتی گناه دیگران را هم گردن بگیریم.[۱۴۶] |
| ۷۶ |
| چگونه شاد شود اندرون غمگینم | | به اختیار که از اختیار بیرون است |
| رضا به داده بده وز جبین گره بگشای | | که بر من و تو در اختیار نگشادست |
| چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند | | گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر |
|
انسان نمیتواند همیشه شادی و خوشدلیاش را در اختیار بگیرد.[۱۰۸][۱۴۷][۱۴۸] |
| ۷۷ |
| تو پنداری که بدگو رفت و جان برد | | حسابش با کرام الکاتبین است |
|
اشاره به هنگامی که انسان در انتظار مجازات عمل اشتباه و نادرستش است.[۱۴۷][۱۴۹][۱۵۰] |
| ۷۸ |
| من که سر درنیاورم به دو کون | | گردنم زیر بار منت اوست |
|
انسان حتی اگر شکرگزار نعمتهای این دنیا نباشد باز هم باید شکرگزار لطف خدا باشد.[۱۵۱] |
| ۷۹ |
| تو و طوبی و ما و قامت یار | | فکر هر کس به قدر همت اوست |
|
آرمانها و اهداف هرکس به اندازهٔ تلاش و دید فکری اوست.[۷۶][۱۵۱][۱۵۲] |
| ۸۰ |
| گر من آلوده دامنم چه عجب | | همه عالم گواه عصمت اوست |
|
اعتراف به خطاهای خود.[۱۵۱] |
| ۸۱ |
| دور مجنون گذشت و نوبت ماست | | هر کسی پنج روز نوبت اوست |
| در بزم دور یک دو قدح درکش و برو | | یعنی طمع مدار وصال دوام را |
|
عمر و تواناییهای انسان محدود است.[۱۵۳][۱۵۴] |
| ۸۲ |
| من و دل گر فدا شدیم چه باک | | غرض اندر میان سلامت اوست |
|
انسان باید برروی محبوبش تمرکز کند و به سختیها توجه نکند.[۱۵۵] |
| ۸۳ |
| رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت | | چرا که حال نکو در قفای فال نکوست |
|
اشارهٔ به رابطهٔ فال نیک و حال نیک.[۱۵۵][۱۵۶][۱۵۷] |
| ۸۴ |
| اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را | | به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست |
| یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد | | دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد |
| حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است | | بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود |
| من از چشم تو ای ساقی خراب افتادهام لیکن | | بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم |
| حاشا که من از جور و جفای تو بنالم | | بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت |
| عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود | | نه به نامهای پیامی نه به خامهای سلامی |
| مرا مهر سیهچشمان ز سر بیرون نخواهد شد | | قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد |
| من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا | | بنده معتقد و چاکر دولتخواهم |
| هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود | | هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود |
|
اشاره به وفاداری عاشق و بیوفایی معشوق.[۲۳][۵۶][۱۵۸][۱۵۹][۱۶۰][۱۶۱][۱۶۲][۱۶۳][۱۶۴][۱۶۵][۱۶۶][۱۶۷] |
| ۸۵ |
| طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک | | چو درد در تو نبیند که را دوا بکند |
| سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد | | در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد |
|
اشاره به آنجا که هرچه عاشق به معشوق توجه و محبت میکند، معشوق باز هم بیتوجه به عاشق است.[۱۶۸][۱۶۹] |
| ۸۶ |
| اگر چه عرض هنر پیش یار بیادبیست | | زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست |
|
نمایش توانمندیها در کمال تواضع.[۱۲۳][۱۷۰][۱۷۱] |
| ۸۷ |
| پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن | | بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست |
| همای گو مفکن سایه شرف هرگز | | در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد |
| جای آن است که خون موج زند در دل لعل | | زین تغابن که خزف میشکند بازارش |
|
اشاره به هیاهوی انسان خالی و سکوت انسان حکیم.[۱۷۲][۱۷۳] |
| ۸۸ |
| هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار | | کس را وقوف نیست که انجام کار چیست |
| فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل | | چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن |
|
باید قدر زندگی را دانست زیرا فردای هیچکس مشخص نیست.[۱۷۴][۱۷۵][۱۷۶][۱۷۷] |
| ۸۹ |
| پیوند عمر بسته به موییست هوش دار | | غمخوار خویش باش غم روزگار چیست |
| غم دنیای دنی چند خوری باده بخور | | حیف باشد دل دانا که مشوش باشد |
| مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او | | رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن |
|
انسان نباید اسیر بالا و پایین و حواشی روزگار شود.[۱۷۸][۱۷۹][۱۸۰] |
| ۹۰ |
| راز درون پرده چه داند فلک خموش | | ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست |
|
نامعلوم بودن عاقبت و سرنوشت.[۴۰][۱۷۸] |
| ۹۱ |
| لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد | | که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست |
| شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد | | بنده طلعت آن باش که آنی دارد |
| ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی | | هزار نکته در این کار هست تا دانی |
| بجز شکردهنی مایههاست خوبی را | | به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی |
|
زیبایی واقعی در درون است نه در ظاهر.[۱۴۲][۱۸۱][۱۸۲][۱۸۳] |
| ۹۲ |
| قلندران حقیقت به نیم جو نخرند | | قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست |
| بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش | | که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری |
|
ناچیز بودن انسانهای بیهنر و ارزش زیاد هنرمندان.[۱۸۴] |
| ۹۳ |
| سحر کرشمه چشمت به خواب میدیدم | | زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست |
|
گاهی خواب و رؤیای انسان از زندگی واقعیاش بسیار شیرینتر است.[۱۸۵][۱۸۶] |
| ۹۴ |
| دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ | | که رستگاری جاوید در کم آزاریست |
| مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن | | که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست |
|
رستگاری در بیآزار بودن مقابل مردم است.[۱۸۷][۱۸۸][۱۸۹] |
| ۹۵ |
| مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد | | نیت خیر مگردان که مبارک فالیست |
| دوش میگفت که فردا بدهم کام دلت | | سببی ساز خدایا که پشیمان نشود |
| یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب | | بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند |
| دلبر از ما به صد امید ستد اول دل | | ظاهراً عهد فرامش نکند خلق کریم |
| گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم | | وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک |
| وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی | | وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند |
|
هنگامی که بخواهند یاری را که وعدهٔ وصال داده به وفاداری دعوت کنند.[۱۹۰][۱۹۱][۱۹۲][۱۹۳][۱۹۴][۱۹۵][۱۹۶] |
| ۹۶ |
| عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت | | با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست |
| از چنگ منش اختر بدمهر به در برد | | آری چه کنم دولت دور قمری بود |
|
با قضا و قدر نمیتوان مبارزه کرد.[۶۷][۶۸][۱۹۷][۱۹۸] |
| ۹۷ |
| در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست | | در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست |
|
تقدیر همه دست خدواند است.[۱۹۷][۱۹۹][۲۰۰][۲۰۱] |
| ۹۸ |
| صاحب دیوان ما گویی نمیداند حساب | | کاندر این طغرا نشان حسبة لله نیست |
|
اشاره به نبود هدف رضای خدا.[۲۰۲] |
| ۹۹ |
| هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو | | کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست |
|
خداوند با معرفت است و میتوان به درگاه اون وناه برد.[۲۰۲][۲۰۳] |
| ۱۰۰ |
| بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود | | خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست |
| برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو | | راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود |
|
با خودخواهی نمیتوان به حقیقت رسید.[۲۰۴] |
| ۱۰۱ |
| هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست | | ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست |
|
خداوند کمال لطف را به ما دارد اما انسانها به با توجه به محدودیتهایشان فقط بخشی ازآن را میتوانند دریافت کنند.[۲۰۴][۲۰۵] |
| ۱۰۲ |
| بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است | | ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست |
| مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ | | چرا که وعده تو کردی واو به جا آورد |
| گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن | | شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود |
|
عمل راستین از درون میآید و نه از ظاهر.[۲۰۶] |
| ۱۰۳ |
| هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود | | در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست |
|
در انجام کار نیک نباید تعلل کرد.[۲۰۷][۲۰۸] |
| ۱۰۴ |
| ما را ز منع عقل مترسان و می بیار | | کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست |
|
اشاره به مفید نبودن کسی در کاری.[۲۰۷] |
| ۱۰۵ |
| مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز | | ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست |
|
رندان از اسرار هستی با خبر هستند اما صلاح نمیدانند که اسرار را فاش کنند.[۴۱][۲۰۹] |
| ۱۰۶ |
| حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست | | باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست |
| به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش | | که نیستیست سرانجام هر کمال که هست |
| سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود | | که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند |
| جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد | | زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی |
| از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل | | رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست |
| از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز | | مکاره مینشیند و محتاله میرود |
| فریب جهان قصهٔ روشن است | | ببین تا چه زاید شب آبستن است |
| بده جام می و از جم مکن یاد | | که میداند که جم کی بود و کی کی |
|
نباید روی این جهان حساب کرد و به آن اعتماد کرد.[۵][۲۰۹][۲۱۰][۲۱۱][۲۱۲][۲۱۳][۲۱۴] |
| ۱۰۷ |
| دولت آن است که بی خون دل آید به کنار | | ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست |
|
آسودگی و خوشیای لذتبخش است که به آسانی به دست آید و نه با رنج.[۲۰۹][۲۱۵] |
| ۱۰۸ |
| مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن | | که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست |
| دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ | | که رستگاری جاوید در کم آزاریست |
|
آزردن خلق گناهترین گناههاست.[۱۸۸][۱۸۹][۲۱۶] |
| ۱۰۹ |
| گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن | | شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت |
| به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید | | که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها |
| ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون | | روی سوی خانه خمار دارد پیر ما |
|
نمیتوان هم عاشقی کرد و هم در پی حفظ آبرو بود.[۲۱۷][۲۱۸] |
| ۱۱۰ |
| حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی | | هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت |
|
جهل مرکب.[۲۱۷] |
| ۱۱۱ |
| چمن حکایت اردیبهشت میگوید | | نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت |
|
اشاره به غیرقابل اعتماد بودن نسیه و ترجیح نقد بر آن.[۲۱۷][۲۱۹] |
| ۱۱۲ |
| مکن به نامه سیاهی ملامت من مست | | که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت |
| ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل | | تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت |
| حافظا روز اجل گر به کف آری جامی | | یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت |
|
نامعلوم بودن عاقبت و سرنوشت.[۱۴۹][۲۲۰][۲۲۱][۲۲۲][۲۲۳] |
| ۱۱۳ |
| عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت | | که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت |
| ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل | | تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت |
| من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش | | هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت |
|
ایرادان دیگران را نباید بیان کرد و هرکس باید پاسخگوی اعمال خودش باشد.[۱۴۹][۲۲۰][۲۲۱][۲۲۴][۲۲۵][۲۲۶][۲۲۷] |
| ۱۱۴ |
| همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست | | همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت |
| غرض ز مسجد و میخانهام وصال شماست | | جز این خیال ندارم خدا گواه من است |
| در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست | | هر جا که هست پرتو روی حبیب هست |
|
همه در ذات و درون خود در جستوجوی حقیقت و پروردگار هستند.[۲۲۸][۲۲۹][۲۳۰] |
| ۱۱۵ |
| ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل | | تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت |
| مکن به نامه سیاهی ملامت من مست | | که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت |
| قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود | | ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود |
|
انسان از عاقبت خود و دیگران آگاه نیست.[۱۴۹][۲۲۱][۲۲۲][۲۳۱][۲۳۲] |
| ۱۱۶ |
| گل بخندید که از راست نرنجیم ولی | | هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت |
| خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد | | بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش |
|
نکوهش درشتگویی و تشویق به موبانه سخن گفتن.[۲۳۱][۲۳۳] |
| ۱۱۷ |
| در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار | | هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت |
| وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم | | که در طریقت ما کافریست رنجیدن |
| باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ | | زان که دیوانه همان به که بود اندر بند |
|
توصیه به رفع کدورت و آشتی کردن.[۲۰۰][۲۳۴][۲۳۵][۲۳۶] |
| ۱۱۸ |
| نقد دلی که بود مرا صرف باده شد | | قلب سیاه بود از آن در حرام رفت |
|
در نکوهش نقد اشتباه.[۲۳۷] |
| ۱۱۹ |
| زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست | | کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت |
| هر سر موی مرا با تو هزاران کار است | | ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست |
| یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب | | کز هر زبان که میشنوم نامکرر است |
| این شرح بینهایت کز زلف یار گفتند | | حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد |
|
حرف دربارهٔ عشق و عاشقی بسیار است.[۱۱۵][۲۱۱][۲۳۷][۲۳۸] |
| ۱۲۰ و ۱۱۷ |
| حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت | | آری به اتفاق جهان میتوان گرفت |
|
انسان با همکاری و کمک دیگران میتواند از پس مشکلات برآید.[۱۹۸][۲۳۹][۲۴۰] |
| ۱۲۱ |
| ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق | | ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت |
| بشوی اوراق اگر همدرس مایی | | که علم عشق در دفتر نباشد |
| قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز | | ورای حد تقریر است شرح آرزومندی |
|
باید راهمان را از کسی که فکر میکند میتوان شور عشق را با کلمات بیان کرد و نمیپذیرد که قابل وصف نیست، جدا کنیم.[۲۴۱][۲۴۲][۲۴۳][۲۴۴][۲۴۵] |
| ۱۲۲ |
| رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس | | گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت |
| معرفت نیست در این قوم خدا را سببی | | تا برم گوهر خود را به خریدار دگر |
|
اشاره به ارج ننهادن به ارزش افراد هنرمند و اهل نظر.[۴۷][۲۴۶] |
| ۱۲۳ |
| در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود | | از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت |
| گذار بر ظلمات است خضر راهی کو | | مباد کآتش محرومی آب ما ببرد |
| همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس | | که دراز است ره مقصد و من نوسفرم |
| در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی | | ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم |
| قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن | | ظلمات است بترس از خطر گمراهی |
|
از تاریکیها و دشواریها فقط میتوان به کوکب هدایت پناه برد.[۲۴۷][۲۴۸][۲۴۹] |
| ۱۲۴ |
| از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود | | زنهار از این بیابان وین راه بینهایت |
| هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است | | دردا که این معما شرح و بیان ندارد |
| سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن | | ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد |
| در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است | | تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم |
|
مسیر عشق پایانی ندارد.[۲۵۰] |
| ۱۲۵ |
| هر چند بردی آبم روی از درت نتابم | | جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت |
| آشنایان ره عشق گرم خون بخورند | | ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم |
| به شمشیرم زد و با کس نگفتم | | که راز دوست از دشمن نهان به |
|
بیمعرفتی دوست بهتر از همدلی دشمن است.[۲۵۱][۲۵۲] |
| ۱۲۶ |
| عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ | | قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت |
| هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق | | ثبت است بر جریده عالم دوام ما |
| ثواب روزه و حج قبول آن کس برد | | که خاک میکده عشق را زیارت کرد |
| طفیل هستی عشقند آدمی و پری | | ارادتی بنما تا سعادتی ببری |
|
عشق موجب پارسایی و رستگاری میشود و نه عبادت و دانش.[۵۶][۲۵۳][۲۵۴] |
| ۱۲۷ |
| اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح | | صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح |
| میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق | | ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست |
| در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم | | لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی |
| فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست | | کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی |
| رموز مصلحت ملک خسروان دانند | | گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش |
|
هرچه معشوق دوست بدارد و بخواهد، رواست که عاشق آن را انجام دهد.[۱۴][۲۵۵][۲۵۶][۲۵۷] |
| ۱۲۸ |
| شراب و عیش نهان چیست کار بیبنیاد | | زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد |
| رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار | | کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش |
| دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر | | از در عیش درآ و به ره عیب مپوی |
| زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد | | از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد |
|
شادمانی و خوشگذرانی بدون نگرانی از آبرو و مصلحت.[۴۷][۲۵۸][۲۵۹][۲۶۰][۲۶۱] |
| ۱۲۹ |
| مگر که لاله بدانست بیوفایی دهر | | که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد |
| می خور که هر که آخر کار جهان بدید | | از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت |
| بی چراغ جام در خلوت نمییارم نشست | | زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود |
| در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر | | در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز |
| زنهار تا توانی اهل نظر میازار | | دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده |
| بر برگ گل به خون شقایق نوشتهاند | | کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت |
| عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار | | عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم |
|
روزگار وفا ندارد و باید با شادی و خوشی آن را گذراند.[۶۳][۲۶۲][۲۶۳][۲۶۴] |
| ۱۳۰ |
| صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد | | ور نه اندیشه این کار فراموشش باد |
|
حد نگاه داشتن در هر کاری.[۲۶۵][۲۶۶] |
| ۱۳۱ |
| شاه ترکان سخن مدعیان میشنود | | شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد |
|
اشاره به گوشدادن به سخنچینی دروغ دربارهٔ دیگران.[۱۸۳][۲۶۷] |
| ۱۳۲ |
| تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد | | وجود نازکت آزرده گزند مباد |
| سلامت همه آفاق در سلامت توست | | به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد |
|
آرزوی سلامتی برای دوست بیماری و دلداری دادن او.[۲۴۵][۲۶۸][۲۶۹] |
| ۱۳۳ |
| بس تجربه کردیم در این دیر مکافات | | با دردکشان هر که درافتاد برافتاد |
| گنج قارون که فرو میشود از قهر هنوز | | خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است |
|
بیم دادن از نتایج کینهورزی و بازداشتن از آن.[۲۷۰][۲۷۱] |
| ۱۳۴ |
| گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد | | با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد |
| گوهر پاک بباید که شود قابل فیض | | ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود |
|
سرشت انسانها تغییر نمیکند و خوشبختی و سعادت آنها وابسته به همین سرشت است.[۷۱][۲۷۲][۲۷۳][۲۷۴] |
| ۱۳۵ |
| در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ | | آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد |
|
اشاره به آنجا که انسان از مشکلی فارغ شود و به مشکل دیگری دچار شود.[۲۷۵][۲۷۶] |
| ۱۳۶ |
| صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی | | زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد |
| میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز | | وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است |
| صوفیان واستدند از گرو می همه رخت | | دلق ما بود که در خانه خمار بماند |
| محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد | | قصه ماست که در هر سر بازار بماند |
|
اشاره به آنجا که عدهای گناه میکنند ولی فقط یکنفر مؤاخذه میشود.[۶۳][۲۷۷] |
| ۱۳۷ |
| حباب وار براندازم از نشاط کلاه | | اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد |
|
اشاره به به آسمان پرتاب کردن کلاه از فرط شادی.[۲۷۸] |
| ۱۳۸ |
| درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد | | نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد |
|
دعوت به دوستی و دشمنی نکردن.[۲۷۹][۲۸۰] |
| ۱۳۹ |
| شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما | | بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد |
| امروز که در دست توأم مرحمتی کن | | فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت |
| فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل | | چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن |
| صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است | | وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است |
|
قدر دانستن لحظانی که با دوستان و یاران میگذرد.[۱۷۵][۲۸۱][۲۸۲][۲۸۳] |
