داستان رستم زال با اکوان دیو
داستان رستم زال با اکوان دیو در زمان پادشاهی کیخسرو روایت میشود که گلههای اسب و دامهای شاهی در دشتی دوردست نگهداری میشدند. اکوان دیو، دیوی نیرومند و فریبکار، به گله حمله میکرد و اسبها را میکشت. کیخسرو برای جلوگیری از این کار، رستم را مأمور میکند تا از گله پاسداری کند.رستم چند روز در دشت به نگهبانی میپردازد، اما از خستگی به خواب میرود. اکوان دیو در همین هنگام ظاهر میشود. رخش با بوییدن او متوجه حضورش میشود و با لگد و شیهه رستم را بیدار میکند. رستم اکوان را میبیند، اما دیو به سرعت میگریزد.
اکوان دیو هنگام دیگری رستم را در خواب مییابد و او را با نیروی خود از زمین بلند میکند. سپس از رستم میپرسد که او را به دریا بیندازد یا به کوه. رستم میداند که اکوان عمداً میخواهد انتخاب او را برعکس کند؛ بنابراین میگوید او را به کوه بیندازد.اکوان، برخلاف خواستهٔ رستم، او را به دریا پرتاب میکند. رستم به آب میافتد و شناکنان خود را نجات میدهد.رستم پس از بیرون آمدن از دریا، دوباره با اکوان روبهرو میشود. نبردی سخت میان آن دو درمیگیرد. اکوان با نیروی فراوان به رستم حمله میکند، اما رستم سرانجام او را بر زمین میزند و سر اکوان دیو را از تن جدا میکند.
پس از کشتهشدن اکوان، رستم به نزد کیخسرو بازمیگردد و خبر پیروزی خود را میدهد. کیخسرو از دلاوری رستم خشنود میشود و او را میستاید.
- داستانهای شاهنامه