| ۱۴۰ |
| ما و می و زاهدان و تقوا | | تا یار سر کدام دارد |
| صالح و طالح متاع خویش نمودند | | تا که قبول افتد و که در نظر آید |
| زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست | | تا در میانه خواسته کردگار چیست |
|
سعادت در گرو لطف و توجه خداست و به نیکی و کفر ربطی ندارد.[۲۸۴][۲۸۵][۲۸۶][۲۸۷] |
| ۱۴۱ |
| دلی که غیب نمای است و جام جم دارد | | ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد |
|
تسلی دادن با کوچک انگاشتن چیزی.[۲۸۸] |
| ۱۴۲ |
| خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس | | که می با دیگری خوردهست و با من سر گران دارد |
| زآنجا که رسم و عادت عاشقکشی توست | | با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن |
|
تلافی کردن رنجش.[۲۸۸] |
| ۱۴۳ |
| به فتراک ار همی بندی خدا را زود صیدم کن | | که آفتهاست در تأخیر و طالب را زیان دارد |
| حافظ خامطمع شرمی از این قصه بدار | | عملت چیست که فردوس برین میخواهی |
|
دعوت به عمل و پرهیز از بیعملی و تنبلی.[۲۸۸][۲۸۹][۲۹۰][۲۹۱] |
| ۱۴۴ |
| بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است | | که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد |
| تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش | | که دست دادش و یاری ناتوانی داد |
| دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای | | فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد |
| به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی | | که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز |
| ثوابت باشد ای دارای خرمن | | اگر رحمی کنی بر خوشه چینی |
| آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند | | بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند |
| هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد | | خداش در همه حال از بلا نگه دارد |
|
دعوت به نیکوکاری در حق نیازمندان.[۲۹۲][۲۹۳][۲۹۴][۲۹۵][۲۹۶][۲۹۷][۲۹۸] |
| ۱۴۵ |
| حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست | | که آشنا سخن آشنا نگه دارد |
| بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید | | از یار آشنا سخن آشنا شنید |
|
صمیمیت بین دو کس باعث میشود زودتر به احوال و اهداف هم پی ببرند.[۲۹۹][۳۰۰] |
| ۱۴۶ |
| دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای | | فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد |
| چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را | | غبار خاطری از رهگذار ما نرسد |
|
کمک به مردم و نیازمندان در سختیهای زندگی به خودمان بازمیگردد.[۲۹۴][۳۰۱] |
| ۱۴۷ |
| گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان | | نگاه دار سر رشته تا نگه دارد |
|
وفا کردن باعث وفا دیدن میشود.[۳۰۲][۳۰۳] |
| ۱۴۸ |
| ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق | | هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد |
|
هر عمل انسان در این دنیا به پاداش یا جزایی خواهد داشت.[۳۰۲][۳۰۴] |
| ۱۴۹ |
| نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست | | شادی روی کسی خور که صفایی دارد |
| بر جهان تکیه مکن ور قدحی میداری | | شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان |
| کردهام توبه به دست صنم باده فروش | | که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی |
| من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها | | توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم |
| حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا | | من چرا عشرت امروز به فردا فکنم |
|
دعوت به نوشیدن می به سلامتی اهل دل.[۳۰۵][۳۰۶][۳۰۷] |
| ۱۵۰ |
| لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد | | که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست |
| جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال | | هزار نکته در این کار و بار دلداریست |
| شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد | | بنده طلعت آن باش که آنی دارد |
| این که میگویند آن خوشتر ز حسن | | یار ما این دارد و آن نیز هم |
|
جاذبهٔ درونی انسانها بسیار مهمتر و جذابتر از حاذبهٔ ظاهری آنهاست.[۴۸][۱۴۲][۱۸۳][۳۰۸][۳۰۹] |
| ۱۵۱ |
| دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی | | آری آری سخن عشق نشانی دارد |
| بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل | | توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد |
|
تفاوت سخن عاشقانه با سخن معمولی در شور و حال آن است.[۱۹۸][۳۱۰] |
| ۱۵۲ |
| در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز | | هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد |
| تو را چنانکه تویی هر نظر کجا بیند | | به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک |
| تو و طوبی و ما و قامت یار | | فکر هر کس به قدر همت اوست |
|
افکار و تصورات هرکس تنها محدود به بینش و علم اوست.[۷۶][۱۵۲][۲۲۷][۳۱۱] |
| ۱۵۳ |
| با خرابات نشینان ز کرامات ملاف | | هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد |
|
هشدار به گفتن هر سخن در جا و مکان درست خود.[۳۱۲][۳۱۳] |
| ۱۵۴ |
| مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای | | هر بهاری که به دنباله خزانی دارد |
| می بیاور که ننازد به گل باغ جهان | | هر که غارتگری باد خزانی دانست |
|
دل نبستن به ثبات در دنیا.[۳۱۴] |
| ۱۵۵ |
| مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش | | کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد |
| اگر چه عرض هنر پیش یار بیادبیست | | زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست |
|
اشاره به بیهنر و مهارت نبودن خود.[۱۲۳][۱۷۱][۳۱۴][۳۱۵] |
| ۱۵۶ |
| چنگ خمیده قامت میخواندت به عشرت | | بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد |
| پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت | | هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن |
| می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت | | خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی |
|
گوش کردن به نصیحت افراد باتجربه.[۳۱۶][۳۱۷][۳۱۸] |
| ۱۵۷ |
| گوشه ابروی توست منزل جانم | | خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد |
|
در توصیف خانهٔ دنج.[۳۱۶] |
| ۱۵۸ |
| شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت | | چشم دریده ادب نگاه ندارد |
|
نارفیقان ادب و احترام را هم رعایت نمیکنند.[۳۱۶] |
| ۱۵۹ |
| حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب | | کافر عشق ای صنم گناه ندارد |
| گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین | | گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند |
|
حتی اگر عاشق در راه عشق مجبور به تظاهر به کفر شود، گناه او بخشوده خواهد شد.[۳۱۹][۳۲۰] |
| ۱۶۰ |
| رهزن دهر نخفتهست مشو ایمن از او | | اگر امروز نبردهست که فردا ببرد |
| هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است | | گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را |
| زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند | | مجو ز سفله مروت که شیئه لا شی |
|
دزد بودن روزگار.[۱۲۰][۱۲۱][۳۲۱] |
| ۱۶۱ |
| بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر | | سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد |
| نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج | | نروند اهل نظر از پی نابینایی |
| شهپر زاغ و زغن زیبای صید و قید نیست | | این کرامت همره شهباز و شاهین کردهاند |
|
بیارزش بودن هنر مصنوعی و غیرواقعی در مقایسه با هنر راستین.[۳۲۲][۳۲۳][۳۲۴][۳۲۵] |
| ۱۶۲ |
| راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است | | هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد |
| بیمعرفت مباش که در من یزید عشق | | اهل نظر معامله با آشنا کنند |
|
برای موفقی باید آگاهی و علم داشت.[۳۲۶][۳۲۷] |
| ۱۶۳ |
| گذار بر ظلمات است خضر راهی کو | | مباد کآتش محرومی آب ما ببرد |
| هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است | | گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را |
| تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من | | پیاده میروم و همرهان سوارانند |
| قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن | | ظلمات است بترس از خطر گمراهی |
| زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است | | عشق کاریست که موقوف هدایت باشد |
|
انسان باید در زندگی راهنما داشته باشد تا منحرف نشود.[۲۴۸][۲۴۹][۳۲۸][۳۲۹] |
| ۱۶۴ |
| من از بیگانگان دیگر ننالم | | که با من هر چه کرد آن آشنا کرد |
| سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی | | شکایت از که کنم خانگیست غمازم |
|
اشاره به ظلمی که انسان از دشمنش هم انتظار ندارد اما از آشنایان میبیند.[۲۲۶][۳۳۰][۳۳۱][۳۳۲] |
| ۱۶۵ |
| مقام اصلی ما گوشه خرابات است | | خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد |
| نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند | | خدای عز و جل جمله را بیامرزاد |
|
به خوبی یاد کردن از اثر کسی.[۷۱][۳۳۳] |
| ۱۶۶ |
| حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ | | اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد |
| صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت | | عشقش به روی دل در معنی فراز کرد |
|
عاشقان و شایستگان عشق را میشناسند و نه انسانهای ظاهربین.[۳۳۴] |
| ۱۶۷ |
| بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه | | زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد |
| بس تجربه کردیم در این دیر مکافات | | با دردکشان هر که درافتاد برافتاد |
|
روزگار دغلبازان را رسوا میکند و همراه صادقان و راستگویان است.[۲۷۱][۳۳۵] |
| ۱۶۸ |
| فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید | | شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد |
| به صدق کوش که خورشید زاید از نفست | | که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست |
| صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت | | عشقش به روی دل در معنی فراز کرد |
|
نهی از بدعملی و دعوت به درستکاری.[۳۳۶][۳۳۷] |
| ۱۶۹ |
| ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست | | غره مشو که گربه زاهد نماز کرد |
|
فریب ظواهر فریبنده را نباید خورد.[۳۳۸][۳۳۹] |
| ۱۷۰ |
| آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم | | این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد |
| کنون به آب می لعل خرقه میشویم | | نصیبه ازل از خود نمیتوان انداخت |
| ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست | | قابل تغییر نبود آنچه تعیین کردهاند |
|
با تقدیر نمیتوان جنگید.[۷۱][۳۳۸][۳۴۰] |
| ۱۷۱ |
| دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست | | به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد |
| گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید | | گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم |
|
اگر دوستی میان دوکس قوی باشد، با بدگویی بدخواهان از بین نمیرود.[۳۴۱][۳۴۲] |
| ۱۷۲ |
| عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت | | نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد |
| اگر چه حسن فروشان به جلوه آمدهاند | | کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد |
| هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی | | به دلپذیری نقش نگار ما نرسد |
| ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم | | سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت |
| آن چنان مهر توأم در دل و جان جای گرفت | | که اگر سر برود از دل و از جان نرود |
| باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور | | با خاک کوی دوست برابر نمیکنم |
| ما را ز خیال تو چه پروای شراب است | | خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است |
|
احساس به معشوق را با هیچ حس دیگری نمیتوان مقایسه کرد.[۳۴۳][۳۴۴][۳۴۵][۳۴۶][۳۴۷] |
| ۱۷۳ |
| غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن | | روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد |
|
اشاره به حسادت عاشق.[۳۳۸] |
| ۱۷۴ |
| من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف | | تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد |
| خون خور و خامش نشین که آن دل نازک | | طاقت فریاد دادخواه ندارد |
|
اشارهٔ طنزآلود به حساسیت بیش از حد معشوق.[۳۰۷][۳۴۸] |
| ۱۷۵ |
| هر کس که دید روی تو بوسید چشم من | | کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد |
| سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی | | چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم |
| باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است | | شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است |
| صد باد صبا اینجا با سلسله میرقصند | | این است حریف ای دل تا باد نپیمایی |
|
نازیدن به خود در انتخاب معشوق.[۳۴۸][۳۴۹][۳۵۰][۳۵۱] |
| ۱۷۶ |
| دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد | | شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد |
|
کسب اجازه از قدرتمندان برای انجام نکوهیده و نادرست.[۳۴۸] |
| ۱۷۷ |
| سالها دل طلب جام جم از ما میکرد | | وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد |
| گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است | | طلب از گمشدگان لب دریا میکرد |
| بی دلی در همه احوال خدا با او بود | | او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد |
|
در تفسیر عرفانی اشاره به شناخت خدا از طریق شناخت خود دارد و گاهی هم به تحصیل حاصل اشاره دارد.[۳۵۲][۳۵۳][۳۵۴][۳۵۵] |
| ۱۷۸ |
| فیض روح القدس ار باز مدد فرماید | | دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد |
|
انجام همه امور مشروط به خواست خداست.[۳۵۶][۳۵۷] |
| ۱۷۹ |
| تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون | | کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد |
| ولی تو تا لب معشوق و جام میخواهی | | طمع مدار که کار دگر توانی کرد |
|
غفلت کردن در تضاد با آیین سلوک است.[۳۵۸] |
| ۱۸۰ |
| کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک | | رهنمونیم به پای علم داد نکرد |
|
درخواست دادخواهی و کمک.[۳۵۸] |
| ۱۸۱ |
| دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن | | که باد صبح نسیم گره گشا آورد |
| غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش | | کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم |
| بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم | | شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد |
|
امید و قوت قبل دادن.[۳۳۱][۳۵۹][۳۶۰][۳۶۱] |
| ۱۸۲ |
| مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شی | | چرا که وعده تو کردی واو به جا آورد |
| گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت | | در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست |
| بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است | | ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست |
|
اگر کسی عهدشکنی کند، مرید و یارش با درستپیمان دیگری عهد ببندند.[۳۶۲][۳۶۳] |
| ۱۸۳ |
| میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس | | زبان آتشینم هست لیکن درنمیگیرد |
|
تأثیر نگذاشتن شور و هیجان محیط بر مخاطب.[۳۶۴] |
| ۱۸۴ |
| ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف | | سر و دستار نداند که کدام اندازد |
| مستم کن آن چنانکه ندانم ز بیخودی | | در عرصه خیال که آمد کدام رفت |
| سروبالای من آن گه که درآید به سماع | | چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد |
|
اشاره به کارهای دیوانهوارانه از شدت وجد.[۳۶۴] |
| ۱۸۵ |
| باده با محتسب شهر ننوشی زنهار | | بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد |
|
جواب دادن کار نیک با کار ناپسند.[۳۶۵][۳۶۶] |
| ۱۸۶ |
| دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد | | به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزد |
| غم دنیای دنی چند خوری باده بخور | | حیف باشد دل دانا که مشوش باشد |
| حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست | | باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست |
|
لذت بردن از لحظات زندگی و دور کردن اضطراب و غم.[۱۷۹][۲۱۰][۳۶۷] |
| ۱۸۷ |
| شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است | | کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیارزد |
| مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است | | کجا همیروی ای دل بدین شتاب کجا |
| چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود | | غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد |
|
هشدار دادن دربارهٔ اینکه برای لذتی کوچک به دردسری بزرگ دچار شویم.[۳۶۸][۳۶۹] |
| ۱۸۸ |
| چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر | | که یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد |
| همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی | | دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی |
|
نکوهش زیر بار منت دیگران رفتن.[۳۷۰][۳۷۱][۳۷۲] |
| ۱۸۹ |
| مدعی خواست که آید به تماشاگه راز | | دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد |
| تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی | | گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش |
| عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد | | برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد |
| حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است | | کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد |
| سر تسلیم من و خشت در میکدهها | | مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت |
|
راه نداشتن غیر عاشقان در حریم عشق.[۳۷۳][۳۷۴][۳۷۵][۳۷۶][۳۷۷][۳۷۸] |
| ۱۹۰ |
| درویش را نباشد برگ سرای سلطان | | ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد |
| حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست | | عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست |
| حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست | | تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است |
|
رندان عالم به دنبال داراییهای دنیوی نیستند.[۳۷۹] |
| ۱۹۱ |
| عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است | | چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد |
| کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد | | یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد |
| ای گلبن جوان بر دولت بخور که من | | در سایه تو بلبل باغ جهان شدم |
| آن روز بر دلم در معنی گشوده شد | | کز ساکنان درگه پیر مغان شدم |
|
باید شرابط مهیا باشد تا هنر به اعتلا برسد.[۴۶][۳۸۰][۳۸۱][۳۸۲] |
| ۱۹۲ |
| اگر چه حسن فروشان به جلوه آمدهاند | | کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد |
| به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز | | به یار یک جهت حق گزار ما نرسد |
| هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی | | به دلپذیری نقش نگار ما نرسد |
| هزار نقد به بازار کائنات آرند | | یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد |
|
بیهمتا بودن معشوق.[۳۸۳] |
| ۱۹۳ |
| من و انکار شراب این چه حکایت باشد | | غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد |
| من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم | | محتسب داند که من این کارها کمتر کنم |
| به دور لاله دماغ مرا علاج کنید | | گر از میانه بزم طرب کناره کنم |
| حاشا که من به موسم گل ترک میکنم | | من لاف عقل میزنم این کار کی کنم |
| من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم | | صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم |
| من که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ | | این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد |
|
بیفکر و نسنجیده عمل نکردن.[۳۵۱][۳۸۴][۳۸۵] |
| ۱۹۴ |
| بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند | | پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد |
| به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید | | که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها |
| نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان | | هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود |
| چو پیر سالک عشقت به می حواله کند | | بنوش و منتظر رحمت خدا میباش |
|
مرشد هرطور که عمل کند به صلاح است.[۳۸۶][۳۸۷] |
| ۱۹۵ |
| نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد | | ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد |
| حافظ این خرقه پشمینه بینداز که ما | | از پی قافله با آتش آه آمدهایم |
| در این خرقه بسی آلودگی هست | | خوشا وقت قبای می فروشان |
| گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ | | یا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود |
|
برخی مقدسات ریایی هستند و باید آنها را دور انداخت.[۳۸۸][۳۸۹][۳۹۰] |
| ۱۹۶ |
| خوش بود گر محک تجربه آید به میان | | تا سیه روی شود هر که در او غش باشد |
| در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن | | کس عیار زر خالص نشناسد چو محک |
|
باید با معیارهای تجربی تفاوت بین حق و باطل را متوجه شد.[۱۷۶][۳۹۱][۳۹۲][۳۹۳] |
| ۱۹۷ |
| ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست | | عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد |
| عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز | | زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس |
| دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است | | اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی |
| حافظ دوام وصل میسر نمیشود | | شاهان کم التفات به حال گدا کنند |
|
با راحتطلبی نمیتوان به عشق واقعی رسید و باید ازخودگذشته و پاکباز بود.[۳۹۴][۳۹۵][۳۹۶][۱۸۳][۳۹۷] |
| ۱۹۸ |
| غم دنیای دنی چند خوری باده بخور | | حیف باشد دل دانا که مشوش باشد |
| دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد | | به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزد |
|
انسانهای فرزانه نباید درگیر غمهای گذرا و سطحی این دنیا شوند.[۱۷۹][۳۹۸] |
| ۱۹۹ |
| من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم | | که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد |
|
اگر چیز مقدسی به دست نااهلان بیفتد، دیگر کسی به دنبال آن نمیرود.[۳۹۸][۳۹۹] |
| ۲۰۰ |
| همای گو مفکن سایه شرف هرگز | | در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد |
| معرفت نیست در این قوم خدا را سببی | | تا برم گوهر خود را به خریدار دگر |
| جای آنست که خون موج زند در دل لعل | | زین تغابن که خزف میشکند بازارش |
|
سرزمینی که در آن ارزش بیهنران بیشتر از هنرمندان باشد، سرزمین بیسعادتی است.[۴۰۰] |
| ۲۰۱ |
| هوای کوی تو از سر نمیرود آری | | غریب را دل سرگشته با وطن باشد |
| غم غریبی و غربت چو برنمیتابم | | به شهر خود روم و شهریار خود باشم |
|
انسان غریب هرگز دیارش را از یاد نخواهد برد.[۴۰۱][۴۰۲][۴۰۳] |
| ۲۰۲ |
| غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل | | شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد |
|
گاهی رخدادهای ناگواری رخ میدهد که در نهایت منجر به اتفاق نیکی میشود.[۴۰۴][۴۰۵] |
| ۲۰۳ |
| هر کو نکند فهمی زین کلک خیالانگیز | | نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد |
| کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد | | هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد |
|
هرکس که زیبایی شعر حافظ یا آفرینش خدا را درک نکند یک بیهنر واقعی است.[۴۰۶] |
| ۲۰۴ |
| جام می و خون دل هر یک به کسی دادند | | در دایره قسمت اوضاع چنین باشد |
|
حقیر و عزیز شدن انسان دست خدا است.[۴۰۶][۴۰۷][۴۰۸] |
| ۲۰۵ |
| بشوی اوراق اگر همدرس مایی | | که علم عشق در دفتر نباشد |
| ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق | | ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت |
|
عشق فقط مربوط به دفتر و درس نیست.[۲۴۲][۲۴۴][۴۰۹] |
| ۲۰۶ |
| ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی | | مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد |
| ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن | | یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر |
|
لذت بردن از همهٔ لحظات کوتاه عمر.[۴۱۰][۴۱۱][۴۱۲][۴۱۲][۴۱۳] |
| ۲۰۷ |
| شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی | | دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد |
|
انسان باید ارزش اسباب عیش و شادیای را که دارد بداند وگرنه خوشبختتر نمیشود.[۴۱۴] |
| ۲۰۸ |
| ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد | | دل رمیده ما را رفیق و مونس شد |
| افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن | | مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن |
|
بشارت دادن در خصوص وصل محبوب.[۴۱۵] |
| ۲۰۹ |
| نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت | | به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد |
|
اشاره به کسی که مهارتی را تعلیم ندیده باشد اما آن را ذاتی داشته باشد.[۳۰۳][۴۱۶] |
| ۲۱۰ |
| به صدر مصطبهام مینشاند اکنون دوست | | گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد |
| مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم | | شهان بی کمر و خسروان بی کلهند |
| عزیز مصر به رغم برادران غیور | | ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید |
|
به اوج رسیدن انسان دون پایهای.[۴۱۶] |
| ۲۱۱ |
| به کوی عشق منه بیدلیل راه قدم | | که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد |
| سعی نابرده در این راه به جایی نرسی | | مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر |
| خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق | | دریادلی بجوی دلیری سرآمدی |
| طبیب راه نشین درد عشق نشناسد | | برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی |
| قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن | | ظلمات است بترس از خطر گمراهی |
|
انسان در راه عشق نیازمند راهنمایی و ارشاد است.[۱۵۲][۲۴۸][۲۴۹][۴۱۷][۴۱۸][۴۱۹] |
| ۲۱۲ |
| ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع | | به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد |
| خلوت دل نیست جای صحبت اضداد | | دیو چو بیرون رود فرشته درآید |
|
برای رسیدن به خوشبختی باید گرد بدگمانی را از دل پاک کنیم.[۴۲۰][۴۲۱][۴۲۲] |
| ۲۱۳ |
| چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس | | سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد |
| در آستین مرقع پیاله پنهان کن | | که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است |
|
ترغیب به نگهداری و راز و درونداری.[۴۲۳] |
| ۲۱۴ |
| مرغ دل باز هوادار کمان ابروییست | | ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد |
| زلف دلبر دام راه و غمزهاش تیر بلاست | | یاد دار ای دل که چندینت نصیحت میکنم |
| شیر در بادیه عشق تو روباه شود | | آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست |
| کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست | | در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست |
|
اشاره به خطرات راه عشق.[۲۲۱][۳۶۳][۴۲۳][۴۲۴] |
| ۲۱۵ |
| نه هر که چهره برافروخت دلبری داند | | نه هر که آینه سازد سکندری داند |
|
کسی مهارتهای کم داشته باشد هنرمند بزرگ نمیشود.[۱۳۹][۴۲۵] |
| ۲۱۶ |
| نه هر که طرف کله کجنهاد و تند نشست | | کلاه داری و آیین سروری داند |
|
با بزرگنمایی مصنوعی کسی به سروری نمیرسد.[۱۳۹][۴۲۵] |
| ۲۱۷ |
| صوفیان واستدند از گرو می همه رخت | | دلق ما بود که در خانه خمار بماند |
| محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد | | قصه ماست که در هر سر بازار بماند |
|
رهایی یافتن همهٔ همدستان از موضوعی و گرفتار شدن فقط یک نفر.[۴۲۶] |
| ۲۱۸ |
| رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند | | چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند |
| نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد | | که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد |
| ساقی به نور باده برافروز جام ما | | مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما |
| حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد | | شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی |
|
رسیدن راحتی و آسایش پس از سختیهای روزگار.[۴۱۱][۴۲۶][۴۲۷][۴۲۸][۴۲۹] |
| ۲۱۹ |
| تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن | | که دوست خود روش بنده پروری داند |
|
طمع و انتظار نداشتن هنگام عبادت و عبادت از روی خلوص.[۳۰۶][۴۳۰] |
| ۲۲۰ |
| هزار نکته باریکتر ز مو این جاست | | نه هر که سر بتراشد قلندری داند |
|
اشاره به نکات پشت پرده و اهمیت آنها.[۱۳۹][۴۳۰][۴۳۱] |
| ۲۲۱ |
| مدار نقطه بینش ز خال توست مرا | | که قدر گوهر یک دانه جوهری داند |
| به خط و خال گدایان مده خزینه دل | | به دست شاهوشی ده که محترم دارد |
|
هنرشناسان واقعی بر خلاف مردم عای، ارزش واقعی هنر را میدانند.[۲۹][۱۳۷][۴۳۰] |
| ۲۲۲ |
| چو پرده دار به شمشیر میزند همه را | | کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند |
| مکن که کوکبه دلبری شکسته شود | | چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند |
|
پراکنده شدن هواداران در صورتی که محرمان معشوق با آنها دعوا گیرند.[۴۳۲] |
| ۲۲۳ |
| چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است | | چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند |
| به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش | | که نیستیست سرانجام هر کمال که هست |
|
یادآوری نیستی بودن پایان و کنار آمدن و با خوب و بد هستی.[۴۳۳] |
| ۲۲۴ |
| غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه | | که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند |
|
زودگذر و کوتاه بودن روزهای شاد و در کنار معشوق.[۴۳۴] |
| ۲۲۵ |
| توانگرا دل درویش خود به دست آور | | که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند |
| ثوابت باشد ای دارای خرمن | | اگر رحمی کنی بر خوشه چینی |
|
امروز که دارا هستی بشندگی کن زیر این دارایی همیشگی نیست.[۴۳۵] |
| ۲۲۶ |
| بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر | | که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند |
|
جز خوبی و نیکی چیزی باقی نخواهد ماند.[۴۳۵][۴۳۶] |
| ۲۲۷ |
| ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید | | هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند |
| آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند | | آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند |
| به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه | | کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن |
| همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس | | که دراز است ره مقصد و من نوسفرم |
| شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن | | مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد |
| کمر کوه کم است از کمر مور اینجا | | ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست |
|
عاشق به تنهایی به قصد خود نمیرسد و نیازمند همراهی یار هم هست.[۴۳۷][۴۳۸][۴۳۹][۲۴۴][۴۴۰][۴۴۱] |
| ۲۲۸ |
| عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو | | نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند |
|
هنگام انتقاد و بررسی باید هم خوبی را دید و هم بدی را و فقط روی بدی تمرکز نکرد.[۲۶۴][۴۴۲][۴۴۳] |
| ۲۲۹ |
| آسمان بار امانت نتوانست کشید | | قرعهٔ کار به نام من دیوانه زدند |
| حقا کز این غمان برسد مژده امان | | گر سالکی به عهد امانت وفا کند |
| گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست | | بی دلی سهل بود گر نبود بیدینی |
|
انسان در میان همه موجودات، امانت الهی را به دست آورده.[۴۴۴][۴۴۵] |
| ۲۳۰ |
| جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه | | چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند |
| برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو | | راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود |
|
اشاره به این دارد که از هفتاد و سه مذهب اسلام، هفتاد و دوتای آنها در نبرد با یکدیگرند و چون هیچکس به حقیقت دست پیدا نکرده، رو به افسانهسرایی آوردهاند.[۱۳۴][۴۴۶][۴۴۷] |
| ۲۳۱ |
| نقدها را بود آیا که عیاری گیرند | | تا همه صومعه داران پی کاری گیرند |
|
اگر خلوص مدعیان اهل طریقت را اندازه بگیرند، صومعهداران از کار بیکار خواهند شد.[۴۴۸] |
| ۲۳۲ |
| مصلحت دید من آن است که یاران همه کار | | بگذارند و خم طره یاری گیرند |
| کار صواب باده پرستیست حافظا | | برخیز و عزم جزم به کار صواب کن |
|
ترک غم و اندوه و دعوت به شادمانی.[۴۴۸][۴۴۹] |
| ۲۳۳ |
| خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی | | گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند |
|
اشاره به باقی نماندن نعمت و آوردهای.[۴۵۰][۴۵۱] |
| ۲۳۴ |
| ساقی به جام عدل بده باده تا گدا | | غیرت نیاورد که جهان پربلا کند |
|
اشاره به لزوم حفظ عدالت.[۴۵۰] |
| ۲۳۵ |
| گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم | | نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند |
|
مبدأ آسودگی و آسایش از خداست.[۴۵۲][۴۵۳] |
| ۲۳۶ |
| طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک | | چو درد در تو نبیند که را دوا بکند |
| عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد | | ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست |
|
درد هرجا که باشد درمان هم همانجاست.[۴۵۴][۴۵۵] |
| ۲۳۷ |
| تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار | | که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند |
| به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد | | گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید |
| ای گدایان خرابات خدا یار شماست | | چشم انعام مدارید ز انعامی چند |
|
تسلی دادن با اشاره به لطف و بخشندگی خدا.[۴۵۶][۴۵۷][۴۵۸] |
| ۲۳۸ |
| کمال سر محبت ببین نه نقص گناه | | که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند |
|
افراد کوتهنگر فقط ایراد دیگران را میبینند.[۴۵۶][۴۵۹][۴۶۰] |
| ۲۳۹ |
| شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد | | که چند سال به جان خدمت شعیب کند |
|
شاگرد برای اینکه به هدف خود برسد باید جانانه و مانند موسی به شعیب خدمت کند.[۴۶۱][۴۶۲] |
| ۲۴۰ |
| شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی | | مردی از خویش برون آید و کاری بکند |
| گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند | | کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد |
| صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست | | عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد |
| نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد | | بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد |
|
به شوق آوردن دیگران برای انجام کاری.[۴۶۳][۴۶۴][۴۶۵][۲۶] |
| ۲۴۱ |
| شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد | | قدر یک ساعته عمری که در او داد کند |
|
دعوت به اجرای عدالت و برتری دادن عدالت بر عبادت.[۴۶۶][۴۶۷] |
| ۲۴۲ |
| گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست | | فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند |
| ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است | | به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را |
|
زیبارویان نیازی به آرایش و سرخاب ندارند.[۱۸][۱۹۵][۴۶۸] |
| ۲۴۳ |
| زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد | | دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند |
|
انسانهای ناشایست از هنر اصیل و واقعی گریزانند.[۲۳۶][۴۶۸] |
| ۲۴۴ |
| آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند | | آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند |
| ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم | | یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت |
| ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید | | هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند |
| چون کائنات جمله به بوی تو زندهاند | | ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم |
| آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید | | گو در این کار بفرما نظری بهتر از این |
|
آرزوی دریافت توجه صاحبنظران.[۲۴۴][۴۳۸][۴۶۹] |
| ۲۴۵ |
| دردم نهفته به ز طبیبان مدعی | | باشد که از خزانه غیبم دوا کنند |
| طبیب راه نشین درد عشق نشناسد | | برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی |
|
شفای واقعی را باید فقط از خداوند خواست و نه پزشکان متظاهر.[۴۱۷][۴۷۰] |
| ۲۴۶ |
| معشوق چون نقاب ز رخ درنمیکشد | | هر کس حکایتی به تصور چرا کنند |
| جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه | | چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند |
|
چون با علم نمیتوان به خدا رسید، نیاز نیست که دربارهٔ او افسانهسرایی کنیم.[۱۳۴][۴۴۷][۴۷۰] |
| ۲۴۷ |
| چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست | | آن به که کار خود به عنایت رها کنند |
| زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز | | تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد |
| تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار | | که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند |
| صالح و طالح متاع خویش نمودند | | تا که قبول افتد و که در نظر آید |
|
رستگاری به رندی و پرهیزگاری نیست و فقط منوط به لطف خداست.[۲۸۶][۲۸۷][۴۵۷][۴۷۱] |
| ۲۴۸ |
| حالی درون پرده بسی فتنه میرود | | تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند |
|
اینک مه مأخوذ هستن چنین رفتار میکنند؛ وای به حال روزی که خودشان را آزاد ببینند.[۴۷۲] |
| ۲۴۹ |
| می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب | | بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند |
|
مخفیانه گناه کردن بهتر از تظاهر به عبادت است.[۱۳۵][۴۷۲] |
| ۲۵۰ |
| یار ما چون گیرد آغاز سماع | | قدسیان بر عرش دست افشان کنند |
| مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت | | به تماشای تو آشوب قیامت برخاست |
| چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش | | که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم |
|
هنگامی که یار شروع به رقصیدن میکند، فرشتگان نیز به شور میآیند و او را همراهی میکنند.[۴۷۳] |
| ۲۵۱ |
| واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند | | چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند |
| می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب | | چون نیک بنگری همه تزویر میکنند |
|
اشاره به افرادی که نصحیت میکنند اما خودشان آن را انجام نمیدهند.[۱۳۴][۱۳۵][۴۷۴][۴۷۵][۴۷۶][۴۷۷] |
| ۲۵۲ |
| مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس | | توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند |
|
افرادی که دعوت به دینداری میکنند خودشان چرا چنین نمیکنند.[۳۰۶][۴۷۸] |
| ۲۵۳ |
| گوییا باور نمیدارند روز داوری | | کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند |
|
باور نداشتن به روز قیامت و دریافت مکافات اعمال.[۴۷۸] |
| ۲۵۴ |
| یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان | | کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند |
| در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب | | یا رب مباد آن که گدا معتبر شود |
|
اشاره به غرور و خودبرتربینی انسانهای تازه بهدوران رسیده.[۴۷۹][۴۸۰][۴۸۱] |
| ۲۵۵ |
| دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند | | پنهان خورید باده که تعزیر میکنند |
| در آستین مرقع پیاله پنهان کن | | که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است |
| چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس | | سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد |
| اگر چه باده فرح بخش و باد گلبیز است | | به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است |
|
دعوت به مخفیانه انجامدادن برخی امور.[۴۷۹][۴۸۲][۴۸۳] |
| ۲۵۶ |
| جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز | | باطل در این خیال که اکسیر میکنند |
| حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی | | هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت |
| ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم | | تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد |
|
تلنگر به متظاهرانی که بیهنری خود را هنر اصیل جلوه میدهند.[۴۸۴][۴۸۵] |
| ۲۵۷ |
| گویند رمز عشق مگویید و مشنوید | | مشکل حکایتیست که تقریر میکنند |
| غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید | | کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد |
|
اشاره به دشواری پنهان کردن راز عشق.[۴۸۴] |
| ۲۵۸ |
| صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید | | خوبان در این معامله تقصیر میکنند |
| رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم | | شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی |
|
اشاره به اینکه خوبرویان سنگدل هستند و به همین دلیل دلی به دست نمیآورند.[۴۸۶][۴۸۷] |
| ۲۵۹ |
| می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب | | چون نیک بنگری همه تزویر میکنند |
| احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان | | کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش |
| گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی | | درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش |
| واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند | | چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند |
| هر کس که بدید چشم او گفت | | کو محتسبی که مست گیرد |
|
انسانهای به ظاهر زاهد خود اهل گناه هستند اما تظاهر به درستکاری میکنند.[۱۳۴][۱۳۵][۴۷۴][۴۷۶][۴۷۷][۴۸۸][۴۸۹] |
| ۲۶۰ |
| من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه | | هزار شکر که یاران شهر بیگنهند |
| عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت | | که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت |
| شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید | | ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش |
|
کنایه از اینکه زهدفروشان هم واقعاً پارسا نیستند.[۲۲۴][۲۲۵][۴۹۰][۴۹۱] |
| ۲۶۱ |
| بود آیا که در میکدهها بگشایند | | گره از کار فروبسته ما بگشایند |
|
آرزوی رفع مشکلی و باز شدن گرهای.[۴۹۰] |
| ۲۶۲ |
| در میخانه ببستند خدایا مپسند | | که در خانه تزویر و ریا بگشایند |
|
اشاره به از روی ریا عمل کردن به جای خلوص نیت.[۴۹۲] |
| ۲۶۳ |
| نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان | | هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود |
| پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت | | آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد |
| بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند | | پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد |
|
در چشم دلبر همدل، عیوب انسان هم به هنر میماند.[۳۸۷][۳۸۷][۴۹۲][۴۹۳] |
| ۲۶۴ |
| بر سر تربت ما چون گذری همت خواه | | که زیارتگه رندان جهان خواهد بود |
| قدم دریغ مدار از جنازه حافظ | | که گر چه غرق گناه است میرود به بهشت |
|
سرخاک هنرمندان و بزرگان گویند.[۴۹۲][۴۹۴] |
| ۲۶۵ |
| برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو | | راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود |
| جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه | | چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند |
| یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید | | دود آهیش در آیینه ادراک انداز |
|
اشاره به اینکه زاهدان مغرور از اسرار الهی آگاه نیستند.[۱۳۴][۴۴۷][۴۹۵] |
| ۲۶۶ |
| سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد | | ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود |
|
خدا به انسان مشتاق است و انسان به خدا محتاج.[۴۹۵][۴۹۶] |
| ۲۶۷ |
| بر در شاهم گدایی نکتهای در کار کرد | | گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود |
|
با هرشکل و طریقی که باشد، این خداست که روزی انسان را میرساند.[۴۹۷] |
| ۲۶۸ |
| راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک | | بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود |
|
اشاره به نزدیکی بسیار زیاد.[۴۹۸][۴۹۹] |
| ۲۶۹ |
| راستی خاتم فیروزه بواسحاقی | | خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود |
|
اشاره به ثروث موقت.[۴۵۱][۴۹۸] |
| ۲۷۰ |
| چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست | | نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود |
|
پاکدامنی باعث خوشبختی خانواده میشود.[۲۹۶][۵۰۰][۵۰۱] |
| ۲۷۱ |
| دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت | | الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود |
|
اشاره به برباد دادن زحمات توسط انسان نادان و بیملاحظه.[۳۱][۵۰۲] |
| ۲۷۲ |
| گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ | | یا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود |
| قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد | | کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود |
|
اشاره به نکتهبینی و تشخیص سریع حق و ناحق.[۵۰۳] |
| ۲۷۳ |
| گوهر مخزن اسرار همان است که بود | | حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود |
| من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی | | در خزانه به مهر تو و نشانه توست |
| روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق | | شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم |
| از طعنه رقیب نگردد عیار من | | چون زر اگر برند مرا در دهان گاز |
|
اشاره به تداوم و استمرار مهر و علاقهٔ اولیه.[۵۰۳][۵۰۴] |
| ۲۷۴ |
| طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید | | همچنان در عمل معدن و کان است که بود |
|
گوهرها بزرگ و افزون میشوند اما انسان گوهرشناس کم است.[۵۰۵] |
| ۲۷۵ |
| از دست برده بود خمار غمم سحر | | دولت مساعد آمد و می در پیاله بود |
| آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است | | یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است |
|
اشاره به هنگامی که بساط خوشی به ناگهانی و یکباره فراهم گردد.[۵۰۵][۵۰۶] |
| ۲۷۶ |
| هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید | | در رهگذار باد نگهبان لاله بود |
| مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست | | به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن |
| عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید | | ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی |
|
هرکس در زندگی مهربانی نکند عمرش را به باد داده.[۶۸][۵۰۵] |
| ۲۷۷ |
| اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت | | باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود |
| دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش | | بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر |
|
زندگی سراسر وقت تلف کردن است بهجز لحظاتی که انسان با دوستان است و اوقات خوشی را سپری میکند.[۱۰۱][۱۰۲][۵۰۷][۵۰۸] |
| ۲۷۸ |
| نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار | | خودپسندی جان من برهان نادانی بود |
| فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست | | کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی |
|
خودبینی و تکبر منجر به جهل و حماقت میشود.[۵۰۷][۵۰۹][۵۱۰] |
| ۲۷۹ |
| دی عزیزی گفت حافظ میخورد پنهان شراب | | ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود |
| می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب | | بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند |
|
اعتراف به گناه و انتقاد کردن از خود.[۱۳۵][۵۱۱][۵۱۲] |
| ۲۸۰ |
| کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر | | حیف اوقات که یک سر به بطالت برود |
| وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی | | حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی |
| شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان | | که مهتابی دلافروز است و طرف لاله زاری خوش |
| دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت | | ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی |
|
دانستن قدر دقایق زندگی.[۱۷۹][۴۴۰][۵۱۱][۵۱۳][۵۱۴] |
| ۲۸۱ |
| حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است | | کس ندانست که آخر به چه حالت برود |
| هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار | | کس را وقوف نیست که انجام کار چیست |
| چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست | | آن به که کار خود به عنایت رها کنند |
|
هیچکس خبر از سرنوشت و عاقبتش ندارد.[۱۷۶][۵۱۵] |
| ۲۸۲ |
| خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود | | به هر درش که بخوانند بیخبر نرود |
|
دعوت به عزت نفس داشتن.[۵۱۵] |
| ۲۸۳ |
| مکن به چشم حقارت نگاه در من مست | | که آبروی شریعت بدین قدر نرود |
| خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش | | که ساز شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد |
|
اشاره به بیاهمیت جلوه دادن ترک اولی.[۵۱۶] |
| ۲۸۴ |
| بیار باده و اول به دست حافظ ده | | به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود |
| به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات | | بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن |
|
دعوت به رازدار بودن.[۵۱۶] |
| ۲۸۵ |
| شکرشکن شوند همه طوطیان هند | | زین قند پارسی که به بنگاله میرود |
| عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ | | بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است |
| زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید | | که گفته سخنت میبرند دست به دست |
| فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق | | نوای بانگ غزلهای حافظ از شیراز |
|
اشاره به گستردگی و محبوبیت شعر حافظ و هنر ایرانی.[۵۱۷][۵۱۸] |
| ۲۸۶ |
| طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر | | کاین طفل یک شبه ره یک ساله میرود |
|
اشاره به رشد ناگهانی چیزی.[۱۱۰][۵۱۷] |
| ۲۸۷ |
| گویند سنگ لعل شود در مقام صبر | | آری شود ولیک به خون جگر شود |
| تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز | | هزار بازی از این طرفهتر برانگیزد |
|
هرچند که صبوری کردن سخت است اما انسان باید در هرکاری صبور باشد.[۱۹۸][۲۷۳][۵۱۹][۵۲۰] |
| ۲۸۸ |
| در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب | | یا رب مباد آن که گدا معتبر شود |
| یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان | | کین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند |
|
وقتی که انسان تازهبهدوران رسیدهای به ثروت خود افتخار کند گویند.[۴۸۰][۴۸۱][۵۲۱] |
| ۲۸۹ |
| بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی | | مقبول طبع مردم صاحب نظر شود |
| نه هر که چهره برافروخت دلبری داند | | نه هر که آینه سازد سکندری داند |
| هزار نکته باریکتر ز مو این جاست | | نه هر که سر بتراشد قلندری داند |
| ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی | | هزار نکته در این کار هست تا دانی |
| بجز شکردهنی مایههاست خوبی را | | به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی |
| تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف | | مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی |
|
انسان دانا و خردمند فقط زیبایی ظاهر برایش کافی نیست.[۳۲][۱۳۹][۱۸۲][۳۵۱][۴۳۱][۵۲۲][۵۲۳] |
| ۲۹۰ |
| گوهر پاک بباید که شود قابل فیض | | ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود |
| گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد | | با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد |
| روی جانان طلبی آینه را قابل ساز | | ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی |
| حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد | | جانها فدای مردم نیکو نهاد باد |
| چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی | | وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی |
|
برای موفقیت باید ذات انسان پاک و درست باشد.[۷۱][۲۳۵][۲۷۳][۲۷۴][۵۲۴][۵۲۵] |
| ۲۹۱ |
| بر سر آنم که گر ز دست برآید | | دست به کاری زنم که غصه سر آید |
| اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد | | من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم |
|
آرام کردن خاطر خویش.[۵۲۴] |
| ۲۹۲ |
| خلوت دل نیست جای صحبت اضداد | | دیو چو بیرون رود فرشته درآید |
| ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع | | به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد |
|
بدی که از بین برود خوبی به جان آن مینشیند.[۴۲۱][۴۲۲][۵۲۶] |
| ۲۹۳ |
| بر در ارباب بیمروت دنیا | | چند نشینی که خواجه کی به درآید |
| ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم | | با پادشه بگوی که روزی مقدر است |
| مرو به خانه ارباب بیمروت دهر | | که گنج عافیتت در سرای خویشتن است |
| سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن | | ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی |
|
دعوت به عزت نفس و خودداری بیگاری نکردن برای ستگمران.[۱۱۸][۵۲۷][۵۲۸] |
| ۲۹۴ |
| صالح و طالح متاع خویش نمودند | | تا که قبول افتد و که در نظر آید |
| ما و می و زاهدان و تقوا | | تا یار سر کدام دارد |
|
آرزوی موفقیت کردن پس از اتمام کاری.[۲۸۶][۲۸۷][۵۲۹] |
| ۲۹۵ |
| بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر | | باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید |
|
تحمل و صبر منجر به شادکامی و پیروزی میشود.[۱۶۴][۵۳۰] |
| ۲۹۶ |
| گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان | | بلا بگردد و کام هزارساله برآید |
|
صبوری کردن نتیجهٔ خوبی خواهد داشت.[۷۰][۵۳۱] |
| ۲۹۷ |
| بهای وصل تو گر جان بود خریدارم | | که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید |
| به روی یار نظر کن ز دیده منت دار | | که کار دیده نظر از سر بصارت کرد |
|
انسانهای متخصص و کاربلد، هنرواقعی را به هرقیمت نگه میدارند یا بهدست میآورند.[۵۳۲] |
| ۲۹۸ |
| مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب | | به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید |
| حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند | | سعی نابرده چه امید عطا میداری |
|
آسایش در گرو زحمت و تلاش است.[۴۳][۱۵۲][۵۳۲][۵۳۳][۵۳۴] |
| ۲۹۹ |
| دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک | | جامهای در نیک نامی نیز میباید درید |
| خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ | | وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن |
|
انسان باید بهدنبال انجام کار خیر باشد.[۵۳۵] |
| ۳۰۰ |
| عزیز مصر به رغم برادران غیور | | ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید |
| ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد | | وقت آن است که بدرود کنی زندان را |
| به صدر مصطبهام مینشاند اکنون دوست | | گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد |
| آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین | | خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم |
|
اشاره به آرامش پیدا کردن انسان سختی کشیده و رنجور.[۵۳۶] |
| ۳۰۱ |
| کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل | | بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید |
| آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود | | عاقبت در قدم باد بهار آخر شد |
| شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل | | نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد |
| بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود | | چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم |
|
تبریک گفتن به دوستان و طعن زدن به دشمنان.[۵۳۷] |
| ۳۰۲ |
| ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن | | کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید |
| الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور | | پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی |
| شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای | | قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه |
|
جلب مهربانی دلبر و اشاره به مغرور نشدن.[۱۸۳][۵۳۸] |
| ۳۰۳ |
| سر خدا که عارف سالک به کس نگفت | | در حیرتم که باده فروش از کجا شنید |
| مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز | | ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست |
|
اشاره به پیبردن به رازی بسیار مهم.[۴۱][۵۳۸] |
| ۳۰۴ |
| حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس | | دربند آن مباش که نشنید یا شنید |
|
پند و اندرز را باید منتقل کرد چه مخاطب گوش کند و چه گوش نکند.[۵۳۹][۵۴۰] |
| ۳۰۵ |
| حضور خلوت انس است و دوستان جمعند | | و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید |
| بگو به خازن جنت که خاک این مجلس | | به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن |
|
اشاره به محفل گرم و دوستانه.[۵۴۱][۵۴۲] |
| ۳۰۶ |
| میان عاشق و معشوق فرق بسیار است | | چو یار ناز نماید شما نیاز کنید |
|
معشوق باید ناز کند و عاشق نیاز کند.[۵۴۳][۵۴۴] |
| ۳۰۷ |
| نخست موعظه پیر صحبت این حرف است | | که از مصاحب ناجنس احتراز کنید |
| چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم | | روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم |
| پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد | | گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان |
| بیاموزمت کیمیای سعادت | | ز همصحبت بد جدایی جدایی |
|
رفتوآمد نکردن با دوستان بد.[۵۴۵][۵۴۶][۵۴۷][۵۴۸] |
| ۳۰۸ |
| سخن سربسته گفتی با حریفان | | خدا را زین معما پرده بردار |
|
دعوت به صراحت بیان و پرهیز از گنگ صحبت کردن.[۱۱۷][۵۴۹][۵۵۰] |
| ۳۰۹ |
| سکندر را نمیبخشند آبی | | به زور و زر میسر نیست این کار |
| آنچه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار | | جرعهای بود از زلال جام جان افزای تو |
| فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست | | آب خضر نصیبهٔ اسکندر آمدی |
|
رسیدن به خوشبختی مشروط به خواست خداست و نه فقط ارادهٔ شخصی.[۴۳][۵۵۱][۵۵۲] |
| ۳۱۰ |
| بیا و حال اهل درد بشنو | | به لفظ اندک و معنی بسیار |
|
حرفهای انسانهای دردکشیده و اهل معنی بسیار پندآموز و شنیدنی است.[۵۵۱] |
| ۳۱۱ |
| ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود | | تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار |
| ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست | | نان حلال شیخ ز آب حرام ما |
| زاهد چو از نماز تو کاری نمیرود | | هم مستی شبانه و راز و نیاز من |
|
لباس مندرس انسان رند چون صاف و صادق است، از تسبیح شیوخ دینفروش ارزش بیشتری دارد.[۵۹][۵۵۳] |
| ۳۱۲ |
| حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی | | کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار |
| نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست | | سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش |
|
آن زمان که کسی تو را نمیشناخت من دوستت داشتم؛ حال که معروف شدهای من را فراموش نکن.[۷۱][۵۵۳][۵۵۴] |
| ۳۱۳ |
| ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن | | یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر |
| ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی | | مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد |
|
دانستن قدر لحظات و آرامش فعلی.[۴۱۱][۴۱۲][۴۱۳][۵۵۵] |
| ۳۱۴ |
| ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا | | گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر |
| رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار | | کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش |
|
انسان رنجدیده دیگر از چیزی ترسی ندارد.[۴۷][۲۳۸][۵۵۶] |
| ۳۱۵ |
| سعی نابرده در این راه به جایی نرسی | | مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر |
| من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه | | قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم |
| قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن | | ظلمات است بترس از خطر گمراهی |
|
بدون تلاش و راهنمایی استاد نمیتوان کسی به جایی نمیرسد.[۱۵۲][۲۴۸][۲۴۹][۴۱۹][۵۵۷] |
| ۳۱۶ |
| معرفت نیست در این قوم خدا را سببی | | تا برم گوهر خود را به خریدار دگر |
| ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش | | بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش |
| سخندانیّ و خوشخوانی نمیورزند در شیراز | | بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم |
| ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز | | خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند |
|
شناخته نشدن ارزش هنر و هنرمند واقعی.[۶۷][۱۱۸][۵۵۸] |
| ۳۱۷ |
| این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است | | دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر |
| شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما | | بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد |
| فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل | | چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن |
| دریاست مجلس او دریاب وقت و در یاب | | هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد |
| طوطیان در شکرستان کامرانی میکنند | | و از تحسر دست بر سر میزند مسکین مگس |
|
باید از دیدار دوستان بهرهٔ کافی را برد زیرا ممکن است سرنوشت به گونهای رقم بخورد که دیگر دیدار ممکن نباشد.[۱۷۵][۳۶۳][۵۵۹][۵۶۰] |
| ۳۱۸ |
| از دست غیبت تو شکایت نمیکنم | | تا نیست غیبتی نبود لذت حضور |
|
تا انسان رنج دوری نکشد، لذت وصال را نحواهید فهمید.[۵۶۱][۵۶۲] |
| ۳۱۹ |
| یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور | | کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور |
| نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد | | عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد |
| ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن | | وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور |
|
باید خوشبین بود زیرا شکستها به پیروزی و غمها به شادی تبدیل خواهد شد.[۵۶۳][۵۶۴][۵۶۵] |
| ۳۲۰ |
| دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت | | دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور |
|
عاقبت هر رنجی شادی و رضایت است.[۵۶۶][۵۶۷] |
| ۳۲۱ |
| هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب | | باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور |
|
انسان نباید از مشکلات ناامید شود زیرا از اسرار الهی و عاقبت کار خبر ندارد.[۵۶۸] |
| ۳۲۲ |
| ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند | | چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور |
| یار مردان خدا باش که در کشتی نوح | | هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را |
|
داشتن راهنمای قابل اعتماد میتواند انسان را از بحرانها نجات دهد.[۴۶][۴۸][۵۶۸] |
| ۳۲۳ |
| در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم | | سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور |
| روندگان طریقت ره بلا سپرند | | رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز |
| بدین سپاس که مجلس منور است به دوست | | گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز |
|
در راه عشق سختی وجود دارد ولی عاشق نباید از آنها ترسی داشته باشد.[۵۶۹][۵۷۰] |
| ۳۲۴ |
| گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید | | هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور |
|
پایان داشتن همهٔ مشکلات.[۵۶۹] |
| ۳۲۵ |
| نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر | | هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر |
| نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند | | جوانان سعادتمند پند پیر دانا را |
|
دعوت به گوش دادن پند و نصیحت دیگران.[۷۱][۳۳۲][۵۷۱] |
| ۳۲۶ |
| بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم | | اگر موافق تدبیر من شود تقدیر |
|
گاهی تقدیر با تدبیر انسان همسو نیست.[۵۷۱][۵۷۲] |
| ۳۲۷ |
| چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند | | گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر |
| رضا به داده بده وز جبین گره بگشای | | که بر من و تو در اختیار نگشادست |
|
راضی بودن از داشتهها.[۱۰۸][۱۴۸][۵۷۳] |
| ۳۲۸ |
| می دوساله و محبوب چارده ساله | | همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر |
| گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس | | زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس |
| یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم | | دولت صحبت آن مونس جان ما را بس |
|
اکتفا کردن و قانع بودن به چیزهای کم.[۱۲۹][۴۸۰][۵۷۴] |
| ۳۲۹ |
| دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش | | بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر |
| هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک | | گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک |
| دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل | | مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان |
|
اگر دوستان و بخت با انسان همراه باشد، از هیچ دشمنی نباید ترسید.[۱۰۱][۱۰۲][۵۷۵][۵۷۶] |
| ۳۳۰ |
| منم که دیده به دیدار دوست کردم باز | | چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز |
| دیدار شد میسر و بوس و کنار هم | | از بخت شکر دارم و از روزگار هم |
| دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن | | در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن |
| شکر خدا که از مدد بخت کارساز | | بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست |
| عیشم مدام است از لعل دلخواه | | کارم به کام است الحمدلله |
|
شکرگزاری از دیدن یار.[۵۱۸][۵۶۷][۵۷۷][۵۷۸][۵۷۹] |
| ۳۳۱ |
| ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل | | که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز |
| در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم | | سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور |
|
نباید با دیدن مشکلات، به دل ترس و شک راه داد.[۵۷۰][۵۸۰][۵۸۱] |
| ۳۳۲ |
| مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی | | که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز |
|
اگر از دست انسان کمکی برمیآید باید انجام دهد و به دنبال حساب و کتاب پاداش آن نباشد. کما اینکه خداند نیکی را میبیند.[۳۰۳][۵۸۲] |
| ۳۳۳ |
| فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی | | بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز |
| آسمان بار امانت نتوانست کشید | | قرعهٔ کار به نام من دیوانه زدند |
| بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی | | کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند |
|
عشق امانتی الهی و مخصوص انسانهاست که فرشتهها از آن بیبهرهاند.[۴۴۵][۵۸۳] |
| ۳۳۴ |
| میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست | | تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز |
| حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز | | خوشا کسی که در این راه بیحجاب رود |
| گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم | | گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل |
|
در مسیر عشق، حجاب فقط خود انسان است.[۵۴۴][۵۸۴][۵۸۵] |
| ۳۳۵ |
| عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق | | شبروان را آشناییهاست با میر عسس |
| آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم | | محتسب نیز در این عیش نهانی دانست |
| حدیث حافظ و ساغر که میزند پنهان | | چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست |
|
اشاره به دوستی محتسبان با شبگردان.[۵۸۶][۵۸۷] |
| ۳۳۶ |
| گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس | | زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس |
| یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم | | دولت صحبت آن مونس جان ما را بس |
| دریغ و درد که تا این زمان ندانستم | | که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق |
| گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر | | آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم |
|
انسان در زندگی نیاز به همدم وفادار دارد.[۴۸۰][۵۸۸][۵۸۹] |
| ۳۳۷ |
| من و همصحبتی اهل ریا دورم باد | | از گرانان جهان رطل گران ما را بس |
| جام میگیرم و از اهل ریا دور شوم | | یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم |
| از همچو تو دلداری دل برنکنم آری | | چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی |
| به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد | | خود از کدام خم است این که در سبو داری |
|
نکوهش ریاکاری و دعوت به صداقت و صفای مستی.[۵۹۰][۵۹۱] |
| ۳۳۸ |
| قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند | | ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس |
| بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت | | کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را |
| از در خویش خدا را به بهشتم مفرست | | که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس |
|
پاداش پرهیزگاران بهشت است اما رندان به همینی که دارند راضی هستند.[۲۳۸][۵۹۲] |
| ۳۳۹ |
| بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین | | کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس |
|
تغییرات و تحرکات پدیدههای طبیعی گواهی بر جاودانه نبودن این دنیا است.[۱۴۱][۱۴۲][۵۹۳] |
| ۳۴۰ |
| حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست | | طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس |
| چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند | | گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر |
| ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است | | چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم |
| آسمان کشتی ارباب هنر میشکند | | تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم |
| به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم | | بیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی |
|
پذیرفتن و کنارآمدن با سرنوشت.[۸۰][۱۴۸][۵۲۵][۵۹۴] |
| ۳۴۱ |
| به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست | | زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس |
| مگذران روز سلامت به ملامت حافظ | | چه توقع ز جهان گذران میداری |
|
اشاره به سرزنش شنیدن از انسانهای نادان بابت یک خوشی ساده.[۵۹۵][۵۹۶] |
| ۳۴۲ |
| در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک | | جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش |
|
اشاره به موقعیتی که راه برگشتی باقی نمانده باشد و فقط میبایست ادامه داد.[۵۹۷] |
| ۳۴۳ |
| اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش | | حریف خانه و گرمابه و گلستان باش |
|
به کسی دوست گویند که در همهٔ ابعاد زندگی همراه انسان باشد.[۵۹۷][۵۹۸] |
| ۳۴۴ |
| نگویمت که همه ساله میپرستی کن | | سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش |
| دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات | | مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش |
|
دعوت به رعایت اعتدال هم در عبادت هم در می نوشیدن.[۵۹۹][۶۰۰] |
| ۳۴۵ |
| چو پیر سالک عشقت به می حواله کند | | بنوش و منتظر رحمت خدا میباش |
| به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید | | که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها |
|
حتی اگر در ظاهر اشتباه باشد، حرف انسان اهل طریقت حق و درست است.[۵۹۹] |
| ۳۴۶ |
| چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان | | تو همچو باد بهاری گره گشا میباش |
|
تا میتوانی گره از کار دیگران بگشا زیرا زندگی سراسر مشکل و گره است.[۵۹۹] |
| ۳۴۷ |
| وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنوی | | به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا میباش |
| یک همدم باوفا ندیدم جز درد | | یک مونس نامزد ندارم جز غم |
|
از رسم دوستی و وفاداری چیزی جز نام باقی نمانده است.[۳۸۲][۶۰۱] |
| ۳۴۸ |
| ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال | | مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش |
|
انسانهای باهوشن باید مشکلات زندگی را بهتر تحمل کنند.[۶۰۱][۶۰۲] |
| ۳۴۹ |
| رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار | | کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش |
| سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج | | درویش و امن خاطر و کنج قلندری |
|
برای حکومتداری باید عقلانیت و تفکر پیشه کرد و نه رندی و پرهیزگاری.[۴۷][۶۰۱] |
| ۳۵۰ |
| تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست | | راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش |
| به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد | | گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید |
|
در راه و روش پرهیزگاری، باید توکل کرد و به علم و عمل متکی نبود.[۳۲][۶۰۳][۶۰۴] |
| ۳۵۱ |
| ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند | | دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش |
|
عاشقان از فرط غم عشق باید مدام شراب بنوشند. درخواستی نعمتی به صورت مستمر.[۶۰۵] |
| ۳۵۲ |
| فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش | | گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش |
| چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود | | میکنم شکر که بر جور دوامی داری |
|
عاشق به فکر معشوق و وفاداریست ولی معشوق همواره در حال جفا در حق عاشق است.[۶۰۵][۶۰۶] |
| ۳۵۳ |
| دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند | | خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش |
| نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست | | سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش |
| توانگرا دل درویش خود به دست آور | | که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند |
| ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را | | سر و زر در کنف همت درویشان است |
| گفتم هوای میکده غم میبرد ز دل | | گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند |
|
یاران باید همواره به فکر نیازمندان هم باشند.[۷۱][۳۸۹][۳۹۳][۵۵۴][۶۰۷][۶۰۸] |
| ۳۵۴ |
| جای آن است که خون موج زند در دل لعل | | زین تغابن که خزف میشکند بازارش |
| همای گو مفکن سایه شرف هرگز | | در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد |
|
گرانقدر شدن بیهنر و ذلیل شدن هنرمند.[۱۷۳][۶۰۹] |
| ۳۵۵ |
| بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود | | این همه قول و غزل تعبیه در منقارش |
| تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد | | خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است |
| اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود | | در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم |
|
شنوندهٔ خردمند و دانا سخنگو را به ادامه دادن مایل میکند.[۶۱۰] |
| ۳۵۶ |
| ای که در کوچه معشوقه ما میگذری | | بر حذر باش که سر میشکند دیوارش |
| زلف دلبر دام راه و غمزهاش تیر بلاست | | یاد دار ای دل که چندینت نصیحت میکنم |
| از چشم خود بپرس که ما را که میکشد | | جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست |
|
دشوار بودن راه عشق.[۶۱۱][۶۱۲][۶۱۳][۶۱۴][۶۱۵] |
| ۳۵۷ |
| آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست | | هر کجا هست خدایا به سلامت دارش |
| خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم | | یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار |
|
دعا در حق محبوب.[۴۸۱][۵۰۶][۶۱۱] |
| ۳۵۸ |
| نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست | | سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش |
| از عدالت نبود دور گرش پرسد حال | | پادشاهی که به همسایه گدایی دارد |
| حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست | | زین میان گر بتوان به که کناری گیرند |
|
ثروتمندان نباید نیازمندان را فراموش کنند.[۷۱][۲۱۱][۵۵۴][۶۱۶] |
| ۳۵۹ |
| تو خفتهای و نشد عشق را کرانه پدید | | تبارک الله از این ره که نیست پایانش |
| راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست | | آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست |
| از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود | | زنهار از این بیابان وین راه بینهایت |
| سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن | | ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد |
|
دشواری و نامتناهی بودن مسیر عشق.[۶۱۷][۶۱۸] |
| ۳۶۰ |
| جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد | | که جان زنده دلان سوخت در بیابانش |
| در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم | | سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور |
|
رسیدن به مقصود، سختیهای مسیر را جبران میکند.[۵۷۰][۶۱۷] |
| ۳۶۱ |
| عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت | | هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش |
| ز راه میکده یاران عنان بگردانید | | چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد |
|
در راه و روش رندی، کسی ثروتمند و آبرومند نمیشود.[۶۱۹] |
| ۳۶۲ |
| هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال | | سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش |
| زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت | | کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد |
| لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ | | عشقبازان چنین مستحق هجرانند |
| لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام | | اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم |
|
کسی که ادعای عشق دارد باید دوریها و وصل نیافتنهای آن را هم تحمل کند.[۶۱۹][۶۲۰] |
| ۳۶۳ |
| شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است | | آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش |
| آب حیوانش ز منقار بلاغت میچکد | | زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است |
| حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت | | تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت |
| کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب | | تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند |
|
اشاره به بینقص بودن یک کتاب یا مشابه آن.[۶۲۱] |
| ۳۶۴ |
| شد آن که اهل نظر بر کناره میرفتند | | هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش |
| به صوت چنگ بگوییم آن حکایتها | | که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش |
|
دیگر زمان گوشهنشینی اهل نظر گذشته و نیاز نیست کسی ساکت باشد و خون دل بخورد. اکنون فرصت صحبت کردن هست.[۴۹۱][۶۲۲][۶۲۳] |
| ۳۶۵ |
| شراب خانگی ترس محتسب خورده | | به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش |
|
استفاده از فرصتی که مدتها ممنوع بوده است.[۶۲۲] |
| ۳۶۶ |
| دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات | | مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش |
|
باید به فسق تظاهر کرد و نه به پرهیزگاری.[۶۲۲] |
| ۳۶۷ |
| رموز مصلحت ملک خسروان دانند | | گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش |
|
هرکس خودش بهتر صلاح خودش را میداند.[۲۵۶][۶۲۴] |
| ۳۶۸ |
| گر چه وصالش نه به کوشش دهند | | هر قدر ای دل که توانی بکوش |
| کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز | | تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان |
| بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش | | که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری |
|
با اینکه نتیجه کارها در دست خداست و نه انسان، اما باز هم انسان باید تمام تلاشش را بکند.[۶۲۴][۶۲۵] |
| ۳۶۹ |
| لطف خدا بیشتر از جرم ماست | | نکته سربسته چه دانی خموش |
| سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست | | معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست |
| لطف الهی بکند کار خویش | | نکته سربسته چه دانی خموش |
|
خداوند بخشنده و مهربان است و با لطف بسیارش گناهان ما را میبخشاید.[۲۵۷][۲۵۷][۶۲۶][۶۲۷] |
| ۳۷۰ |
| گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع | | سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش |
|
انگار که جهان هم بر انسانهایی که بر خود سختگیرند، سخت میگیرد.[۶۲۸][۶۲۹] |
| ۳۷۱ |
| با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام | | نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش |
|
باید هنگام تحمل سختیها خندان و صبور بود و از دشواریها نباید برآشفت.[۶۳۰] |
| ۳۷۲ |
| تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی | | گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش |
| بیمعرفت مباش که در من یزید عشق | | اهل نظر معامله با آشنا کنند |
|
انسان نااهل از اسرار الهی محروم است.[۳۷۴][۳۷۶][۶۳۰] |
| ۳۷۳ |
| بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست | | یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش |
|
در جمع انسانهای بزرگ نباید پرحرفی کرد؛ باید یا ساکت بود یا بسیار سنجیده حرف زد.[۱۶۱][۶۳۰][۶۳۱] |
| ۳۷۴ |
| چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم | | که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش |
|
آنجا که انسان برای انجام کاری در ترس و امید در نوسان باشد.[۶۳۲] |
| ۳۷۵ |
| خیال حوصله بحر میپزد هیهات | | چههاست در سر این قطره محال اندیش |
|
آنجا که انسان بیارادهای آرزوهای محال داشته باشد.[۶۳۲] |
| ۳۷۶ |
| نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر | | نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش |
| سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود | | که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند |
| توانگرا دل درویش خود به دست آور | | که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند |
| دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال | | بی تکلف بشنو دولت درویشان است |
|
عمر طولانی هم مانند مال دنیا بالاخره تمام میشود.[۶۳۳][۶۳۴] |
| ۳۷۷ |
| ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش | | بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش |
|
اشاره به حس شدن ضرورت مهاجرت از جایی.[۶۷][۱۱۸][۶۳۵] |
| ۳۷۸ |
| خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد | | بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش |
|
باید سستپیمان نبود تا بتوان زندگی را شرافتمندانه گذراند.[۶۳۶] |
| ۳۷۹ |
| خدای را به میام شست و شوی خرقه کنید | | که من نمیشنوم بوی خیر از این اوضاع |
|
بیان بدبینی و ناامیدی از زمانه.[۵][۲۳][۶۳۶][۶۳۷] |
| ۳۸۰ |
| طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف | | گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف |
| دست از طلب ندارم تا کام من برآید | | یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید |
|
آنجا که دو طرف یک قرار هر دو درستکار باشند.[۶۳۶][۶۳۸] |
| ۳۸۱ |
| چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل | | یاد پدر نمیکنند این پسران ناخلف |
| پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی | | طمع مهر و وفا زین پسران میداری |
|
اشاره به بیوفایی فرزندان.[۶۳۹][۶۴۰] |
| ۳۸۲ |
| صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه میخورد | | پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف |
|
عدم پرهیز فرد بیباک و بدپیمان از عمل شبههناک.[۶۴۱][۶۴۲] |
| ۳۸۳ |
| جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است | | هزار بار من این نکته کردهام تحقیق |
|
گله از روزگار و آشفتگی در آن.[۶۴۱][۶۴۳] |
| ۳۸۴ |
| دریغ و درد که تا این زمان ندانستم | | که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق |
|
اهمیت و بزرگی مقام دوست صمیمی.[۶۴۴] |
| ۳۸۵ |
| اگر شراب خوری جرعهای فشان بر خاک | | از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک |
|
گناهی که دیگران را نرنجاند یا حتی خیری هم به آنها برساند، نیکو و پسندیده است.[۶۴۴][۶۴۵] |
| ۳۸۶ |
| چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری | | به مذهب همه کفر طریقت است امساک |
| خزینه داری میراث خوارگان کفر است | | به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی |
| بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ | | پیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی |
|
پرهیز از بخل.[۶۴۶] |
| ۳۸۷ |
| تو را چنانکه تویی هر نظر کجا بیند | | به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک |
|
معرفت انسان از خداوند ناقص است.[۶۴۷] |
| ۳۸۸ |
| در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن | | کس عیار زر خالص نشناسد چو محک |
|
انسان صاحبنظر و دانا میتواند خلوص مردم را تشخیص دهد.[۱۷۶][۶۴۷] |
| ۳۸۹ |
| چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد | | من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک |
|
بیعمل نبودن و ناامید نشدن از همت خود.[۶۴۷] |
| ۳۹۰ |
| خوش خبر باشی ای نسیم شمال | | که به ما میرسد زمان وصال |
| مرحبا طایر فرخپی فرخنده پیام | | خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام |
|
مژده دادن به نزدیک شدن به مورد خوبی.[۶۴۸] |
| ۳۹۱ |
| دور فلکی یک سره بر منهج عدل است | | خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل |
|
ظلم کردن عاقبت خوبی نخواهد داشت.[۶۴۹] |
| ۳۹۲ |
| حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید | | از شافعی نپرسند امثال این مسائل |
|
اشاره به بیذوق بودن کسی صاحب نظر بودن در زمینهٔ دیگری.[۶۵۰] |
| ۳۹۳ |
| پای ما لنگ است و منزل بس دراز | | دست ما کوتاه و خرما بر نخیل |
|
آنجا که توان انسان برای انجام دادن کاری کم باشد.[۶۵۰][۶۵۱][۶۵۲] |
| ۳۹۴ |
| ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست | | هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام |
|
اشاره به این که طبق اصول فلسفه، هرچه که بیآغاز باشد پایانی هم ندارد.[۳۴۵][۶۵۰][۶۵۳] |
| ۳۹۵ |
| عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش | | تا بدانی که به چندین هنر آراستهام |
| عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند | | وین همه منصب از آن حور پریوش دارم |
|
انتقاد کردن از خویشتن.[۶۵۰][۶۵۴] |
| ۳۹۶ |
| در نیل غم فتاد سپهرش به طنز گفت | | الآنَ قَد نَدِمتَ و ما یَنفَعُ النَّدَم |
|
توبه کردن انسانی متجاوز هنگامی که دیگر کار از کار گذشته باشد.[۶۵۵] |
| ۳۹۷ |
| در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است | | تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم |
| شیر در بادیه عشق تو روباه شود | | آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست |
|
خطرات و سختیهای عاشق تمامی ندارد.[۶۵۶] |
| ۳۹۸ |
| به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم | | بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم |
| عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت | | هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش |
|
آنجا که کسی از کاری سودی نبرده باشد و آبروی خود را هم در آن راه باخته باشد.[۶۵۷] |
| ۳۹۹ |
| اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو | | سخن به خاک میفکن چرا که من مستم |
|
عاشقان و مستان پند نمیگیرند و حرف را متوجه نمیشوند و از آنان انتظاری هم نیست.[۶۵۸] |
| ۴۰۰ |
| چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست | | که خدمتی به سزا برنیامد از دستم |
| ز دست کوته خود زیر بارم | | که از بالابلندان شرمسارم |
|
اعتراف به کوتاهیی و اشتباه خود.[۶۵۹] |
| ۴۰۱ |
| طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق | | که در این دامگه حادثه چون افتادم |
| که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین | | نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست |
| تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر | | ندانمت که در این دامگه چه افتادست |
| من ملک بودم و فردوس برین جایم بود | | آدم آورد در این دیر خراب آبادم |
| حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس | | با این لسان عذب که خامش چو سوسنم |
| چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست | | روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم |
| ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم | | از بد حادثه اینجا به پناه آمدهایم |
| بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت | | و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت |
|
پیش آمدن حادثه ای ناگوار.[۱۰۶][۱۶۴][۲۴۴][۶۶۰][۶۶۱][۶۶۲] |
| ۴۰۲ |
| نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست | | چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم |
| چنان پر شد فضای سینه از دوست | | که فکر خویش گم شد از ضمیرم |
|
عاشق راستین فقط به معشوقش فکر میکند.[۶۶۳][۶۶۴] |
| ۴۰۳ |
| کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت | | یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم |
| به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد | | گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه |
|
ابراز ناراحتی از بیچارگی خود.[۴۸۰][۶۶۵][۶۶۶][۶۶۷][۶۶۸] |
| ۴۰۴ |
| تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق | | هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم |
| دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند | | دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد |
| حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت | | که قلم بر سر اسباب دل خرم زد |
| ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق | | برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این |
|
همیشه عشق با غم و اندوه همراه است.[۶۶۵][۶۶۹] |
| ۴۰۵ |
| در خلافآمد عادت بطلب کام که من | | کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم |
|
مراد جویی از روشی خلاف و نادرست.[۶۶۵][۶۷۰] |
| ۴۰۶ |
| این که پیرانهسرم صحبت یوسف بنواخت | | اجر صبریست که در کلبه احزان کردم |
|
صبوری کردن تلخ و سخت است اما نتیجهٔ خوبی دربردارد.[۶۷۱] |
| ۴۰۷ |
| شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا | | بر منتهای همت خود کامران شدم |
|
شکر کردن خدا بابت به دست آوردن موفقیتی.[۶۷۲] |
| ۴۰۸ |
| من پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست | | بر من چو عمر میگذرد پیر از آن شدم |
|
نفی کردن پیری خود به زبان طنز.[۳۸۵][۶۷۲] |
| ۴۰۹ |
| ز دست کوته خود زیر بارم | | که از بالابلندان شرمسارم |
| چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست | | که خدمتی به سزا برنیامد از دستم |
|
هنگامی که امکان انجام دادن خدمتی برای کسی نباشد.[۶۷۲] |
| ۴۱۰ |
| من از بازوی خود دارم بسی شکر | | که زور مردم آزاری ندارم |
|
شکر از استفادهٔ صحیح از قدرت خود و تجاوزگری نکردن.[۳۹۹][۶۷۳] |
| ۴۱۱ |
| به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام | | خون دل عکس برون میدهد از رخسارم |
| طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع | | که سوزهاست نهانی درون پیرهنم |
|
با روی گشاده رنجها را تحمل کردن.[۶۷۳] |
| ۴۱۲ |
| من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم | | لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم |
| نام من رفتهست روزی بر لب جانان به سهو | | اهل دل را بوی جان میآید از نامم هنوز |
|
سپاس گفتن از کسی به قصد شکر و ناز او.[۶۷۴][۶۷۵] |
| ۴۱۳ |
| همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس | | که دراز است ره مقصد و من نوسفرم |
| تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من | | پیاده میروم و همرهان سوارانند |
| دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف | | ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم |
| مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه | | کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم |
|
درخواست کمک کردن از دانایان.[۶۷۴] |
| ۴۱۴ |
| چنان پر شد فضای سینه از دوست | | که فکر خویش گم شد از ضمیرم |
| نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست | | چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم |
| بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار | | که با وجود تو کس نشنود ز من که منم |
| دردم از یار است و درمان نیز هم | | دل فدای او شد و جان نیز هم |
|
همهٔ فکر عاشق معشوقش است.[۶۶۴][۶۷۶][۶۷۷] |
| ۴۱۵ |
| من آن مرغم که هر شام و سحرگاه | | ز بام عرش میآید صفیرم |
| چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب | | سروش عالم غیبم چه مژدهها دادست |
| که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین | | نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست |
| تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر | | ندانمت که در این دامگه چه افتادست |
|
اشاره به بلندمرتبگی انسانی.[۱۰۶][۶۶۲][۶۷۸] |
| ۴۱۶ |
| به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار | | که از جهان ره و رسم سفر براندازم |
| هوای کوی تو از سر نمیرود آری | | غریب را دل سرگشته با وطن باشد |
| غم غریبی و غربت چو برنمیتابم | | به شهر خود روم و شهریار خود باشم |
|
اشاره به غم و سختیهای سفر.[۴۰۲][۴۰۳][۶۷۹] |
| ۴۱۷ |
| سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی | | شکایت از که کنم خانگیست غمازم |
| من از بیگانگان دیگر ننالم | | که با من هر چه کرد آن آشنا کرد |
| ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود | | وین راز سر به مهر به عالم سمر شود |
| تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد | | تا بود فلک شیوه او پردهدری بود |
| تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز | | و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند |
|
شکوه از فاش شدن راز توسط محارم.[۶۸][۲۲۶][۳۳۲][۶۸۰][۶۸۱][۶۸۲] |
| ۴۱۸ |
| به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی | | از سر خواجگی کون و مکان برخیزم |
|
بندگی تو را کردن بهتر از سلطان جهان بودن است.[۶۸۳] |
| ۴۱۹ |
| گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش | | تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم |
|
نقل است که اگر در گذشته خوبان کسی را پیر خطاب میکردند، در جواب این بیت را برای او میخواندند.[۶۸۴] |
| ۴۲۰ |
| غم غریبی و غربت چو برنمیتابم | | به شهر خود روم و شهریار خود باشم |
|
اشتیاق برای بازگشت به وطن در غربت.[۴۰۲][۶۸۴] |
| ۴۲۱ |
| شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت | | چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم |
|
اشتیاق برای چندچیز به صورت یکجا.[۶۵۲][۶۸۵][۶۸۶] |
| ۴۲۲ |
| من که از آتش دل چون خم می در جوشم | | مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم |
| بر آستان میکده خون میخورم مدام | | روزی ما ز خوان قدر این نواله بود |
| حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس | | با این لسان عذب که خامش چو سوسنم |
|
صبور و بودن و رنج کشیدن.[۶۸۵] |
| ۴۲۳ |
| حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش | | این قدر هست که گه گه قدحی مینوشم |
|
خود را بیتعصب و زهدنافروش شناساندن خود.[۶۸۵] |
| ۴۲۴ |
| پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت | | من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم |
|
ناچیز بودن جهان و محتویاتش.[۶۸۵][۶۸۷] |
| ۴۲۵ |
| خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست | | پردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم |
| اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا | | تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم |
| زیر بارند درختان که تعلق دارند | | ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد |
|
بیان آزادگی.[۶۸۸][۶۸۹] |
| ۴۲۶ |
| زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست | | من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم |
| در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک | | جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش |
| ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم | | با ما منشین اگر نه بدنام شوی |
|
اشاره به بدنامی رندان و بیفایده بودن صلاحاندیشی آنها.[۶۸۸][۶۹۰][۶۹۱] |
| ۴۲۷ |
| اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا | | تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم |
| خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست | | پردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم |
|
نقد خویش و ملامتگری.[۶۸۸] |
| ۴۲۸ |
| عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم | | دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم |
|
انسان از خلقت و مرگش بیخبر است.[۳۷۱][۶۹۲] |
| ۴۲۹ |
| طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع | | که سوزهاست نهانی درون پیرهنم |
| به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام | | خون دل عکس برون میدهد از رخسارم |
|
شاد بودن در ظاهر و غمگین بودن در درون.[۶۹۲] |
| ۴۳۰ |
| در شان من به دردکشی ظن بد مبر | | کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم |
| قدم دریغ مدار از جنازه حافظ | | که گر چه غرق گناه است میرود به بهشت |
| لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق | | داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم |
| میکشیم از قدح لاله شرابی موهوم | | چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم |
|
اشاره آنجا که کسی را به گناهکاری متهم کنند اما بی گناه باشد.[۹۸][۶۹۳] |
| ۴۳۱ |
| گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم | | گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم |
| ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم | | با پادشه بگوی که روزی مقدر است |
|
اشاره به کمال ارجمندی انسان.[۱۱۸][۶۹۳] |
| ۴۳۲ |
| مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست | | میکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم |
| ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی | | عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست |
|
حواس عاشق محو معشوقش است.[۷۳][۶۹۴] |
| ۴۳۳ |
| قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم | | دوستان از راست میرنجد نگارم چون کنم |
| صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت | | ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت |
| گل بخندید که از راست نرنجیم ولی | | هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت |
|
کنایه به کسی از سخن درست و حقیقت ناخشنود میشود.[۲۳۳][۶۹۴] |
| ۴۳۴ |
| سخن درست بگویم نمیتوانم دید | | که میخورند حریفان و من نظاره کنم |
| چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا | | ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم |
|
اشاره به تسلیم و همرنگ جماعت شدن در آخر کار.[۶۹۵][۶۹۶] |
| ۴۳۵ |
| گدای میکدهام لیک وقت مستی بین | | که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم |
| مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم | | شهان بی کمر و خسروان بی کلهند |
| با من راه نشین خیز و سوی میکده آی | | تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم |
| گنج در آستین و کیسه تهی | | جام گیتی نما و خاک رهیم |
| خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای | | دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی |
|
کسی در ظاهر بیمرتبه باشد اما در باطن کلام ارزشمندی داشته باشد.[۶۹۷][۶۹۸] |
| ۴۳۶ |
| حاشا که من به موسم گل ترک میکنم | | من لاف عقل میزنم این کار کی کنم |
| ما را ز منع عقل مترسان و می بیار | | کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست |
| من و انکار شراب این چه حکایت باشد | | غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد |
| به دور لاله دماغ مرا علاج کنید | | گر از میانه بزم طرب کناره کنم |
|
نادانی و غیرعقلانی عمل نکردن هنگام بحرانها.[۶۹۹] |
| ۴۳۷ |
| از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت | | یک چند نیز خدمت معشوق و میکنم |
| بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر | | چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است |
| چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست | | کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم |
| طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم | | در راه جام و ساقی مه رو نهادهایم |
|
بعد از درس و تلاش به عیش و عشق و یار پرداختن.[۷۰۰] |
| ۴۳۸ |
| این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست | | روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم |
| دیدن روی تو را دیده جان بین باید | | وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است |
|
دیدار با معبود پس از مرگ.[۷۰۱] |
| ۴۳۹ |
| واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن | | در حضورش نیز میگویم نه غیبت میکنم |
|
اشاره به حقگو بودن و نه منتقد و بدگو بودن.[۷۰۱] |
| ۴۴۰ |
| تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است | | گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم |
| آن کس است اهل بشارت که اشارت داند | | نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست |
| هواخواه توأم جانا و میدانم که می دانی | | که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی |
|
اسرار معنوی به صورت رمز و نشانه گفته میشود و تکرار هم نمیشود.[۶۳][۶۴][۶۵][۷۰۲][۷۰۳] |
| ۴۴۱ |
| جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو | | خانه میبینی و من خانه خدا میبینم |
| واعظ شحنهشناس این عظمت گو مفروش | | زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است |
|
در جستوجوی حقیقت و واقعیتها بودن.[۷۰۴] |
| ۴۴۲ |
| خرم آن روز کز این منزل ویران بروم | | راحت جان طلبم و از پی جانان بروم |
| خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار | | و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم |
| من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب | | مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم |
| چرا نه در پی عزم دیار خود باشم | | چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم |
| غم غریبی و غربت چو برنمیتابم | | به شهر خود روم و شهریار خود باشم |
| دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت | | رخت بربندم و تا مُلک سلیمان بروم |
|
دلتنگی و آروزی دیدار دلبر.[۴۰۲][۷۰۵][۷۰۶] |
| ۴۴۳ |
| با من راه نشین خیز و سوی میکده آی | | تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم |
| مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم | | شهان بی کمر و خسروان بی کلهند |
| گدای میکدهام لیک وقت مستی بین | | که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم |
| گنج در آستین و کیسه تهی | | جام گیتی نما و خاک رهیم |
| خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای | | دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی |
| گدایی در میخانه طرفه اکسیریست | | گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد |
|
دونپایه بودن ظاهری اما ارج و قرب بالایی هنگام سخن گفتن داشتن.[۶۹۸][۷۰۷][۷۰۸] |
| ۴۴۴ |
| دیدار شد میسر و بوس و کنار هم | | از بخت شکر دارم و از روزگار هم |
| گل در بر و می در کف و معشوق به کام است | | سلطان جهانم به چنین روز غلام است |
| از کیمیای مهر تو زر گشت روی من | | آری به یمن لطف شما خاک زر شود |
|
شکرگذاری بابت رویدادی میمون.[۱۹۸][۵۷۸][۷۰۹] |
| ۴۴۵ |
| ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند | | و از می جهان پر است و بت میگسار هم |
| سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش | | که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش |
| شد آن که اهل نظر بر کناره میرفتند | | هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش |
| به صوت چنگ بگوییم آن حکایتها | | که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش |
| شراب خانگی ترس محتسب خورده | | به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش |
|
رفع شدن سختگیریهای محسبانه.[۴۹۱][۶۲۳][۷۰۹] |
| ۴۴۶ |
| این که میگویند آن خوشتر ز حسن | | یار ما این دارد و آن نیز هم |
| لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد | | که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست |
| جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال | | هزار نکته در این کار و بار دلداریست |
| شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد | | بنده طلعت آن باش که آنی دارد |
| از بتان آن طلب ار حسنشناسی ای دل | | کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود |
|
اهمیت جاذبه و زیبایی وصفناپذیر در زیباییشناسی.[۴۸][۱۴۲][۱۸۳][۳۰۸][۷۱۰] |
| ۴۴۷ |
| ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیدهای | | ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم |
| در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش | | این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم |
| کار از تو میرود مددی ای دلیل راه | | کانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم |
| ساروان بار من افتاد خدا را مددی | | که امید کرمم همره این محمل کرد |
| تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من | | پیاده میروم و همرهان سوارانند |
| مددی گر به چراغی نکند آتش طور | | چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم |
| دام سخت است مگر یار شود لطف خدا | | ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم |
|
نصیحت انسان رنجدیده و با تجربه به انسان جوان و بیتجربه.[۷۱۱] |
| ۴۴۸ |
| ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم | | از بد حادثه اینجا به پناه آمدهایم |
| فتنه میبارد از این سقف مقرنس برخیز | | تا به میخانه پناه از همه آفات بریم |
| یاران همنشین همه از هم جدا شدند | | ماییم و آستانه دولت پناه تو |
|
توجیه روی آوردن به درگاهی از روی سرگشتگی.[۲۴۴][۴۸۰][۶۶۰][۷۱۲] |
| ۴۴۹ |
| آبرو میرود ای ابر خطاپوش ببار | | که به دیوان عمل نامه سیاه آمدهایم |
| لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست | | که در این بحر کرم غرق گناه آمدهایم |
| آبی به روزنامه اعمال ما فشان | | باشد توان سترد حروف گناه از او |
|
تسلی پیدا کردن در آرزوی استغفار.[۷۱۳][۷۱۴] |
| ۴۵۰ |
| چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم | | روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم |
| نخست موعظهٔ پیر صحبت این حرف است | | که از مصاحب ناجنس احتراز کنید |
| بیاموزمت کیمیای سعادت | | ز همصحبت بد جدایی جدایی |
| نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد | | بهتر آن است که با مردم بد ننشینی |
|
نکوهش دوستان و همنشینان نااهل.[۵۴۶][۵۴۸][۷۱۵][۷۱۶] |
| ۴۵۱ |
| دام سخت است مگر یار شود لطف خدا | | ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم |
| در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود | | از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت |
| ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم | | یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت |
| مددی گر به چراغی نکند آتش طور | | چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم |
| یا رب از ابر هدایت برسان بارانی | | پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم |
| به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود | | خیال باشد کاین کار بی حواله برآید |
|
اشاره به هدایت و راهنماییهای الهی.[۴۸۰][۷۱۷][۷۱۸] |
| ۴۵۲ |
| ما ز یاران چشم یاری داشتیم | | خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم |
|
توقع نیکی و مهربانی از یار داشتن.[۷۱۷][۷۱۹] |
| ۴۵۳ |
| گفت و گو آیین درویشی نبود | | ور نه با تو ماجراها داشتیم |
| مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز | | ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست |
| در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار | | هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت |
| خون خور و خامش نشین که آن دل نازک | | طاقت فریاد دادخواه ندارد |
| گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید | | گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم |
| وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم | | که در طریقت ما کافریست رنجیدن |
| حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود | | با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است |
|
دوری از مناقشه و بحث.[۴۱][۲۰۰][۲۳۵][۷۲۰][۷۲۱][۷۲۲] |
| ۴۵۴ |
| چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا | | ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم |
| سخن درست بگویم نمیتوانم دید | | که میخورند حریفان و من نظاره کنم |
|
بیارزش شمردن و همرنگ جماعت جلوه کردن از روی فروتنی.[۶۹۶][۷۲۳] |
| ۴۵۵ |
| از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت | | بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم |
| در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ | | ر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر |
|
در طلب توجه و رضای یار بودن.[۷۲۳][۷۲۴] |
| ۴۵۶ |
| شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش | | گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم |
| چندان که زدم لاف کرامات و مقامات | | هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد |
| با خرابات نشینان ز کرامات ملاف | | هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد |
|
دوری از باکرامات دانستن خود.[۳۱۳][۳۳۷][۷۲۵] |
| ۴۵۷ |
| فتنه میبارد از این سقف مقرنس برخیز | | تا به میخانه پناه از همه آفات بریم |
| خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان | | زین فتنهها که دامن آخرزمان گرفت |
| خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه | | کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود |
|
میخانه پناهگاهی است برای فتنههای جهان.[۷۲۶] |
| ۴۵۸ |
| بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم | | فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم |
| آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست | | عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی |
|
تغییر دادن سرنوشت با متحد شدن.[۷۲۷][۷۲۸][۷۲۹] |
| ۴۵۹ |
| اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد | | من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم |
| چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه | | تشخیص کردهایم و مداوا مقرر است |
| غم کهن به می سالخورده دفع کنید | | که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت |
| سلطان غم هر آنچه تواند بگو بکن | | من بردهام به باده فروشان پناه از او |
|
حمایت و اتحاد با دوستان هنگام وقوع مشکلات.[۷۳۰] |
| ۴۶۰ |
| یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد | | بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم |
| جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه | | چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند |
| گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد | | هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس |
|
اشاره به بالاگرفتن اختلاف نظر بر سر موضوعی.[۱۳۴][۴۴۷][۷۳۱][۷۳۲] |
| ۴۶۱ |
| حافظ نه حد ماست چنین لافها زدن | | پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم |
|
تجاوز نکردن از حد و مرز خود.[۷۳۱][۷۳۳][۷۳۴] |
| ۴۶۲ |
| خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست | | نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم |
| ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی | | عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست |
|
آنجا که بساط شادی و لذت فراهم است و فقط جای یار خالی است.[۷۳][۷۳۵] |
| ۴۶۳ |
| میکشیم از قدح لاله شرابی موهوم | | چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم |
| لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق | | داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم |
|
کنایه به نبودن اسباب لذت و عیش راستین.[۷۳۶] |
| ۴۶۴ |
| عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است | | کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم |
| من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس | | حافظ راز خود و عارف وقت خویشم |
|
دعوت به رفتار نیکو.[۴۱۳][۷۳۷] |
| ۴۶۵ |
| آسمان کشتی ارباب هنر میشکند | | تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم |
| عشق میورزم و امید که این فن شریف | | چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود |
| فلک به مردم نادان دهد زمام مراد | | تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس |
| ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است | | چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم |
| به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم | | بیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی |
|
اشاره به حرمان هنرمندان.[۸۰][۴۵۷][۷۳۸][۷۳۹][۷۴۰] |
| ۴۶۶ |
| گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید | | گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم |
| دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش | | که بد به خاطر امیدوار ما نرسد |
|
بیتوجهی به بدگویان.[۷۴۱] |
| ۴۶۷ |
| حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او | | ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم |
|
با حرف حق و درست نمیتوان مقابله کرد.[۱۳۰][۷۴۱] |
| ۴۶۸ |
| مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی | | چنانکه پرورشم میدهند میرویم |
| مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند | | هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد |
| برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر | | کارفرمای قدر میکند این من چه کنم |
| بدان مثل که شب آبستن است روز از تو | | ستاره میشمرم تا که شب چه زاید باز |
|
سررشتهٔ امور در دست خداوند است.[۳۳۲][۷۴۲][۷۴۳] |
| ۴۶۹ |
| بارها گفتهام و بار دگر میگویم | | که من دلشده این ره نه به خود میپویم |
| مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی | | چنانکه پرورشم میدهند میرویم |
| تو خانقاه و خرابات در میانه مبین | | خدا گواه که هر جا که هست با اویم |
| غبار راه طلب کیمیای بهروزیست | | غلام دولت آن خاک عنبرین بویم |
| در پس آینه طوطی صفتم داشتهاند | | آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم |
| من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست | | که از آن دست که او میکشدم میرویم |
|
اعتراف به بدون اختیار بودن.[۵۷۰][۶۵۳][۷۰۳][۷۴۴][۷۴۵][۷۴۶] |
| ۴۷۰ |
| گنج در آستین و کیسه تهی | | جام گیتی نما و خاک رهیم |
| مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم | | شهان بی کمر و خسروان بی کلهند |
| گدای میکدهام لیک وقت مستی بین | | که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم |
| با من راه نشین خیز و سوی میکده آی | | تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم |
| خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای | | دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی |
|
آنجاکه ظاهر کسی ژنده باشد و اما باطن بلندمرتبهای داشته باشد.[۶۹۸][۷۴۷] |
| ۴۷۱ |
| رنگ تزویر پیش ما نبود | | شیر سرخیم و افعی سیهیم |
| از طعنه رقیب نگردد عیار من | | چون زر اگر برند مرا در دهان گاز |
| در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن | | کس عیار زر خالص نشناسد چو محک |
|
اشاره به صداقت خود.[۱۷۶][۷۴۸][۷۴۹] |
| ۴۷۲ |
| کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز | | تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان |
| گر چه وصالش نه به کوشش دهند | | هر قدر ای دل که توانی بکوش |
| بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش | | که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری |
|
دعوت به همت کردن و در دست گرفتن اوضاع.[۶۲۵][۷۵۰] |
| ۴۷۳ |
| پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد | | گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان |
| گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان | | نگاه دار سر رشته تا نگه دارد |
| خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد | | بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش |
| پیمانشکن هرآینه گردد شکسته حال | | انَّ العُهودَ عِندَ مَلیکِ النُّهی ذِمَم |
|
دعوت به تعهد و دوری از عهدشکنی.[۳۰۳][۵۴۷][۷۵۱] |
| ۴۷۴ |
| دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل | | مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان |
| دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش | | بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر |
| در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست | | پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن |
|
دعوت به یکدلی و اخلاص.[۱۰۱][۱۰۲][۵۷۶][۷۵۲] |
| ۴۷۵ |
| با صبا در چمن لاله سحر میگفتم | | که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان |
| این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است | | کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست |
| در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا | | سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت |
| زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت | | کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد |
| حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد | | زمره دیگر به عشق از غیب سر برمیکنند |
| نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس | | بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست |
|
اشاره به کثرت بندگان مؤمن خدا.[۷۵۳][۷۵۴] |
| ۴۷۶ |
| خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی | | تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن |
|
هنگامی که پادشاهی قدرت رابه دست بگیرد و همه را سر جای خود بنشاند.[۷۵۵] |
| ۴۷۷ |
| مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش | | ساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن |
|
معتمد بودن شخص طرف مشورت.[۷۵۵] |
| ۴۷۸ |
| غم دل چند توان خورد که ایام نماند | | گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن |
| پنج روزی که در این مرحله مهلت داری | | خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست |
| هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب | | باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور |
| رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد | | صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد |
|
نباید غم دنیای فانی را خورد زیرا هیچ چیز برای همیشه ثابت نیست.[۴۸۷][۷۵۶] |
| ۴۷۹ |
| باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش | | اعتبار سخن عام چه خواهد بودن |
|
بیاعتنایی به حرف مردم.[۷۵۷][۷۵۸] |
| ۴۸۰ |
| بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار | | کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن |
| مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود | | چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد |
| زمان خوشدلی دریاب و در یاب | | که دایم در صدف گوهر نباشد |
|
اگر انسان فرصتها را غنیمت نشمارد، بعداً حسرتش را خواهد خورد.[۴۲۷][۷۵۷][۷۵۹] |
| ۴۸۱ |
| فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل | | چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن |
| شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما | | بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد |
| مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق | | گرت مدام میسر شود زهی توفیق |
|
ارزش قائل شدن برای همصحبتی و همنشینی با دوستان.[۱۷۵][۷۶۰][۷۶۱] |
| ۴۸۲ |
| وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم | | که در طریقت ما کافریست رنجیدن |
| در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار | | هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت |
| دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش | | که بد به خاطر امیدوار ما نرسد |
| ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست | | بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی |
| از دم صبح ازل تا آخر شام ابد | | دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود |
|
زود ناامید نشدن و محکم بودن در مسیر.[۲۰۰][۲۳۵][۷۶۲][۷۶۳] |
| ۴۸۳ |
| به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات | | بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن |
| کمال سر محبت ببین نه نقص گناه | | که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند |
| ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم | | جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم |
|
فاش نکردن عیب و زشتی دیگران.[۴۵۹][۴۶۰][۷۶۴] |
| ۴۸۴ |
| به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه | | کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن |
| سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد | | ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود |
| گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدم | | که نهانش نظری با من دلسوخته بود |
|
محبت کردن و علاقهورزیدن امری دوطرفه است.[۱۰][۴۳۹][۴۹۶][۷۶۵] |
| ۴۸۵ |
| عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس | | که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن |
| نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس | | ملالت علما هم ز علم بی عمل است |
| مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس | | توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند |
|
عمل نکردن به پند و اندرزهای خود.[۱۳۲][۲۳۵][۳۰۶][۷۶۶] |
| ۴۸۶ |
| مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ | | که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن |
|
احترام نگذاشتن به ریاکاران و متظاهران.[۷۶۷] |
| ۴۸۷ |
| حافظ وصال میطلبد از ره دعا | | یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن |
| میکند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو | | روزی ما باد لعل شکرافشان شما |
| از هر کرانه تیر دعا کردهام روان | | باشد کز آن میانه یکی کارگر شود |
|
آرزوی برآورده شدن خواست و دعا.[۴۸۰][۷۶۷][۷۶۸] |
| ۴۸۸ |
| ای نور چشم من سخنی هست گوش کن | | چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن |
|
بهره بردن از دارایی خود و بهره رساندن به دیگران از آن دارایی.[۷۶۷][۷۶۹][۷۷۰] |
| ۴۸۹ |
| پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت | | هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن |
| نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند | | جوانان سعادتمند پند پیر دانا را |
| با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست | | صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن |
|
تشویق به گوش دادن به نصیحت دیگران.[۳۸][۷۱][۳۱۸][۷۷۱][۷۷۲] |
| ۴۹۰ |
| به زیر دلق ملمع کمندها دارند | | درازدستی این کوته آستینان بین |
| ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم | | زآنچ آستین کوته و دست دراز کرد |
| صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز | | ای کوته آستینان تا کی درازدستی |
| صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد | | بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد |
|
اشاره به خطاکاری انسانهایی که به ظاهر درستکار هستند.[۹۶][۷۷۳] |
| ۴۹۱ |
| در حق من لبت این لطف که میفرماید | | سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این |
|
آرزوی بهتر شدن یک چیز خوب.[۷۷۳] |
| ۴۹۲ |
| ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق | | برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این |
| تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق | | هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم |
| لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام | | اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم |
|
عشق همراه با ناراحتی است اما حتی ناراحتی عشق نیز دوستداشتنی است.[۶۶۹][۷۷۴] |
| ۴۹۳ |
| دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم | | مادر دهر ندارد پسری بهتر از این |
|
تشویق نوجوانان.[۷۷۴] |
| ۴۹۴ |
| بر آستانه میخانه گر سری بینی | | مزن به پای که معلوم نیست نیت او |
|
اگر کسی ظاهراً خطایی کرده به این معنی نیست در باطن قضیه هم همینطور باشد.[۷۷۵] |
| ۴۹۵ |
| بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب | | نوید داد که عام است فیض رحمت او |
|
بخشش الهی همهٔ انسانها را در بر میگیرد.[۷۷۵] |
| ۴۹۶ |
| مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو | | یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو |
| دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر | | کای نور چشم من به جز از کشته ندروی |
|
انسان نتیجهٔ اعمالش را هم در این دنیا و هم در آخرت خواهد دید.[۵۱][۷۷۶][۷۷۷][۷۷۸] |
| ۴۹۷ |
| تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار | | تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو |
| که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند | | که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد |
| رهزن دهر نخفتهست مشو ایمن از او | | اگر امروز نبردهست که فردا ببرد |
| بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست | | ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی |
|
این دنیا به هیچکس رحم نمیکند و نباید به آن دلبست.[۳۲][۱۲۰][۱۲۱][۷۷۹] |
| ۴۹۸ |
| من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان | | قال و مقال عالمی میکشم از برای تو |
| من که سر درنیاورم به دو کون | | گردنم زیر بار منت اوست |
| سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت | | به طلبکاری این مهرگیاه آمدهایم |
|
منت محترمانه گذاشتن بر سر معشوق.[۷۸۰][۷۸۱] |
| ۴۹۹ |
| خرقهٔ زهد و جام می گر چه نه در خور همند | | این همه نقش میزنم از جهت رضای تو |
| حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب | | کافر عشق ای صنم گناه ندارد |
| گفتم صنمپرست مشو با صمد نشین | | گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند |
| ابروی دوست گوشه محراب دولت است | | آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او |
|
عاشق برای جلب رضایت معشوق هرکاری میکند.[۳۲۰][۶۵۴][۷۸۲][۷۸۳] |
| ۵۰۰ |
| هر گل نو ز گلرخی یاد همیکند ولی | | گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو |
|
باید به این دنیا به چشم عبرت گرفتن نگاه کرد.[۷۸۲][۷۸۴] |
| ۵۰۱ |
| ما محرمان خلوت انسیم غم مخور | | با یار آشنا سخن آشنا بگو |
| حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست | | که آشنا سخن آشنا نگه دارد |
| بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید | | از یار آشنا سخن آشنا شنید |
|
یاران همدم راز یکدیگر را نگه میدارند.[۶۷][۳۰۰][۷۸۵][۷۸۶] |
| ۵۰۲ |
| آیین تقوا ما نیز دانیم | | لیکن چه چاره با بخت گمراه |
| بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم | | اگر موافق تدبیر من شود تقدیر |
| پارسایی و سلامت هوسم بود ولی | | شیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس |
|
ما راه و رسم پارسیایی را میدانیم اما اقبالمان چیز دیگری است.[۵۷۲][۷۸۷][۷۸۸] |
| ۵۰۳ |
| ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم | | یا جام باده یا قصه کوتاه |
| زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست | | در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست |
| گر جلوه مینمایی و گر طعنه میزنی | | ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند |
| زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر | | تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند |
|
انکار و نکوهش زهد و پرهیزگاری.[۲۳۸][۴۷۶][۶۴۰][۷۸۹] |
| ۵۰۴ |
| به شمشیرم زد و با کس نگفتم | | که راز دوست از دشمن نهان به |
| غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب | | که نیست سینه ارباب کینه محرم راز |
|
راز دوستان را باید از نظر دشمنان پنهان کرد.[۷۹۰] |
| ۵۰۵ |
| جوانا سر متاب از پند پیران | | که رای پیر از بخت جوان به |
|
تجربه و نظر پیران از شانس و اقبال جوانان برتر است.[۶۱۸][۷۹۱][۷۹۲] |
| ۵۰۶ |
| اگر چه زنده رود آب حیات است | | ولی شیراز ما از اصفهان به |
| شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم | | عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است |
| فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است | | تا آب ما که منبعش الله اکبر است |
|
ترجیح شهر خود یا شیراز به هرجای دیگراز جهان.[۷۹۳] |
| ۵۰۷ |
| شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام | | تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده |
| ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع | | به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد |
| خلوت دل نیست جای صحبت اضداد | | دیو چو بیرون رود فرشته درآید |
| غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند | | پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز |
|
چه در عرفان و چه در عشق برای رسیدن به سلوک باید پاکدل بود.[۴۲۱][۴۲۲][۷۹۳][۷۹۴][۷۹۵] |
| ۵۰۸ |
| آشنایان ره عشق در این بحر عمیق | | غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده |
| یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر | | کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی |
|
اهل معرفت واقعی چنین اند که حتی اگر به ظاهر غرق شده باشند اما در باطن حتی آب به تنشان نخورده است.[۷۹۶] |
| ۵۰۹ |
| زنهار تا توانی اهل نظر میازار | | دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده |
| نمیخورید زمانی غم وفاداران | | ز بی وفایی دور زمانه یاد آرید |
|
نباید بدی کرد زیرا این دنیا بیوفاست.[۲۶۳][۷۹۶][۷۹۷] |
| ۵۱۰ |
| هر چند کآزمودم از وی نبود سودم | | من جرب المجرب حلت به الندامه |
| زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت | | عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی |
|
یک تجربهٔ اشتباه را نیابد دوباره تکرار کرد وگرنه موجب پشیمانی میشود.[۷۹۸][۷۹۹] |
| ۵۱۱ |
| برو این دام بر مرغی دگر نه | | که عنقا را بلند است آشیانه |
| به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر | | به بند و دام نگیرند مرغ دانا را |
| عنقا شکار کس نشود دام بازچین | | کآنجا همیشه باد به دست است دام را |
| دفتر دانش ما جمله بشویید به می | | که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود |
|
انسانهای دانا را نمیتوان با زیبایی و ظاهر دنیوی فریب داد.[۲۷][۲۸][۲۹][۴۲][۴۳][۴۳][۴۴][۷۴۰][۸۰۰] |
| ۵۱۲ |
| به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می | | علاج کی کنمت آخرالدواء الکی |
|
وقتی از روشهای سخت استفاده میکنند که راه حلهای ساده پاسخگو نبوده باشد.[۸۰۰] |
| ۵۱۳ |
| زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند | | مجو ز سفله مروت که شیئه لا شی |
| سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن | | ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی |
|
این دنیا خسیس است و باید هشیار بود زیرا خسیس هرچه را ببخشد باز پس خواهد گرفت.[۸۰۱] |
| ۵۱۴ |
| نوشتهاند بر ایوان جنه الماوی | | که هر که عشوه دنیی خرید وای به وی |
| خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن | | هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد |
| بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست | | ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی |
|
نکوهش دلبستن به دنیا.[۸۰۲] |
| ۵۱۵ |
| خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد | | سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی |
|
سختی کم در کنار لذت، بیشتر تحمل میشود.[۶۰۰][۸۰۲] |
| ۵۱۶ |
| با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی | | تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی |
| عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید | | ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی |
| طفیل هستی عشقند آدمی و پری | | ارادتی بنما تا سعادتی ببری |
| بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش | | که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری |
| به مستوران مگو اسرار مستی | | حدیث جان مگو با نقش دیوار |
| گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند | | جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد |
| پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش | | که مگو حال دل سوخته با خامی چند |
|
رموز عشق را باید از مدعیان عاشقی مخفی نگهداشت.[۶۸][۲۵۴][۶۹۱][۸۰۳][۸۰۴][۸۰۵][۸۰۶] |
| ۵۱۷ |
| هر چند که هجران ثمر وصل برآرد | | دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی |
| بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق | | مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود |
| زبان خامه ندارد سر بیان فراق | | وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق |
| دریغ مدت عمرم که بر امید وصال | | به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق |
| بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار | | روز فراق را که نهد در شمار عمر |
| شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت | | فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت |
| نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید | | فغان که بخت من از خواب در نمیآید |
| حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند | | محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند |
|
در نکوهش دوری از یار.[۵۱][۱۲۸][۸۰۷][۸۰۸][۸۰۹][۸۱۰][۸۱۱] |
| ۵۱۸ |
| در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد | | چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی |
| ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست | | عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد |
| دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است | | اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی |
|
در راه و مسیر عاشقی نباید راحتطلب بود و باید به سختیها تنداد و سازش کرد.[۱۴۸][۳۹۵][۳۹۷][۴۷۴][۸۱۲][۸۱۳] |
| ۵۱۹ |
| تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا | | حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی |
| غم دنیای دنی چند خوری باده بخور | | حیف باشد دل دانا که مشوش باشد |
| نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر | | نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش |
| هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد | | فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی |
|
حیف است اگر انسان دانایی دل به نیا ببندد.[۱۷۹][۸۱۴][۸۱۵][۸۱۶] |
| ۵۲۰ |
| فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست | | آب خضر نصیبه اسکندر آمدی |
| سکندر را نمیبخشند آبی | | به زور و زر میسر نیست این کار |
|
بخشش روزگار بر اساس موهبت است و نه سختکوشی.[۴۳][۵۵۲][۸۱۷] |
| ۵۲۱ |
| قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز | | ورای حد تقریر است شرح آرزومندی |
| ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق | | ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت |
|
رموز عشق قابل توصیف نیستند.[۲۴۲][۲۴۴][۲۴۵][۸۱۸] |
| ۵۲۲ |
| همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی | | دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی |
| در مذهب طریقت خامی نشان کفر است | | آری طریق دولت چالاکی است و چستی |
|
نکوهش کم کردن تلاش و آرام حرکت کردن.[۱۹۸][۳۷۱][۸۱۸] |
| ۵۲۳ |
| در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است | | خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی |
|
ستایش و تشویق به قناعت.[۱۱۷][۸۱۹] |
| ۵۲۴ |
| صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری | | به یادگار بمانی که بوی او داری |
|
اشاره به یادگاری دلبر.[۸۲۰][۸۲۱] |
| ۵۲۵ |
| نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد | | که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری |
| خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق | | تیره آن دل که در او شمع محبت نبود |
| سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق | | چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست |
|
کسی که ذوقش کور شده است نمیتواند هنر واقعی را ببیند و درک کند.[۸۲۰][۸۲۲][۸۲۳] |
| ۵۲۶ |
| ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست | | عرض خود میبری و زحمت ما میداری |
| ز بیخودی طلب یار میکند حافظ | | چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است |
|
نکوهش کسی که حد و مرز خود را نمیشناسد و رعایت نمیکند.[۱۲۳][۷۹۷][۸۲۰][۸۲۴] |
| ۵۲۷ |
| گوشه چشم رضایی به منت باز نشد | | این چنین عزت صاحب نظران میداری |
| صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید | | خوبان در این معامله تقصیر میکنند |
| آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون | | ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی |
| بیمزد بود و منت هر خدمتی که کردم | | یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت |
| تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت | | تا باز چه اندیشه کند رای صوابت |
| تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است | | جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست |
| چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری | | سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد |
| نکرد آن همدم دیرین مدارا | | مسلمانان مسلمانان خدا را |
|
شکایت از بیتوجهی معشوق به عاشق.[۴۸۱][۴۸۷][۵۱۲][۸۲۵][۸۲۶][۸۲۷][۸۲۸][۸۲۹] |
| ۵۲۸ |
| سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج | | درویش و امن خاطر و کنج قلندری |
| خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن | | کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی |
| هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی | | کین کیمیای هستی قارون کند گدا را |
|
اگر دنیادار باشی همیشه نگرانی اما درویش که باشی خیالت آسوده است.[۷۲۲][۸۲۵][۸۳۰][۸۳۱] |
| ۵۲۹ |
| یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است | | ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری |
|
صلح از جنگ و مناقشه بهتر است.[۱۴][۷۷۷][۸۳۲] |
| ۵۳۰ |
| طفیل هستی عشقند آدمی و پری | | ارادتی بنما تا سعادتی ببری |
| در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند | | اقرار بندگی کن و اظهار چاکری |
| بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش | | که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری |
|
برای رسیدن به سعادت باید در عشق ارادت ورزید.[۲۵۴][۸۳۲] |
| ۵۳۱ |
| چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی | | که جام جم نکند سود وقت بیبصری |
| به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد | | که خاک میکده کحل بصر توانی کرد |
|
در مسیر عشق باید به بصیرت رسید وگرنه اگر نابینا باشی حتی جام جم هم مشکلت را حل نمیکند.[۸۳۲] |
| ۵۳۲ |
| دعای گوشه نشینان بلا بگرداند | | چرا به گوشه چشمی به ما نمینگری |
| صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید | | خوبان در این معامله تقصیر میکنند |
| به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی | | که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز |
|
درخواست توجه یار را داشتن.[۴۸۷][۸۳۳][۸۳۴] |
| ۵۳۳ |
| سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی | | که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی |
| راستی خاتم فیروزه بواسحاقی | | خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود |
|
آنجا که موضوعی فقط برای زمان کوتاهی جلوه داشته باشد.[۴۵۱][۸۳۵] |
| ۵۳۴ |
| میای دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبش | | خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی |
| اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد | | گناه بخت پریشان و دست کوته ماست |
|
وقتی بخت انسان بد باشد کاری نمیتوان کرد.[۲۲۵][۶۳۷][۸۳۶] |
| ۵۳۵ |
| عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی | | ای پسر جام میام ده که به پیری برسی |
| پنج روزی که در این مرحله مهلت داری | | خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست |
| به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد | | بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد |
|
اشاره به هدر ندادن لحظات عمر.[۸۳۷] |
| ۵۳۶ |
| کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش | | وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی |
| کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش | | کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی |
|
نکوهش غفلت و دعوت به جدیت و تلاش کردن.[۸۳۸] |
| ۵۳۷ |
| در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن | | شرط اول قدم آن است که مجنون باشی |
| شیر در بادیه عشق تو روباه شود | | آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست |
| قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق | | چو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمی |
|
در کارهای خطرناکی مانند عشق میبایست بیباک بود.[۸۳۹][۸۴۰] |
| ۵۳۸ |
| تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای | | ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی |
|
در کارهای مهم و بزرگ، اصل و نسب مهم نیست گوهر ذاتی انسان است که اهمیت دارد.[۸۴۱] |
| ۵۳۹ |
| عروسی بس خوشی ای دختر رز | | ولی گه گه سزاوار طلاقی |
| نگویمت که همه ساله میپرستی کن | | سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش |
|
گاهی از شراب نیز باید کنارهگیری کرد.[۶۰۰][۸۴۲][۸۴۳] |
| ۵۴۰ |
| دع التکاسل تغنم فقد جری مثل | | که زاد راهروان چستی است و چالاکی |
|
راهرو باید هوشیار و سریع باشد.[۸۴۲] |
| ۵۴۱ |
| چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی | | رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی |
| ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش | | پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را |
| حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز | | بس طور عجب لازم ایام شباب است |
| عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است | | چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد |
| عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار | | عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش |
|
خوشگرانی و رندی مخصوص روزهای جوانی است و نه پیری.[۴۶][۴۶][۴۷][۳۹۶][۸۴۴] |
| ۵۴۲ |
| زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت | | صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی |
| دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید | | هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت |
|
اشاره به سختیهای روزگار.[۸۴۵][۸۴۶] |
| ۵۴۳ |
| آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست | | عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی |
| بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم | | فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم |
|
در تمنای بهتر شدن وضع انسانها و روزگار.[۷۲۸][۷۲۹][۸۴۵] |
| ۵۴۴ |
| خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم | | کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی |
| گر چه یاران فارغند از یاد من | | از من ایشان را هزاران یاد باد |
| روز وصل دوستداران یاد باد | | یاد باد آن روزگاران یاد باد |
|
در یاد یاران خوب بودن.[۶۴۰][۸۴۷] |
| ۵۴۵ |
| بیا که خرقه من گر چه رهن میکدههاست | | ز مال وقف نبینی به نام من درمی |
| فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد | | که می حرام ولی به ز مال اوقاف است |
|
نکوهش خوردن مال وقف.[۸۴۸][۸۴۹] |
| ۵۴۶ |
| طبیب راه نشین درد عشق نشناسد | | برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی |
| دردم نهفته به ز طبیبان مدعی | | باشد که از خزانه غیبم دوا کنند |
|
درد عشق را مرشدان کاربلد رفع میکنند و نه کسانی که مدعی و بیصلاحیتند.[۴۱۷][۸۴۸] |
| ۵۴۷ |
| دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم | | به آن که بر در میخانه برکشم علمی |
| به صوت چنگ بگوییم آن حکایتها | | که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش |
| شراب خانگی ترس محتسب خورده | | به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش |
| حدیث حافظ و ساغر که میزند پنهان | | چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست |
| سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم | | که من نسیم حیات از پیاله میجویم |
| دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم | | با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی |
|
نکوهش محافظه کاری همراه با ریا.[۸۵۰][۸۵۱][۸۵۲] |
| ۵۴۸ |
| گر چه دوریم به یاد تو قدح میگیریم | | بعد منزل نبود در سفر روحانی |
| در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست | | میبینمت عیان و دعا میفرستمت |
| وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی | | حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی |
| قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند | | بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم |
| کام بخشی گردون عمر در عوض دارد | | جهد کن که از دولت داد عیش بستانی |
|
در دوستی بعد مکانی اهمیتی ندارد.[۴۲۴][۵۱۳][۶۲۵][۸۵۳][۸۵۴] |
| ۵۴۹ |
| با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز | | در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی |
| اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش | | که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود |
| دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است | | بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی |
|
اشاره به اهمیت دعا.[۸۳۴][۸۵۵] |
| ۵۵۰ |
| میروی و مژگانت خون خلق میریزد | | تیز میروی جانا ترسمت فرومانی |
| طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل | | بیفتد آن که در این راه با شتاب رود |
|
نهی کردن تندروی و دعوت به بیباکی.[۸۵۵][۸۵۶] |
| ۵۵۱ |
| خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ | | نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی |
| خیال حوصله بحر میپزد هیهات | | چههاست در سر این قطره محال اندیش |
| حافظ چه مینهی دل تو در خیال خوبان | | کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی |
|
آرزوی دستنیافتنی و دور داشتن.[۸۵۷][۸۵۸] |
| ۵۵۲ |
| دو یار زیرک و از باده کهن دومنی | | فراغتی و کتابی و گوشه چمنی |
| حالیا مصلحت وقت در آن میبینم | | که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم |
| جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم | | تا حریفان دغا را به جهان کم بینم |
|
در آرزوی فرصت برای خوشگذرانی بودن.[۱۲۸][۸۵۷] |
| ۵۵۳ |
| من این مقام به دنیا و آخرت ندهم | | اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی |
|
قدردانی و تشکر بابت داشتن نعمتی.[۸۵۷] |
| ۵۵۴ |
| بیا که رونق این کارخانه کم نشود | | به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی |
|
رونق این هستی آن قدر هست که با پرهیزگاری پرهیزگاران زیاد و با گناه گناهکاران کم نشود.[۸۵۹] |
| ۵۵۵ |
| از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت | | عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی |
|
تعحب کردن از اینکه بعد از وقوع حادثهای ناگوار هنوز هم زیبایی را میتوان در زندگی دید.[۸۵۹] |
| ۵۵۶ |
| به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند | | چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی |
| تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار | | که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند |
|
اشاره به حافظ بودن خداوند و دعوت به صبر.[۴۵۷][۸۶۰] |
| ۵۵۷ |
| مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ | | کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی |
| شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی | | مردی از خویش برون آید و کاری بکند |
|
آرزوی پیدا شدن انسان متفکری در روزگار دشوار.[۴۶۴][۴۶۵][۸۶۱] |
| ۵۵۸ |
| بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی | | خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی |
| ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم | | با پادشه بگوی که روزی مقدر است |
| زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن | | صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس |
|
روزی انسان از پیش مشخص شده و زیادهخواهی او باعث رنج و مصیبت میشود.[۱۱۸][۱۸۶][۴۰۸][۸۶۲] |
| ۵۵۹ |
| آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد | | حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی |
| عاقبت منزل ما وادی خاموشان است | | حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز |
| زان پیشتر که عالم فانی شود خراب | | ما را ز جام باده گلگون خراب کن |
|
غنیمت شمردن زندگانی و خوشگذرانی کردن.[۷۹۹][۸۶۳][۸۶۴] |
| ۵۶۰ |
| تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف | | مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی |
| نه هر که طرف کله کجنهاد و تند نشست | | کلاه داری و آیین سروری داند |
|
برای نگهدای و بهدست آوردن جایگاه بلندمرتبهای باید برای آن زحمت کشید.[۳۲][۱۳۹][۸۶۵] |
| ۵۶۱ |
| کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ | | ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی |
| تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار | | که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند |
| گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید | | گفت با این همه از سابقه نومید مشو |
|
با تکیه بر بخشش خدا میتوان به سعادت رسید.[۳۸۹][۴۵۷][۸۶۶][۸۶۷] |
| ۵۶۲ |
| ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی | | اسباب جمع داری و کاری نمیکنی |
| نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس | | ملالت علما هم ز علم بی عمل است |
| چوگان حکم در کف و گویی نمیزنی | | باز ظفر به دست و شکاری نمیکنی |
| این خون که موج میزند اندر جگر تو را | | در کار رنگ و بوی نگاری نمیکنی |
|
آنجا که کسی امکان عیش و خوشگذرانی داشته باشد اما کاری نکند و فرصت را از دست بدهد.[۱۳۲][۲۱۰][۸۶۸] |
| ۵۶۳ |
| ترسم کز این چمن نبری آستین گل | | کز گلشنش تحمل خاری نمیکنی |
| حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست | | احرامِ طوفِ کعبهٔ دل بی وضو ببست |
| مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب | | به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید |
|
کسی که سختیهای مسیر را تحمل نکند، به نتیجهٔ خوب آن نخواهد رسید.[۴۳][۵۳۳][۸۶۹] |
| ۵۶۴ |
| که ای صوفی شراب آن گه شود صاف | | که در شیشه برآرد اربعینی |
| شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد | | که چند سال به جان خدمت شعیب کند |
|
اشاره به این که باید در کارها صبوری کرد.[۴۶۲][۸۶۹] |
| ۵۶۵ |
| خدا زان خرقه بیزار است صد بار | | که صد بت باشدش در آستینی |
| ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست | | که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد |
| بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور | | که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی |
|
نهی کردن انجام امور به اغراض بد به جای خلوص نیت.[۸۷۰][۸۷۱] |
| ۵۶۶ |
| ثوابت باشد ای دارای خرمن | | اگر رحمی کنی بر خوشه چینی |
| ای صاحب کرامت شکرانهٔ سلامت | | روزی تفقدی کن درویش بینوا را |
| بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است | | که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد |
| خوبان جهان صید توان کرد به زر | | خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر |
|
دعوت به رعایت حال ضعیفان و کمک به آنها.[۲۹۳][۲۹۵][۲۹۶][۸۷۲][۸۷۳] |
| ۵۶۷ |
| گر انگشت سلیمانی نباشد | | چه خاصیت دهد نقش نگینی |
| دلی که غیب نمای است و جام جم دارد | | ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد |
|
باطن مهم است و نه ظواهر.[۱۴۸][۸۷۴] |
| ۵۶۸ |
| گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست | | بی دلی سهل بود گر نبود بیدینی |
| حقا کز این غمان برسد مژده امان | | گر سالکی به عهد امانت وفا کند |
|
رنجهای دوران عاشقی در صورتی که موجب وصل یار شود قابل تحمل است.[۸۷۴] |
| ۵۶۹ |
| ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد | | آفرین بر تو که شایسته صد چندینی |
| حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه | | هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود |
|
ستایش کردن رفتار و اخلاق کسی.[۸۷۵][۸۷۶] |
| ۵۷۰ |
| سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن | | ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی |
| زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند | | مجو ز سفله مروت که شیئه لا شی |
| نوشتهاند بر ایوان جنه الماوی | | که هر که عشوه دنیی خرید وای به وی |
|
اشاره به این که جهان خسیس است و هرچه ببخشد نهایتاً پسمیگیرد.[۸۷۷] |
| ۵۷۱ |
| گفتی از حافظ ما بوی ریا میآید | | آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی |
| گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ | | یا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود |
| شاه شوریده سران خوان من بیسامان را | | زان که در کم خردی از همه عالم بیشم |
| شرمم از خرقه آلوده خود میآید | | که بر او وصله به صد شعبده پیراستهام |
|
انتقاد کردن از خود.[۳۳۷][۴۹۳][۸۷۸][۸۷۹] |
| ۵۷۲ |
| جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد | | زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی |
| حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست | | باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست |
| تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا | | حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی |
| بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن | | حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی |
|
نباید اسیر نعمتهای دنیا شد و به آنها دلبست.[۱۷۹][۱۷۹][۲۱۰][۲۱۱][۸۱۵][۸۸۰] |
| ۵۷۳ |
| خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن | | کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی |
| گنج زرگر نبود کنج قناعت باقیست | | آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد |
|
کسی که قناعت و گوشه نشینی پیشه کند به آرامش خواهد رسید.[۶۹۸][۸۳۰][۸۸۱] |
| ۵۷۴ |
| دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر | | کای نور چشم من به جز از کشته ندروی |
|
انسان نباید عاقبت اعمالش را فراموش کند.[۵۱][۷۷۷][۸۸۲] |
| ۵۷۵ |
| ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی | | تا راهرو نباشی کی راهبر شوی |
| سعی نابرده در این راه به جایی نرسی | | مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر |
| روز مرگم نفسی وعده دیدار بده | | وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر |
| در مکتب حقایق پیش ادیب عشق | | هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی |
|
اشاره به این که اول باید شاگردی کرد تا به درجهٔ استادی رسید.[۱۵۲][۳۱۸][۴۱۹][۸۸۳][۸۸۴] |
| ۵۷۶ |
| دست از مس وجود چو مردان ره بشوی | | تا کیمیای عشق بیآبی و زر شوی |
| عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید | | ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی |
| ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی | | وان گه برو که رستی از نیستی و هستی |
| گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو | | هر قبلهای که بینی بهتر ز خودپرستی |
| تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینی | | یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی |
|
برای والایش یافتن باید خودخواهی را ترک کرد.[۶۸][۳۰۴][۳۸۲][۸۸۵][۸۸۶] |
| ۵۷۷ |
| خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد | | آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی |
| ولی تو تا لب معشوق و جام میخواهی | | طمع مدار که کار دگر توانی کرد |
|
مهار کردن نفس لازمهٔ رسیدن به درجات بالای انسانی است.[۸۸۷] |
| ۵۷۸ |
| بر در میکده رندان قلندر باشند | | که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی |
| مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم | | شهان بی کمر و خسروان بی کلهند |
| عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید | | ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی |
| با من راه نشین خیز و سوی میکده آی | | تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم |
| گنج در آستین و کیسه تهی | | جام گیتی نما و خاک رهیم |
| هوشیار حضور و مست غرور | | بحر توحید و غرقه گنهیم |
| خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای | | دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی |
|
حالتی که کسی در ظاهر بیاعتبار باشد اما در باطن بلندمرتبه باشد.[۶۸][۶۹۸][۸۸۸] |
| ۵۷۹ |
| قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن | | ظلمات است بترس از خطر گمراهی |
| شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد | | که چند سال به جان خدمت شعیب کند |
| سعی نابرده در این راه به جایی نرسی | | مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر |
| من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه | | قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم |
| همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس | | که دراز است ره مقصد و من نوسفرم |
| در مکتب حقایق پیش ادیب عشق | | هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی |
|
بدون راهنما نمیتوان مسیر سلوک را طی کرد.[۱۵۲][۲۴۸][۲۴۹][۳۱۸][۴۱۹][۴۶۲][۸۸۹] |
| ۵۸۰ |
| اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل | | کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی |
| در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است | | خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسند |
| دولت فقر خدایا به من ارزانی دار | | کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است |
|
پادشاه عالم کسی است که به آنچه دارد قانع باشد.[۱۱۷][۶۳۴][۸۹۰] |
| ۵۸۱ |
| باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی | | مرغان قاف دانند آیین پادشاهی |
| نه هر که چهره برافروخت دلبری داند | | نه هر که آینه سازد سکندری داند |
| نه هر که طرف کله کجنهاد و تند نشست | | کلاه داری و آیین سروری داند |
|
افراد به ظاهر صالح آیین رهبری نمیدانند بلکه مرشدان واقعی میدانند.[۱۳۹][۸۹۱][۸۹۲] |
| ۵۸۲ |
| جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد | | ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی |
| پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت | | من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم |
| لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست | | که در این بحر کرم غرق گناه آمدهایم |
| آبرو میرود ای ابر خطاپوش ببار | | که به دیوان عمل نامه سیاه آمدهایم |
|
انسان معصوم از گناه وجود ندارد.[۶۸۷][۸۹۳][۸۹۴] |
| ۵۸۳ |
| گر مسلمانی از این است که حافظ دارد | | آه اگر از پی امروز بود فردایی |
|
با گناهانی که انسان انجام میدهد و کارنامهٔ اعمال او، اگر روز قیامتی در کار باشد فقط باید به خدا پناه برد.[۲۱۸][۸۹۳][۸۹۵][۸۹۶] |
| ۵۸۴ |
| دل خسته من گرش همتی هست | | نخواهد ز سنگین دلان مومیایی |
| دردم نهفته به ز طبیبان مدعی | | باشد که از خزانه غیبم دوا کنند |
| من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست | | کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم |
| گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم | | گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم |
| مرو به خانه ارباب بیمروت دهر | | که گنج عافیتت در سرای خویشتن است |
| مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع | | بسی پادشایی کنم در گدایی |
|
دعوت به مناعت طبع.[۸۹۷] |
| ۵۸۵ |
| بیاموزمت کیمیای سعادت | | ز همصحبت بد جدایی جدایی |
| نخست موعظه پیر صحبت این حرف است | | که از مصاحب ناجنس احتراز کنید |
| چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم | | روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم |
|
با یار و دوست بد نباید رفتوآمد داشت.[۵۴۶][۵۴۸][۸۹۸] |
| ۵۸۶ |
| دایم گل این بستان شاداب نمیماند | | دریاب ضعیفان را در وقت توانایی |
| ای صاحب کرامت شکرانهٔ سلامت | | روزی تفقدی کن درویش بینوا را |
| بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر | | که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند |
|
تا امکانش را داری به ضعیفان کمک کن زیرا همیشه این توانایی را نخواهی داشت.[۳۶۳][۴۳۶][۸۹۹][۹۰۰] |
| ۵۸۷ |
| در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم | | لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی |
| مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل | | قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت |
| چو خامه در ره فرمان او سر طاعت | | نهادهایم مگر او به تیغ بردارد |
| فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست | | کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی |
| بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ | | که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد |
| گر تیغ بارد در کوی آن ماه | | گردن نهادیم الحکم لله |
|
توکل کردن و رضایت از رضای خدا.[۲۵۷][۴۵۳][۹۰۱][۹۰۲] |